close
رزرو هتل
رمان یکبار نگاهم کن (فصل اول)

پایگاه آموزشی تفریحی کمپنا

امروز چهارشنبه 29 دی 1395
3 نفر آنلاين

مطالب تصادفی

تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظرسنجی
    دوست دارید بیشتر چه مطالبی در سایت قرار بگیره؟






آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 940
    ورودي امروز گوگل : 26
    افراد آنلاین : 3
    تعداد اعضا : 107
    اي پي : 54.161.249.135
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : چهارشنبه 29 دی 1395

تبلیغات

رمان یکبار نگاهم کن (فصل اول)

رمان یکبار نگاهم کن (فصل اول)

نت.jpg

 

خلاصه رمان : در مورد دختری ۱۵ ساله است به نام ترنج که شیفته دوست برادرش ارشیا میشه اما ارشیا اصلا اونو جز ادم ها حساب نمیکنه ...  

شاید بگم بعد عمری قشنگترین رمانی بود که خونده بودم .. نه م.ا.چ و ب.و.س.ه داشته نه م.ش.ر.و.ب کوفت و زهرمار یه رمان قشنگ و پر از شیطنتت و کل کل و همچنین آرامش !

صدای فریاد بابا واقعا از جا پروندم.برو تو اتاقت همین الان.اصلا باورم نمیشد بابا جلوی کل فامیل اینجوری سرم داد بزنه. آقای مهرابی بابای ارشیا خواست پا در میونی کنه که بابا گفت:مرتضی خواهش می کنم. این بار باید باش جدی برخورد کنم. دیگه شورشو در آورده.بعد همانطور که غضبناک به من نگاه می کرد گفت:وقتی ادای بچه ها رو در میاری پس باید مثل بچه ها تنبیه بشی. نه یک دختر پونزده ساله.سرم پائین بود.

 

عصبی شده بودم و برعکس همه دخترای دیگه که توی این موقعیت گریه می کنن و خالی می شن من باید حتما داد می کشیدم تا آروم شم.ماکان پشیمون از دهن لقی که کرده بود سر به زیر نشسته بود. ارشیا هم طبق معمول دست به سینه به نمی دونم چی روی میز زل زده بود.نمی دونم چرا می خواستم سر ارشیا داد بزنم . در حالی که بلا سر اون بدبخت اومده بود. شاید چون بابا بخاطر کاری که با اون کردم اینجور دعوام کرده بود.بابا دوباره داد زد:گفتم تو اتاقت تا آخر مهمونی حق نداری بیای پائین.کل بچه ها ساکت نشسته بودن.کسری پسر عموم که خودشم پایه کار من شده بود با کلی عذاب وجدان نگام می کرد.بدون اینکه به کسی نگاه کنم صاف رفتم طرف پله ها و رفتم تو اتاقم و درو تا اونجایی که میشد محکم به هم کوبیدم.یا باید داد می زدم یا یه چیزی و می شکستم تا آروم شم. وگر نه داغون میشدم. توی اتاق قدم زدم و بعدم یه گلدون کوچیک که چند وقت پیش خوشم آمده بود و خریده بودمش و برداشتم و رفتم تو بالکن اتاقم و محکم پرتش کردم تو حیاط.گلدون با صدای شرقی شکست و خورده هاش تا شعاع چهار پنج متری پخش و پلا شد. انگار که یه آرمابخش قوی بم تزریق کرده باشن راحت شدم.وقتی آروم شدم رفتم سراغ در و بازش کردم صدای خنده و گفتگوی مهمونا از پائین می آمد. سرم و از لای در بیرون بردم و خوب گوش دادم. صداها رو از پائین راحت می شنیدم.لجم گرفت انگار همه یادشون رفته بود من نیستم. برگشتم تو و درو بستم و همون پشت در نشستم.تند تند داشتم انگشتمو می جویدم و توی فکر بودم که کار بابا و ماکان و چه جوری تلافی کنم. بدجوری منو ضایع کرده بودن خصوصا که ارشیا هم امشب اینجا بود.دقیقا خودمم نمیدونم چرا اینجور کارارو می کنم ولی همیشه یه چیزی مثل یه مرض که نمیدونم اسمشو چی بذارم می افته به جونم و وادارم میکنه دست به همچینین کارایی بزنم که ممکنه تا یکی دوماه بعد هم عذاب وجدانش تو ذهنم بمونه.ولی لذتی که موقع انجام اینجور کارای عجیب و غریب بم دست میده باعث میشه دوباره برگردم و یه کار دیگه انجام بدم.اسم من ترنجه.به نظرم اسم قشنگیه ولی نمی دونم چرا خودم همیشه یاد پرتقال نارج می افتم.ماکانم هر وقت می خواد اذیتم کنه صدام میکنه نارج پرتقال و نمی دونم هر مرکباتی که به ذهنش می رسه می بنده با ناف ما.ولی مامانم و بابام کلی با این اسم عجیب غریبی که روی من گذاشتن حال میکنن. پونزده سالمه امسال کلاس اول دبیرستانم. مدرسه رو باری به هر جهت دارم طی میکنم اصلا نمی دوم در آینده می خوام چه گلی به سرم بگیرمنگاهم و چرخوندم توی اتاقم. ازش خوشم می آمد. اصلانم برام مهم نبود بقیه چه فکری درباره ام می کنن . اتاق خودم بود.اتاقم و خیلی دوس دارم چون قبل عید امسال به یه بدبختی خودم دست تنها رنگش کردم. من کلا از رنگای تیره خوشم میاد.برای همین قبل عید امسال هم زد به سرم پامو کردم تو یه کفش و گفتم می خوام برای عید اتاقموسیاه کنم. مامان که می گه من دیونه شدم.بابا و ماکان هم همون موقع گفتن عمرا یه برس روی دیوار من بکشن. منم لجم گرفت گفتم خودم رنگ می کنم.اونام بم خندیدن. منم با اینکه اصلا نمی دونستم رنگ چیه یه روز بعد از مدرسه رفتم توی یه رنگ فروشی و از فروشنده پرسیدم برای یه اتاق سه در چهار چقدر رنگ لازمه.فروشنده یه نگاهی به قد و قواره من کرد که متاسفانه با پونزده سال سن عین بچه ها به نظر میام. بعد از مدرسه هم رفته بودم و روپوش مدرسه تنم بود. نمی دونم چه فکری کرد ولی زیاد طالب نبود جواب بده. گفت:بستگی داره چه رنگی بخوای بزنیمی خوام خیلی گرون نشه.فروشندهه که معلوم بود کنجکاو شده گفت:نقاش خودش میدونه چقد رنگ می خواد.منم نمی دونم خل شده بودم اصلا نمی فهمیدم دارم با کی حرف میزنم گفتم:نقاش؟ آره بابام پیکاسو رو برام خبر کرده بیاد روی دیوار اتاقم هنر نمایی کنه. خیر سرم باید خودم رنگ بزنم.شاگرد طرف که نمی دونم اون ته مغازه داشت چکار می کرد با شنیدن این حرف نگام کرد و گفت:خودت می خوای اتاقتو رنگ کنی؟بعدم یه نگاهی به قد و قواره من انداخت که فهمیدم منظورش اینه که با این قدت چه جوری میخوای اتاقتو رنگ کنی!منم حرصم گرفته بود گفتم:بله؟ فروختن رنگ به افراد زیر هیجده سال ممنوعه؟شاگرده پخی زیر خنده زد و صاب کارش یه اخم وحشتناکی بش کرد که طرف دست و پاشو جمع کرد. بعدم گلوشو صاف کرد و مشغول کار خودش شد. حسابی دیرم شده بود. می دونستم یه دقیقه دیر کنم مامان کل بیمارستانا و پزشک قانونی رو دنبال جنازه من گشته و احتمالا متن نامه گم شدن من و هم برای روزنامه های فردا اماده کرد یه عکسم روش.همون موقع تلفن صاب مغازه زنگ زد اونم رفت پشت تا صحبت کنه.من دیدم نمی تونم اینجوری برم خونه سعی کردم یه کم از حربه های دخترانه ام استفاده کنم. پیش خودمون باشه ولی در نود درصد مواقه جواب میده البته اگه طرف یبس نباشه.موهامو که مخصوصا همیشه می ریختم یه طرف پیشونیم با حرکت سر کنار زدم ویه کم رفتم طرف شاگرد مغازهه که بش نمی خورد بیست سال بیشتر داشته باشه. با صدای ناراحتی گفتم:شما نمی تونین کمکم کنین؟ بعد گردنم و کمی کج کردم ویه نگاهی بش انداختم. پسره یه لحظه نگام کرد و گفت:حالا چه رنگی می خوای بزنی؟منم دیدم طرف داره پا میده باز موهامو با حرکت سر کنار زدم و فوری گفتم:مشکی می خوام باشه.چشمای پسره یه لحظه گرد شد.سیاه؟آره خوب چیه؟هیچی!حالا بم میگی چقدر رنگ لازم دارم.بعد لحنم را نرمتر کردم وگفتمتورو خدا اخه شما تخصصتون اینه کمک کنین دیگه.پسره باز یه نگاهی کرد و گفت:اتاقت چن متره.سه در چهاره.فکری کردو یه سطل گنده گذاشت جلومیه دونه از اینا می خوای. باید توی یه ظرف بزرگتز با نسبت مساوی با آب قاطی کنی فهمیدی؟با نسبت مساوی با آب فهمیدم.بعد برسی برداشت و داد دستم و گفت:بعد با این می مالی به دیوار. ولی اگه وارد نباشی خوب در نمی اد.لبهایم آویزان شد. اصلا از نقاشی متنفر بودم. حتی وقتی دبستان می رفتم. پسره همینجور به من خیره شده بود اینبار قصد نداشتم ان نمایش احمقانه را ادامه بدهم واقعا حالم گرفته شده بود.خوب با این برس کل تعطیلات عیدم هدر می ره که.پسره دست به سینه وایساد و فکری کرد و بعدم گفت:صبرکن. رفت ته مغازه و با یه چیزی شبیه غلطک برگشت.با اینم می تونی ولی یه کم قیمتش از اون برسه گرون تره. دسته هم داره می خوره بش بلند میشه تا سقف و راحت می تونی رنگ کنی.یه لحظه اینقدر خوشحال شدم که عین بچه ها پریدم بالا و گفتم:وای این که خیلی عالیه بعدم غلطک و از دستش گرفتم.دیگه چیز دیگه لازم ندارم؟اگه دیوارات سوراخ سمبه زیاد داشته باشه باید بتونه کاری کنی.اوف اون دیگه چیه؟ ببین من دیرم شده یه روز دیگه میام همه اینا رو می برم. بعد یکی از کارتهای تبلیغاتی را از روی میز برداشتم و گفتم:هر سوالی داشتم می تونم زنگ بزنم بپرسم؟پسره مردد به صاب کارش که هنوز مشغول حرف زدن با تلفن بود گفت:نمی دونم.منم مثل خلا برداشتم گفتم:خودت کی هستی همون موقع زنگ بزنم؟پسره نیشش باز شد و نمی دونم چه فکری کرد چون گفت:می خوای موبایلمو بدم راحت زنگ بزنی هر وقت سوال داشتی.اون موقع بود که فهمیدم چه گندی زدم. گفتمنه نه همون می زنم مغازه و بعد هم به سرعت از توی مغاز فرار کردم. تازه بعد از بیرون آمدن از اونجا بود که فهمیدم چه کار احمقانه ای کردم ولی با خودم گفتمتقصیر بابا و ماکانه اگه به من کمک کنن اینجور نمیشه.خلاصه بماند که اون روز چقدر دروغ سر هم کردم برا مامان که دیر اومدنم توجیه بشه. تا چند روز آخر شبا می رفتم اینترنت درباره رنگ کاری سرچ می کردم.اینقدر مطلب بود که دعا می کردم به جون اونایی که این اینترنت و اختراع کردن.بعد از یکی دو روزم رفتم سراغ همون رنگ فروشی و لوازم مورد نیازمو گرفتم. تازه خودم می دونستم بتونه کاری چیه و چه وسایلی لازم داره.پسره چشماش رفته بود ته سرش وقتی پول همه چیز و حساب کردم گفت:دیگه سوالی ندارین؟منم سطل رنگ و کشون کشون بردم تا دم در و گفتمنه تو اینترنت جواب همه سوالام هست.پسره ناامید شده بود. منم خوشحال وسایلمو برداشتم و یه تاکسی گرفتم و اومدم خونه.مامان که با دیدن وسایل کلی تعجب کرده بود. تازه از توی اینترنت کلی طرح باحالم پیدا کرده بودم.منم بی خیال رنگ و بردم توی اتاقم. ظهر بابا خیلی جدی گفت:اگه دیوار اتاقت و خراب کردی من پول برا نقاش نمی دم.منم شونه هام انداختم بالا وگفتم مطمئنم نمیشه.ماکان هم غر زدحالا می خواد بوی رنگم تا آخر عید توی سرمون باشه.عمرا رنگ پلاستیک خیلی بو نداره تازه خیلی زودم خشک میشه.همه با چشمای گرد شده نگام می کردن.ماکان با پوزخند گفتببینم چه گندی می زنی.به لج همه هم که شده بود دلم می خواست اتاقم خوب بشه.خوشبختانه مدارس تق و لق شده بود و منم راحت جیم شدم. شروع کردم وسایلمو از اتاق بردم بیرون وماکان و بابارم مجبور کدم بزرگاشو بیارن بیرون چون گفتمشما نگفتین وسایلمو هم جابجا نمی کنین گفتنین رنگ نمی کنین.بعدم شروع کردم به رنگ زدن واقعا کار سختی بود . انگشت شصتم تاول زده بود کمرم درد می کرد می خواستم برای عید تمومش کنم.سه روز طول کشید. خدا رو شکر کردم که یه خورده پول بیشتر دادم و همون غلطک و خریدم کارم نصف شده بود.خلاصه اجازه نمی دادم کسی بیاد تو. ماکان هی چپ و راست می رفت و مسخره می کرد. ولی من از کارم راضی بودم.تازه یه طرح باحال توی ذهنم بود که به هیچکی نگفته بودم. می دونستم مامان سکته می کنه اگه بفهمه.بعد از اینکه رنگ سیاه خشک شد یه ظرف رنگ قرمز و که خریده بودم برداشتم و به صورت قطرات رنگ به همه جا پاشیدم بدم دستم و قرمز کردم و چند جا کف دست و زدم به دیوار کنارشم یه کم رنگ ریختم روی دیوار و اجازه دادم تا پائین سر بخوره. بعد وایسادم عقب و به شاهکار خودم نگاه کردم.وای داشتم حض می کردم. می دونستم هیچ کس از این کار من خوشش نمی اد.مامانم همیشه با این کارای من مشکل داشت. با لباس پوشیدنم با تیپی که می زدم. کلا بدش می اومد. می گفت مثل آدم نیستم.دست خودم نبود دوست داشتم. دلم می خواست عکس یه کله اسکلت گنده هم بکشم رو دیوارم ولی چون بلد نبودم می دونستم خراب میشه. من کلا از اسکلت خوشم میاد. تو اتاقم پره از این خرت و پرتا از جا کلیدی بگیر تا عروسک و اویز.بعد از اینکه شاهکارم خشک شد اجازه دادم بقیه بیان اتاقمو ببینن.هنوزم از یاد آوری قیافه مامان خنده ام میگیره. مامان که با دهن باز به در و دیوار نگاه میکرد. اصلا بیچاره نمی دونست چی بگه. ماکان پوزخند زد و گفت:به خدا این مریضه.بابام سرتکون داد و گفت:اتاق دخترای مردم پر رنگ صورتی و عروسکای تدی بره این خانم اومده قبرستون درست کرده.تازه با این حرف بابا ناراحت که نشدم هیچ یه ایده دیگه زد به کله ام.اصلا برام مهم نبود اونا خوششون میاد یا نه مهم این بود که خودم دوست داشتم. اتاق مو چیدم و نگاهش کردم. تازه یه کار دیگه هم تصمیم داشتم انجام بدم ولی دلم نمی خواست مامان اینا چیزی بفهمن.یه تابلو عبور ممنوع بزرگ درست کردم و زدم به دراتاقم. موقع مدرسه رفتن هم در اتاقمو قفل می کردم. یه حالی می داد که نگو.بالاخره تصمیم آخر مو هم عملی کردم. یه طناب سفید کلفت خریدم و عین طناب دار گره زده و وصلش کردم وسط سقف اتاق. خدا می دونه چقدر بدبختی کشیدم. چون مجبور شدم برم روی پله آخر نردبون.همونجور که پشت در نشسته بودم دوباره به طناب داری که توی اتاقم آویزون بود نگاه کردم و با بدجنسی خندیدم. با اینکه دو ماهی میشد آویزونش کرده بودم ولی هیچ کس خبر نداشت.لند شدم و یه دونه آهنگ متال از اون گوش کر کناش که عاشقش بودم گذاشتم و صداشو بلند کردم و پریدم رو تخت می دونستم مامان اینا الان دارن حرص می خورن اون پائین. ولی هیچ برام مهم نبود.امروز قرار بود بعد از مدتها دائی حسین و خانواده اش بیان اینجا آخه اونا توی یه شهر دیگه زندگی می کنن و ما دیر به دیر می بینمشون.خلاصه مامان تصمیم گرفت داداششو تحویل بگیره و یه مهمونی حسابی براش راه بندازه.کل ایل و تبار خودشو بابا رو وعده گرفته که شمام بیان اینجا. منم از صبح عین چی داشتم کار میکردم بس که هیجان داشتم مغزم هنگ کرده بود و هر چی مامانم می گفت نه نمی گفتم.تا اینکه بالاخره شب شد و مهمونا یکی کی اومدن.داداشم یه دوستی داره اسمش ارشیاس اونام امشب اینجا دعوت داشتن چون بابام نمی دونم به چه دلیلی الکی با همه پسر خاله میشه.با بابای ارشیا حسابی رفیق فابریک شدن. ارشیا با همه پسرایی که اطرافم دیدم فرق داره. با اینکه مامان خودش همیشه سر و کله بی حجاب جلو ملت می چرخه به هر دختری که ببینه بی حجابه یه اخمی میکنه انگار هفت پشتش امام زاده بود.خلاصه یه خصلتای عجیب غریبی برای خودش داره. همش داره از این آهنگایی که توش چهچه می زنن و بابا بزرگ خدا بیامرز من عاشقشون بود گوش میده اصلا یه ذره به روز نیست. نه اهل متاله نه راک نه رپ یه بارم برداشت گفت:اینا اصلا موسیقی نیست. منم گفتم شما گوش نده.خلاصه بخاطر این ادا بازیاش مغز من یه جورایی به این بند کرده هر کارم میکنم نمی تونم دست بردارم.هر وقت این اینجا پیداش میشه به طرز خیلی اتفاقی یه بلایی سرش میاد. اوایل کسی متوجه نمیشد کار منه ولی یه بار لو رفتم و همون شد.بنده خدا نمی تونه نیاد. چون با داداشم دارن یه شرکت تبلیغاتی راه می ندازن آخه دوتایشون گرافیک خوندن و خیلی هم ادعاشون میشه. تو دانشگاه هم کلاس بودن. جفتشونم بیست و پنج سالشونه.خلاصه باباها به اینا یه کمک مالی کردن که این شرکتشون و راه بندازن. حالا من میگم شرکت شما فکر نکین چه خبره. یه دفتر نقلی که کلا دو تا اتاق داره و جمعا چهارتا کارمند البته با حساب ماکان و ارشیا و یه دونه منشی. وسلامخلاصه امشب اینا اومدن اینجا منم یه شلوار لی تنگ پوشیده بودم با یه تی شرت مشکی که عکس یه اسکلت روشه و پشتش هم نوشته هوی متال.گاهی فکر میکنم مامان با دیدن من تقریبا فشارش می افته. آخه شما مامان منو نمی شناسین. اینقدر لباس و ظاهر براش مهمه که اگه بگن غذارو ازت بگیرم یا لوازم آرایشت، شک ندارم که میگه غذا.گاهی فکر میکنم این افراطی بازیهای مامان من و از اینجور چیزا بیزار کرده. البته نمیگم خوشم نمیاد. ولی دلم نمیخواد. همش مجبور باشم ناخنامو تو هوا نگه دارم که مبادا لاکشون خش بیافته.اصلا ادم از کار و زندگی می افته وقتی دنبال این چیزاس. هی اینو با اون ست کن. وای این کفشو نمی تونم با این کیف بردارم و از این اداها من از هر چی خوشم بیاد می پوشم. البته نه اینکه برام مهم نباشه رنگ لباسم چیه. ولی گیر ندارم رو این چیزا مثل بقیه دخترای فامیل.برای همین دخترای فامیل زیاد با من جور نیستن. چون با این دیونه بازیهام چند باری گیرشون انداختم. از سوسک و حشره بگیر که انداختم تو کیفشون تا قاطی کردن رنگای لاکشون. برای دخترا همه این چیزا فاجعه اس.بعدم وقتی پیش هم می شینیم اونا همش درباره مد لباس و رنگ مو و تیپ فلان پسر حرف می زنن.ولی برای من دخترا با پسرا فرق ندارن همه شونو به یه چشم می بینم. برای همین دخترا بم میگن هنوز بچه ای اگه مغزت بالغ شده بود می فهمیدی این دوتا خیلی با هم فرق دارن.ولی با پسرا بودن و بیشتر دوست داشتم. چون هم حرفاشون با حال تر بود و هم شوخی هاشون. فقط بدیش این بود که بابا و ماکان زیاد خوششون نمی امد من با پسر گرم بگیرم.واقعا خیلی این اداهاشون مسخره اس. من دیگه معنی این غیرتی بازیا رو نمی فهمم. من و مامان با هر تیپ و لباسی که بخوایم جلو محرم و نامحرم می چرخیم اونوقت تا من با یه پسری زیادی گرم می گیرم می بینم جفتشون لب لوچه شون آویزون شده.فقط کسرا پسر عموم که دوسال از من بزرگتز بود پایه دیونه بازیام بود و بابا اینام زیاد بش گیر نمی دادن. فکر میکردن بچه اس.بغضی وقتا مامان فکر مکینه من دلم می خواد پسر باشم ولی من نمی دونم این دوتا چه ربطی به هم داره. من از دختر بودنم خیلی هم خوشم میاد.فقط سلیقه ام با دخترایی که اطراف مامان و پر کرده یه کم فرق داره البته می دونم اگه مامان چشماشو باز کنه دو رو برش و یه نگا بندازه مثل من کم نیستن دخترایی که اسپرت و به لباسای زنونه و این ادا اطوارا ترجیح میدن.رنگ و این چیزام که سلیقه ای. خوب من سیاه دوس دارم اسکلت دوس دارم. دوس دارم متال گوش بدم. نه سلندیون.همین جور که داشتم به این چیزا فکر میکردم مغزمم داشت دنبال یه راهی برای گرفتن حال بقیه می گشت. به سقف خیره شده بودم که یهو رو تخت نشستم و توی کشوی میزم دنبال پاکت کوچیکی که چند وقت پیش قایم کرده بودم گشتم. پاکت سرجاش بود.لبم و از خوشی گاز گرفتم. این بهترین تنبیه برای بابا اینا بود. بسته های قرص و از پاکت خارج کردم و سرمو به نشونه تائید تکون دادم و مشغول شدم.گاهی وقتا البته ماکان بهم میگه سادیسم دارم. بعضی وقتا فکر میکنم راس میگه. تنبیه امشبمم هم بخاطر یکی از همین دویونه بازی ها بود.کفشای ارشیا رو با چسب چوب به زمین چسبونده بودم. چون کف خونه ما پارکته.داشتم برای بار چندم چکشون می کردم که ببینم خشک شده یا نه که ماکان دیده بود و به بابا خبر داده بود. اینقد بدم میاد عین این بچه های پیش دبستانی.همین جور که داشتم قرصا رو دونه دونه از توی بسته اش خارج می کردم یاد دفعه پیش که ارشیا اومده بود اینجا افتادم.نمک ریخته بودم تو چایی ارشیا و ماکان. سینی چای و مهربان ریخته بود داشت می آورد که من پریدم و از دستش گرفتم. گفتم شما خسته این من می برم.یه نگاه مشکوکی بم کرد و منم لبخند محبت آمیزی زدم و به طرف پذیرائی رفتم. نمکدون و از تو جیب شلوارم در اوردم و نمک ریختم تو چایی بعدم رفتم تو پذیرائی.ماکان و ارشیا داشتند حساب کتاب می کردن. موهامو از دو طرف خرگوشی بسته بودم. سینی و گذاشتم جلو ارشیا و گفتم:آقا ارشیا بفرمائین چایی!اصلا سرشو بالا نگرفت. لجم میگیره که این کارو میکنه. آرزو به دلم موند یه بار منو مستقیم نگاه کنه. هنوز دو قدم دور نشده بود که صدای داد و سرفه ماکان و ارشیا بلند شد.ماکان برگشت و با عصبانیت گفت:چی ریختی توی اینا.منم دستامو به زور کردم توی جیبای جلوی شلوار لیم و شونه هامو انداختم بالا و گفتم:نمک.ماکان عصبی فنجان را توی سینی کوبید و گفت:به خدا تو به روانپزشک احتیاج داری.زیر چشمی به ارشیا نگاه کردم. هیچ عکس العملی نشون نداد و این بیشتر لج منو در می آورد. به خودم که نمی تونم دروغ بگم. یه جورایی ازش خوشم میاد. دلم می خواد بم توجه کنه.اصلا نمی فهمم این حس احمقانه از کجا اومده من تا حالا با هیچ پسری مشکل نداشتم و هیچ کدوم با اون یکی برام فرقی نداشت.مثل دوستام نه تو فکر دوست پسر بودم و چیزایی از این دست. ولی نمی دونم تازگی ها چرا دلم می خواست بالاخره ارشیا به من یه نگاهی بندازه.منم راه دیگه ای بلد نبودم جز این کارا تا شاید یه ذره توجهشو جلب کنم اما دریغ از یه نیم نگاه.آه کشیدم و به کارم ادامه دادم هم زمان هم داشتم چهره ماکان وبابا رومجسم می کردم. بدبخت مامان بیچاره چند بار تا مرز سکته هم رفته بود.داشتم با خودم می گفتم این بار بار آخریه که دارم همچین غلطی می کنم ولی می دونستم که توبه گرگ مرگه.قرصارو کف دستم ریختم و شمردم حدود دویست تا میشد.این نقشه شوم درست سه روز پیش به ذهنم رسید.وقتی که مامان داشت جعبه بزرگی که مخصوص نگه داری انواع و اقسام قرصای باقی مونده از مریضی های مختلف افراد خانواده اس و تر و تمیز می کرد و اونایی که تاریخ مصرفشون گذشته بود جدا می کرد بریزه دور.حالا من که هیچ وقت خدا به خودم زحمت نمی دم اون روز خودمو به مامان چسبوندم و به بهونه اینکه مامان نمی تونه بدون عینک تاریخ مصرف قرصا رو بخونه کمکش کردم و حین این کار چند تا از بسته ها رو کش رفتم.و حالا بهتریم موقعیت بود برای اجرای این نقشه.توی دستم پر بود از قرصای رنگ و وارنگی که اصلا نمی دونستم چه خاصیتی دارن. دلم می خواست بلند بلند بخندم ولی می ترسیدم جلب توجه کنه.آخه خیر سرم تو تنبیه بودم. در واقع اصلا تنبیه عادلانه ای نبود برای همین منم تصمیم گرفتم این نقشه رو دقیقا همین امشب اجرا کنم. اصلا تصمیم نداشتم فکر کنم که ممکنه بعدا چه اتفاقی بیافته. مهم این بود که نشون بدم این تنبیه عادلانه نیست.لیوان و از آب پر کردم و تمام قرص رو توش ریختم. با یه خودکار هم زدم تا حل بشه. ولی یه کم تهش مونده بود. روی تخت دراز کشیدم و آبای لیوان و ریختن پای گلدونای کاکتوسم.حالا این بیچاره ها خشک نشن!بعد یک کم ته لیوان نگه داشتم به صورتی که قرصای حل شده توش معلوم باشه. بسته های قرصم ریختم توی سطل آشغال که کسی نبینه. چون می خواستم برای کارم توجیهی هم داشته باشم---------می دونستم مامان هر جور شده بابا رو راضی میکنه برای شام برم پائین. روی تخت دراز کشیدم و همراه اهنگ برای وخودم می خوندم. چند بار از بیرون سرک کشیدم. صدای ظرف و ظروف از پائین می آمد.مثل اینکه وقت شامه.گوش تیز کردم تا ببینم کسی چیزی میگه یا نه. آهنگ haunted گروه Evanescence گذاشتم و داستگاه و آماده کردم چون برای این صحنه این آهنگ جون میداد. خود دستگاه تو یه کمد مخصوص بود که در شیشه ای داشت و میشد درشو قفل کرد.باندای بزرگش و هم گذاشته بودم دو طرف کمد. درشو قفل کردم و کلید و گذاشتم توی کشوی میزم.کنترل شو برداشتم و چراغ اتاقمو خاموش کردم. و چراغ خواب قرمزمو روشن کردم. خدا خدا می کردم مامان یکی از دخترای لوس فامیل و بفرسته بالا تا صدام کنه.داشتم از ذوق می میردم. دراز کشیدم رو تخت که یهو چشمم افتاد به طناب دار.لعنتی فکر اینو نکرده بودم. اومدم بلند شم که دیر شده بود. یکی داشت درو باز میکرد. Play زدم و سریع دراز کشیدم و چشمام و بستم.فدای امی لی بای این صدای باحالش عین روح می مونه.لب و گاز گرفتم که نخندم.در باز شد. آهنگ بلند haunted پیچید تو اتاق. یه لحظه سکوت شد و بعد صدای جیغ مینو و مائده پیچید تو گوشم.اه با این صدات معلومه واسه چی موندی تو خونه کر شدم.به ثانیه نرسید که همه ریختن بالا. صدای گریه مینو و مائده را می شنیدم. بابا داد زد:اینو خفش کن.احتمالا با ماکان بود. ماکان نمی تونست چون کنترل دست من بود و در کمد قفل بود. از قبل ایر پلاگامو گذاشته بودم تو گوشم. ( محافظ گوش در برابر صدا. از نوعی اسفنج مخصوص درست شده که اونو فشرده می کنن و می ذارن تو گوش بعد از مدتی اسفنج به حالت عادی بر میگرده و فضای گوش و پر میکنه و باعث میشه صدا شنیده نشه.)ولی خیلی هم نزده بودم تو تابتونم یه کم بشنوم. بابا اومد طرف تختم. لیوان و دید. اینا چیه؟مامان گریه اش گرفته بود..یه کاری بکن. گفتم زیاده روی کردی.دست بابا که به شونه ام خورد. از جا پریدم و با یه حالت مثلا هاج و واج نگاهشون کردم. همه یه قدم به عقب پریدن. مخصوصا ایرپلاگارو جلوی همه از توی گوشم در آوردم و برای انکه صدا به صدا برسه بلند گفتم:چی شده؟مامان داد زد یکی اینو خفه کنه. صحنه ای شده بود خنده ام گرفته بود.ماکان داشت روی خرت و پرتای میزم که می تونم بگم یه شتر با بارش اونجا گم میشد دنبال کنترل میگشت. من دیگه نتونستم و زدم زیر خنده.بابا غضبناک نگام کرد. واقعا عصابنی بود یک لحظه ترسیدم. ولی دیر شده بود. چون دست بابا بالا رفت و دو تا سلی اب دار خوابوند تو گوشم. ناخودآگاه کنترل و از پشتم در آوردم و دستگاه و خاموش کردم.سکوت توی اتاق پیچید.فکر نمی کردم بابا روم دست بلند کنه.عمو اومد جلو و دست بابا رو گرفت.مامان کنار دیوار ایستاده بود و گریه می کرد. دائی حسین. زن دائی که مینو و مائده رو بغل کرده بود کسری که مات کنار دیوار واساده بود. عمه هاله. تقریبا همه بودن. ارشیا کنار در به دیوار تکیه داده بود.بابا با عصبانیت گفت:این مسخره بازیا چیه؟دائی با دست به بقیه اشاره کرد که برن بیرون.عصبی بودم. هیچی نمی فهمیدم. توی چشمای بابا نگاه کردم و گفتم:دیگه چکار کردم؟بابا لیوانی که تنش چند تا تیکه قرص مونده بود نشونم داد:اینا چیه؟من که جواب از قبل آماده کرده بودم گفتم:قرص برای رشد کاکتوسام یکی از دوستام گفت برای گیاه خوبه.بابا ناباورانه نگام کرد. ماکان هم عصبی بود.پس چرا جواب ندادی!لجم گرفته بود جلوی این همه ادم وایساده بودن منو بازخواست می کردن.در حالی که عصبی انگشتم و می جویدم بش گفتم:ندیدی؟ تو گوشم ایرپلاگ بود.بابا دست بلند کرد و طناب دار رو گرفت:این آشغال چیه؟جز دکور اتاقمه.قیافه بابا جوری شده بود نمی فهمید الان چی بگه. منم مدام انگشتمو می جویدم که داد و قال را نندازم.میتو صورتش را توی سینه مادرش پنهان کرد گریه او بیشتر داشت اعصابم را خورد می کرد.نگاه عصبی ام را به مینو دوختم که چشمم به ارشیا افتاد. برای اولین بار مستقیم نگاهم کرد. سری تکان داد و بیرون رفت.افراد باقی مونده هم کم کم اتاق و ترک کردند. بابا. می خواست طناب و بکنه.آویزون دستش شدم.بابا تو رو خدا بذار باشه.بابا عصبانی بود هنوز.ترنج این کارا چیه میکنی؟ آخه این اداها چیه؟ کی می خوای بزرگ شی دائیت اینا بعد عمری اومدن اینجا ببین چه مسخره بازی در آوردی. هر کار کردی بت هیچی نگفتم. بعد دستش را از روی طناب برداشت و گفت:هر غلطی می خوای بکن.کسری هنوز وایساده بود داشت اتاقم و برانداز می کرد.ترنج عجب اتاق باحالی داری!اصلا حواسم به حرف کسرا نبود. فقط تصویر سرتکان دادن ارشیا داشت توی سرم می چرخید.کسرا ول کن نبود.منم می خوام اتاقمو این ریختی کنم.در حالی که انگشتمو می جویدم گفتمغلط کردی مغر آکتو به کار می ندازی و برا خودت یه طرخ تازه می زنی فهمیدی؟اوه حالا انگار چه شاهکاری کرده.هر چی؟ فعلا که تو یکی دهنت آب افتاده.بی جنبه دیدم این همه ادم زدن تو ذوقت خواستم یه کم ازت تعریف کرده باشم.لازم نکرده من تو ذوقم نمی خوره.حالام برو بیرون حوصله ندارم.کسرا دستاشو کرد تو جیب شلوار لی شو پرید رو تخت.اگه نرم چی؟منم شونه هامو بالا انداختم و گفتم هر جور راحتی.بعد در و بستم و کنترل و برداشتم و باز آهنگ haunted و گذاشتم. صداشم بلند کردم. کسرا داد زد:الان بابات میاد شاکی میشه ها.من پشت در نشستم و بدون اینکه چیزی بگم شونه هامو بالا انداختم. دیگه چکار می خواست بکنه. داد که سرم زده بود تو گوشمم که زده بود. جلوی ارشیا ضایمم که کرده بود. دیگه از این بدتر چی می خواست بشه.کسرا از روی تخت بلند شد و اومد طرفم.بذار من برم بیرون حوصله ندارم با عمو درگیر بشم.کمی عقب کشیدم و کسرا مثل یه گربه از لای در بیرون خزید. در و قفل کردم و روی تختم دراز کشیدم.نمی دونم چه مرگم شده بود که بین این همه حرف و داد و بیدا فقط از حرکت ارشیا ناراحت بودم. اون که اصلا انگار منو نمی دید. پس این سر تکون دادنش برای چی بود.قاطی کرده بودم نمی دونستم این حس عجیب غریبی که سراغم اومده رو اسمش و چی بذارم.برگشتم و شروع کردم به مرور کردن گذشته دلم می خواست بفهمم دقیقا این حسی که به ارشیا پیدا کردم از کجا و چه جوری شروع شده.هر چی به عقب می رفتم. چیزی پیدا نمی کردم. چون واقعا اوایل ارشیا اصلا برام مهم نبود. می اومد و می رفت. نه من اونو میدیدم نه اون منو. ولی نمی دونم از کجا شروع شد که فهمیدم وقتی من بی حجاب می رم جلوش زیاد خوشش نمی اد.همین شد که رفت رو اعصاب منو تصمیم گرفتم یه کم حالشو بگیرم. با توجه به اینکه خونواده اشم دیده بودم معنی این اداها رو نمی فهمیدم.خلاصه شروع کردم به اذیت کردن. یه بار که فهمید بدون اینکه نگام کنه ازم پرسید:مشکلت با من چیه؟منم راست گفتم:خیلی قیافه میگیری.یه لبخندی زدی که فکر میکنم از همون روز باعث شد. دلم یه جوری بشه انگار که یکی ته دلم و قلقلک داد. همین.بعدم هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. من به کارای مسخره ادامه دادم. اونم به همون خشکه بازیاش.مطمئنم به مغزشم خطور نمی کرد که من چه فکرایی در باره اش می کنم.کلافه نشستم رو تخت و دستگاه و خاموش کردم. صدای مهمونا از حیاط می اومد. داشتن می رفتن. از پشت پرده یه نگاه کوتاه به حیاط انداختم. ارشیا و ماکان داشتن حرف می زدن و می خندیدن. لبم و جویدم و گفتمدارم برات مستر ماکان. یه حالی ازت بگیرم. برا من سوسه میای. حساب تورو جدا می رسم.رفتم سراغ کمدم.خدا کنه هیچ کس نیاد تو کمد منو نگاه کنه. عین خرازی شده همه چی توش پیدا میشه. لای خرت و پرتام یه قوطی نصفه حشره کش پیدا کردم و کشیدمش بیرون.ماکان فردا یه قرار کاری داشت که باید می رفت برای بستن یه قرار داد. عادتش بود قبل از خواب حتما لباس فرداشو اماده می کرد چون حساسیت خاصی روی لباسش داشت. دقیقا برعکس من.هر وقت می خواستیم بریم مهمونی من اولین نفر آماده بودم ماکان آخرین نفر. بس که روی لباسش وسواس داشت. مونده بودم این چه جوری می خواد زن انتخاب کنه.اسپری و گذاشتم زیر تختم و خوابیدم. اصلا حوصله نداشتم برم پائین تا دوباره بابا بخواد مراسم نصیحت کنونون را بندازه.ساعتمو کوک کردم تا به موقع بیدار شم. برای ماکان برنامه های جداگانه ای چیده بودم.با صدای زنگ ساعت از خواب بیدارشدم. خوابم همیشه سبک بود و این باعث دردسرم بود. ساعت و خاموش کردم و نگاهی بش انداختم.اه کدوم احمقی ساعت منو برا شیش و نیم کوک کرده؟غلطی زدم و خواستم دوباره بخوابم که یاد دیشب افتادم.خدا لعنتت کنه ماکان ببین بخاطر تو باید از خواب صبم بزنم.آخه من تا آخرین لحظه ممکن می خوابم. یه رب مونده به زنگ پا میشم و تند تند لباس می پوشم. پیاده تا مدرسه پنج ددقیقه راهه. مهربان یه لقمه به زور میده دستم و منم تو راه می خورم و می رم.با کسالت از رو تخت پا شدم و دمپائی های راحتیمو به عنوان صدا خفه کن پوشیدم. یواش به طرف در اتاقم رفتم و گوشم و روی در گذاشتم. صدایی نمی اومد.آروم لای درو بازکردم. کسی تو راهرو نبود. پاورچین به طرف اتاق ماکان رفتم.عجیب بود هیچ صدایی نمی آمد.نکنه. قرارش کنسل شده. اکهه ای.برگشتم که برم تو اتاقم که صدای آب و از توی حمام شنیدم.ای ول حمومه.آروم برگشتم تو اتاقم و حشره کش و برداشتم و برگشتم. کناردرحموم گوش خوابوندم. هنوز صدای آب می اومد. با بدجنسی لبخندی زدم و رفتم توی اتاق ماکان.کت و شلوارش به در کمد آویزیون بود. دست به سینه نگاش کردم.خیلی خوبه که آدم نقطه ضعفای حریف دستش باشه. این یه اصل اساسی در موفقیت عملیاته!بعدم با دو گام بلند خودمو رسوندم به کت و شلوارش و در حشره کش و باز کردم.اوق....خدایا چه بویی میده.دیگه معطل نکردم و باقی مونده اسپری و خالی کردم روی کت و شلوارش.بعد در حالی که سعی می کردم نخندم. برگشتم تو اتاقم. اسپری و تو کمد جاسازی کردم و پشت در گوش ایستادم.صدای پای ماکان و شنیدم که از حمام بیرون آمد و در حالی که آوازی برای خودش زیر لبی می خوند رفت تو اتاقش.همین جور منتظر بودم که داد ماکان بلند شد:ترنج به خدا می کشمت.دیگه جای موندن نبود. در اتاق و باز کردم و دویدم طرف پله. داشتم به سرعت می رفتم پائین که در ورودی باز شد و ارشیا وارد شد.چشمام از خجالت و تعجب گرد شده. همون تی شرت دیشبی تنم بود ولی یه شلوار کهنه و رنگ رو رفته که پاچه های گشادی هم داشت و پوشیده بودم برای خواب.یه پام رو پله و یه پامم تو هوا مونده بود.ارشیا بیشتر از من تعجب کرده بود.مونده بودم چکار کنم که صدای داد ماکان از پشت سرم هولم کردم و در یک ثانیه تصمیم گرفتم بقیه پله ها رو هم با سرعت بدوم پائین که پام توی گشادی شلوار گیر کرد و چهار پنج پله باقی مونده رو تقریبا قل خوردم.نفسم بالا نمی آمد. ماکان دسپاچه پله ها رو پائین دوید. از درد و خجالت نفسم بالا نمی آمد. کمرم بد جوری درد می کرد و مچ پامم زوق زوق می کرد. از همه بدتر شونه ام بود یه درد وحشتناکی پیچیده بود توش که جرات نمی کردم نفس بکشم.ترنج خوبی؟نمی تونستم حرف بزنم. می ترسیدم یه چیزی بگم و جلوی ارشیا گریه ام بگیره.ماکان دست گذاشت رو شونه ام که صدای دادم بلند شد.آی دستم!و بعدم اشکم سرازیر شد. ماکان هول کرده بود. که صدای ارشیا رو شنیدم.شاید جایش شکسته باشه.تو اون لحظه همه چیز یادم رفته بود. دستم اینقدر درد می کرد که برام مهم نبود کی داره چی میگه دلم می خواست فقط اون درد لعنتی تمام شه.ماکان چبگی توی موهاش زد و گفت:ترنج کجات درد میکنه؟همونجور که گریه میکردم گفتم شونه ام.بابا لباس پوشیده از اتاق بیرون آمد با دیدن من با ترس پرسید:چی شده ماکان.از پله افتاد.ارشیا بلند شد و سلام کرد. بابا جوابشو داد اومد و کنارم.زانو زد چکار داشتی می کردی بچه؟توی اون حال از حرف زدن بابا دلخور شدم. چه اصراری داره بگه من بچه ام.ماکان گفت:تقصیر خودش بود.بابا نگاش کرد که ماکان ادامه داد:رفته نم یدونم چی زده به کت شلوار من بوی امشی میده.چشمای ارشیا و بابا گرده شده بود. منم وسط گریه گفتم:حقت بود.بابا نگام کرد:خوبه زبونت در هیچ شرایطی از کار نمی افته.اومدم شونه هامو بندازم بالا که دوباره درد پیچشید تو دستم و اشکم و در آورد.بابا گفت:چت شد؟که ماکان جای من جواب داد:میگه دستش درد میکنه.بابا پوفی کرد و گفت:پاشو ببریمش بیمارستان.مامان و صدا کنم؟نه اون صبح طود بیدار سرد درد میشه. تازه این صحنه رم ببینه دیگه بدتر. بلندش کن. ببریمش.ماکان خواست زیر بغلم و بگیره که داد زدم:این دستم نه.ماکان که حسابی هول شده بود.ببخشید ببخشید.بابا زیر اون یکی بغلم و گرفت و بلندم کرد.ارشیا جان مهربان و صدا کن بیاد.ارشیا به طرف آشپزخونه رفت و بابا منو روی یه مبل نشود. درد دستم کمتر شده بود ولی به محض اینکه تکونش می دادم تمام بدنم درد می گرفت.بعد به ماکان گفت:برو یه چیزی بیار تنش کنه.تو رو خدا مارو باش بچه بزرگ کردیم جای اینکه روز به روز بهتر شه بدتر میشه.بعد رو به من گفت:آخه من چی بگم به تو؟دست سالمم و کشیدم به دماغم و گفتم:من بچه ام یا این ماکان که عین بچه های پیش دبستانی میاد خبر کشی.بابا لپهایش را باد کرد و نفسش را پر صدا بیرون داد و برگشت و به پله نگا کرد.ماکان با مانتو شلوار و روسری برگشت. توی همون درد و گریه خنده ام گرفته بود چون سعی کرده بود لباسایی که میاره ست باشه.مهربان با دیدن من دستی به صورتش زد و گفت:آقا چی شده؟از پله افتاده. کمکش کن لباسشو بپوشه ببریمش بیمارستان.مهربان به طرفم اومد:الهیی قربونت برم ترنجم پاشو گلم. الهی من بیمرم اشکت و نبینم. بلند شو عزیزم.بعضی وقتا فکر میکنم اسم ادما رو شخصیتشون تاثیر میذاره. چون مهربان اونقدر ماه بود که حد نداشت. یه جورایی مامان دومم حساب میشد چون از بچگی خودش منو بزرگ کرده بود.ارشیا روبه ماکان گفت:من بیرون منتظرت می مونم وخواست از در بیرون بره که گفتم:پس باید اینقدر وایسی تا زیر پات الف سبز شه. این به این زودیا آماده نمیشه.ماکان عصبی نگام کرد و گفت:بذار دستت خوب شه حالیت می کنمبابا کلافه گفت:بس کنین اول صبی می خواین مامانتونو بیدار کنین.پوزخند زدم. برای سر درد مامان بیشتر نگران بود تا حال الان من.ارشیا طبق معمول مثل آدمای کر و لال از در بیرون رفت.مهربان کمکم کرد و لباسمو پوشیدم. ماکان به بابا گفتمن یه قرار کاری دارم. باید برم.خودم می برمش. تو برو به کارت برس.ماکان از پله بالا دوید و من و بابا در حالی که مهربان قربان صدقه ام می رفت از در خارج شدیم. ارشیا دستاشو کرده بود تو جیبشو تو حیاط قدم میزد.ما رو که دید جلو اومد اصلا به من نگاه نمی کرد گفت:کاری از دست من بر میاد؟:نه عمو جان شما با ماکان به کارت برس.خلاصه اگه کاری بود من هستم.اینقدر لجم گرفته بود که دلم می خواست خفش کنم. اصلا انگار من وجود خارجی ندارم.حالا که به صداش که کنارم نشسته بود فکر میکردم. می دیدم هیچ نگرانی یا اضطرابی تو صداش نبود. انگار که من مثلا یه گونی سیب زمنینی بودم که از پله پرت شده بودم اونم داشت درباره همون گونی سیب زمینی صحبت میکرد و می گفت:ببین سیب زمنیا له نشده باشن.آروم آروم راه می رفتم تا دستم درد نگیره. واقعا حرکات ارشیا رو درک نمی کردم.چرا اینقدر منو ندید می گرفت. باز طبق معمول اومدم شونه هامو بالا بندازم که درد پیچید تو دستم و بلند گفتم:آی.بابا فقط نگام کرد و سری تکون داد و در حالی که می رفت طرف پارکینگ غر زد:از کار و زندگی انداختمون این بچه.یه لحظه بغضم گرفت.اون از مامان خانم که اگه ساعت خوابش به هم بخوره پوست صورتش خراب میشه و اگرم صب زود پاشه سر درد میشه. اینم از بابا که همش یه جوری برخورد می کنه انگار من اضافه ام.یواش یواش رفتم طرف در خونه. برای اولین بار ماکان زود آماده شده بود. یه دست کت شلوار دیگه تنش بود.از دور داشت با ارشیا می آمد. قد ارشیا از ماکان بلند تر بود. شاید صد و هشت و پنج. هیکل مردونه ای داشت ولی ماکان یه کم لاغر بود. موهای هر دو تیره بود. ولی موهای ماکان مثل خودم به قهوه ای بیشتر می خورد.ماکان در مقایسه با ارشیا چهره جذاب تری داشت. نمی خوام چون داداشمه ازش تعریف کنم ولی خوشکل بود. اما ارشیا یه جور خاصی بود. نمی دونم اسمشو چی بذارم. توجهم و جلب می کرد. تا حالا هیچ وقت به این چیزا دقت نکرده بودم چون اصلا برام مهم نبود قیافه طرف مقابلم چه جوریه  از اتفاقاتی که توی فکرم افتاده بود کلافه بودم. دلم می خواست برگردم به چند هفته قبل زمانیکه این احساس مسخره شروع نشده بود.چقدر راحت بودم تو خیال خودم سیر می کردم و فکرم دنبال شیطناتای رنگارنگی که ذهنم می رسید بود.دلم می خواست با یکی حرف بزنم که کمکم کنه ولی کی؟بابا و ماکان و که همین اول باید یه خط قرمز بکشم دورشون. مامان؟ اونم که هر وقت من خواستم حرف بزنم اول شروع می کرد از لباس و قیافه ام ایراد گرفن که من اصلا یادم میره چی می خواستم بگم.وقتی ماکان و ارشیا از کنارم رد شدن مکث کردن و ماکان گفت:چطوری؟دیگه زیاد درد نمی کنه.اگه بهتری بابا و ویلون بیمارستان نکن.بیا اینم از داداشمون.بابا بوق زد که ارشیا همینجور که سرش پائین بود گفت:اینجوری خیالتون راحت میشه چیزی نشده. شاید هنوز اولشه دردش زیاد معلوم نیست.حالا میمیری به نگاهم به من بندازی!بابا دوباره بوق زد و من رفتم که سوار شم.ماکان و ارشیا هم سوار ماشین ارشیا شدن و از کنارمون رد شدن.ترقوه مبارک ترک بر داشته بود. حالا چه جایم. چون نمیشد گچ بیگرن بانداژ کردن. و دستم و به گردن ثابت کردن.دکتر می خواست برام دو روز استراحت بنویسه که بابا گفت. آخر ساله نزدیک امتحانتشه. همین امروز بسشه.دکترم اصرار نکرد. فقط گفت مواظب باش ضربه نخوره.بابا رسوندم خونه وقتی پیاده شدم گفت:مواظب باش مامانت هول نکنه.پوفی کردم و با حرص گفتم:چشم اصلا نگران نباشین مواظب خودم هستم.بابا خنده اش گرفته بود.برو بچه تو می تونی از پس خودتبر بیای ولی مامانت حساسه.زیر لب غر زدم:حساسه! آره دیگه چهل و هشت سالشه عین دخترای چهارده ساله ناز نازیه.چی داری میگی واسه خودت؟هیچی.چشم مواظب نور چشمتونم هستم.بابا دیگه راحت خندید:برو ترنج که مارو از کار و زندگی انداختی.در و بستم و گفتمخوشتون اومدا!معلومه که نور چشممه پس چی فکر کردی!دیگه حواسم بود شونه هامو بالا نندازم. باید یه چند روزی جلوی خودمو می گرفتم.بابا رفت و منم زنگ و زدم.زنگ و که زدم مهربان جواب داد:کیه؟منم منم مادرتون علف ادوردم واسه تونمهربان خندید:بیا تو وروجک!مهربان جونم؟جونم؟مامان بیدار شده؟آره تازه بیدار شده.ببین من دستم باند پیچیه میشه یه جوری به مامان بگی منو دید هول نکنه.خدا مرگم بده بیا تو ببینمت.و صدای گذاشتن آیفون و شنیدم و رفتم تو.این که بدتر کرد.مهربان داشت می امد طرفم.خدا منو بکشه چه به روز خودت آوردی؟چیزیم نیست مهربون جونم. یه ترک ساده اس.الهی من بمیرم. چیزی خوردی؟بابا یه آب میوه واسم گرفت.یه آب میوه الان که ضف می کنی که. بیا بریم تو.و زیر دست سالمم را گرفت.مهربان پام نشکسته ها دستم شکسته برا چی زیر بغلم و می گیری.چکار کنم به خدا دلم آشوب شده اینجوری دیدمت.حالا خوب شد گفتم به مامان بگو هول نکنه.وای راس میگی یه کم صبر کن من بش خبر بدم فکر میکنه رفتی مدرسه.پشت در وایسادم و گوش دادم. صدای مامان می آمد.کی بود مهربان؟ترنجه خانمترنج؟ مگه مدرسه نرفته. باز چه گندی زده فرستادنش خونه.نه خانم مدرسه نرفته. صبح یه کم حالش خوش نبود آقا بردنش دکتر.صدای مامان یه کم نگران شده بود:چش شده بود؟احساس کردم دیگه وقتشه. در و بار کردم و قبل از اینکه چشم مامان بم بیافته بلند سلام کردم.سلام سوری جون!مامان که با شنیدن صدام انگار یه کم از نگرانیش کم شده بود گفت:سلام...ولی با دیدن دستم انگار رنگش پرید:ترنج چه بلایی سرت اومده؟ تو مدرسه خوردی زمین.بعد خودشو به من رسوند. و با نگرانی نگام کرد. یه حس خوبی داشتم. چون مامان خیلی کم نگران من میشد. فرصت و غنیمت شمردم و خودمو لوس کردم.از شازده پسرت بپرس.ماکان؟مگه پسر دیگه ای هم داری؟ مامان راستشو بگو رو کن این داداش مارو.ا دختره لوس درس حرف بزن.چشم به روی چشم.

*********************************************************

بله جناب ماکان.اون این بلا رو سرت اورده؟خودمو ولو کردم رو مبل که درد پیچید تو شونه ام:ای دستم!مامان هول شد.چی شد؟اشک اومده بود تو چشمام.یادم نبود. خودم انداختم رو مبل دستم درد گرفت.مامان پوفی کرد و گفت:به خدا ترنج دیونه ام کردی. عین شتر خودتو پهن می کنی رو زمین. زشته مامان یه کم یاد بگیر مثل خانما رفتار کنی!بله مامان خانم دوباره شروع کرد. حوصله نداشتم یه مشت حرفای تکراری بشنوم. بلند شدم و مهربانو صدا زدم:مهربون!هر وقت می خواستم خودمو لوس کنم اینجوری صداش می زدم.از آشپزخونه اومد بیرونجانم ترنج؟من گشنمه صبحانه هم نخوردم. خیر سرم مربضما یه کم به ما برس.چشم الان برات صبحانه میارم.مامان داشت همینجور زل زل نگام میکرد:چیه خوب؟حالا درست بگو چی شد؟منم جریان و برا مامان گفتم. مامان لبشو خیلی خانمانه گاز گرفت و گفت:چکار کنم از دست تو آخه مگه آزار داری دختر.بی حوصله بلند شدم و رفتم طرف آشپزخونه. مهربان برام میزو چیده بود. پشت سرم مامان اومد تو.صبحانه مفصل و خوردم و رفتم طرف اتاقم. یادم افتاد از کت و شلوار ماکان. رفتم طرف اتاقش. هنوز همون جا آویزون بود.برش داشتم. و برگشتم پائین بهتره از یک جنجال پیشگیری میکردم. ماکان رو لباساش خیلی حساس بود.مامان!چیه؟من دارم بیرون!مامان داد زد:کجا با این دستت؟جایی نمی رم می رم تا سر خیابون کت شلوار ماکان و بدم خشکشویی.نمی خواد خودش می بره.نه می خوام خودم ببرم.ترنج لج نکن با این دستت.بابا چیزیم نیست چرا اینقدر بزرگش میکنی مامان.چی چی و بزرگش میکنی با این دست بانداز شده چه جوری میری!چشمام و گرد کردمو گفتم:مامان قله قاف که نمیرم. همین سر خیابونه. اینم فقط یه دست کت و شلواره.مامان کلافه شد:اوف اصلا هر غلطی دلت خواست بکن.قربون این لحن مهرآمیزت سوری جون.زهرمار و سوری جون!خنده ای کردم و از خونه زدم بیرون.آخیش جیم شدن از مدرسه چقدر حال میده. حتی اگه بخاطر ترک برداشتن ترقوه عزیزم باشه.تا سر خیابون راهی نبود شاید پنج دقیقه.با همون قیافه رفتم تو خشکشویی.سلام آقا!مرده از بین لباسهایی که توی کاور های پلاستیکی پیچیده بود بیرون اومد و گفت:سلام بفرمائین؟کت و شلوار و گذاشتم رو پیش خون!مرد بویی کشید و گفت:سم فروشی داره؟با تعجب گفتم:کی؟صاحب همین کت شلوار.نه چطور مگه؟پس تو کار سم پاشیه؟نه اصلا!پس چرا لباسش بو امشی میده!خنده ام گرفته بود.آها! نه صب خیلی هول بود اشتباهی جای اسپری به خودش حشره کش زد.مرده یه نگاهی بم انداخت و گفت:به حق چیزای نشنیده.کت و شلوار و برداشت و روی کاغذ یادادشت کرد:بنام کی بنویسم؟اقبالبعد رسید و داد دستم.کی حاضره؟فردا صبح.ممنونبه سلامت.از خشکشویی زدم بیرون و برگشتم خونه. دستم یه کم درد گرفته بود. دکتر مسکن داده بود و گفته بود ممکنه دستت که سرد شد یه کم درد بگیره.تا رسیدم خونه درد دستم بیشتر شده بود. جرات نمی کردم چیزی بگم. یواشکی یکی از مسکنایی که دکتر داده بود و خوردم و رفتم تو اتاقم.حالا نمی دوستم لباسمو چه جوری در بیارم. پدرم در اومد تا تی شرتمو در آوردم تا دستم و بانداژ کنه چون یه کم تنگ بود. بعدم مانتومو بدون تی شرطم پوشیم. خدا روشکر اون خیلی تنگ نبود.تازه شانس آوردم اونی که می خواست دستمو بانداژ کنه خانم بود. بابام رفته بود اون گوشه وایساده بود نگا نمی کرد.برای اولین بار تو عمرم از باباخجالت کشیدم. چون مجبور شدم تمام لباسامو در بیارم تا خانمه بتونه دستمو ببنده. ولی بابا خودش فهمید رفت اون طرف پشت شو کرد به ما.واساده بودم وسط اتاق و می خواستم لباسمو عوض کنم ولی یه دستی نمی تونستم. درو باز کردم و مهربانو صدا زدم.مهربون!از همون پائین جواب داد:جانم ترنج!بیا کمکم بده لباسمو عوض کنم.مهربان هول هولکی از پله اومد بالا.به دستت فشار نیاری ترنج جان.وقتی اومد تو اتاقم با دیدن طناب دار چشاش گرد شد و یهو گفت:یا بسم الله. این چیه؟از قیافه بهت زده اش خنده ام گرفت.هیچی بابا جر دکور اتاقمه.یه نگایی بم کرد که انگار داره به یه دیونه زنجیری ترسناک نگا میکنه.چیه مهربون جونم؟ترنج به خدا اینو بکن. ادم میبینه دلش یه جوری میشه.اوف مهربان ولم کن دیگه من نمی کنمش بی خودی خودتو خسته نکن.چشم از طناب بر نمی داشت.مهربان جای زل زدن به این بدبخت بیا یه لباس که استینش کوتاه باشه خودشم حسابی گشاد باشه برام پیدا کن بپوشم.مهربان یه جوری نگام کرد.ترنج تو همش از این تی شرتای تنگ و ترش می پوشی مادر جان من که همچین لباسی سراغ ندارم.راس می گفت. حتی یه دونه تاپ بی آستینم نداشتم که تنم کنم. اون تی شرتامم همه تنگ بودم.حالا چکار کنم؟می خوای از لباسای مامانت برات بیارم؟چشام گرد شد؟چیییی؟خوب عزیزم الان دیگه چاره ای نداری.پوفی کردم و گفتم:صبر کن خودم بیام نری چه چیزی بیاری توش گم شماز اتاقم بیرون اومدم و پشت سر مهربان از پله پائین رفتم.مامان در حالی که گوشی و با شونه و سرش نگه داشته بود داشت ناخناشو سوهان میزد.صداش کردممامان!نگام کرد و با چشم پرسید چیه؟من باید یکی از لباسای شما رو بپوشم. با این دستم تی شرتای خودم تنگن تنم نمیره.مامان باچشم به اتاقش اشاره کرد و من و مهربان با هم رفتیم سراغ کمد مامان.واقعا من نمی دونم مامان گیج نمیشه بین این همه لباس وقتی می خواد لباس انتخاب کنه.روی تخت روبری کمد نشستم. مهربان هم مشغول گشتن شد. می خواست یه پیراهن بکشه بیرون که داد زدم.دامن نداشته باشه مهربان عمرا بپوشم.مهربان برگشت و گفت:خوب لباسای مامانت همه دامن دارن. اگرم شلوار کت و شلواره. آخه مامانت کی شلوار پوشیده که بلوز راحتی داشته باشه.اوف راس می گفت. من نمی دونم مامان چه جوری با این چیز مسخره به اسم دامن اینقدر راحت بود. خودم بلندشدم و تو کمد مامان سرک کشیدم.مامان قدش خیلی بلند تر از من بود. بین لباساش یه پیراهن کوتاه نخی پیدا کردم که وقتی مامان می پوشیدش تا بالای زانوش بود. ولی برای من تا زیر زانوم. آستین نداشت و سر شونه ها اینقدر بلند بودن که تبدیل به یه استین کوتاه شده بودن.پوفی کردم و گفتم:مجبورم همین وبپوشم. مهربان مانتومو در آورد و لباس مامانو تنم کرد. بعد نگاهی بم انداخت وگفت:وای ترنج به خدا مثل ماه شدی مادر چرا از این لباسا نمی پوشی.در حالی که بی حوصله به طرف در می رفتم گفتمچون خوشم نمیاد مثل ماه باشم می خوام شبیه خودم باشم.مامان هینجور داشت با تلفن حرف میزد با دیدن من یه لحظه گفتگوشی بعد منو صدا کرد.ترنج!ای خدا کی من راحت میشم؟برگشتم و کش دار گفتم بله؟؟مامان با دست اشاره کرد برم پیشش.کلافه رفتم و جلوش وایسادم.به خدا قیافه آدیمزاد پیدا کردی. چقدرم بت میاد. بچرخ ببینمت.خودش مشغول چرخوندن من شد.یادم نیست آخرین بار کی با دامن دیدمت فکر کنم شیش هفت سالت بود.مامان ول کن تو رو خدا می خوام برم بخوابم.مامان همین جور نگام می کرد.می خوای برا خودت باشهنه مامان من می خوام چکار این لباس گل و گشادو. الانم مجبورم.مامان شاکی شد.اه اه برو من و باش که دارم برا کی دل می سوزونم.به طرف پله رفتم مامان با خودش غر زد و پشت تلفن گفتنه ترنج دیوانه ام کرده همش تی شرت شلوار تی شرت شلوار. آرزو به دلم موند عین دخترا لباس بپوشه.بقیه حرفاشونفهمدیم چون رفتم تو اتاقم و در و بستم.توی آینه اتاق به خودم نگاه کردم. موهامو دم اسبی بسته بودم. گل سرم و باز کردم و مشغول براندازد کردن خودم شدم.موهام از شونه هام رد شده بود. رنگ قهوه ایشون کاملا مشخص بود. چشمامم قهوه ای روشن بود ولی یه خط تیره دور تا دورشو گرفته بود وانگار چشمام دور رنگ بود. چشمام مورب و به طرف بالا کشیده شده بودن. بینی کشیده بود دهنم نه بزرگ نه کوچیک. وقتی هم می خندیدم روی یه لپم سوراخ میشد.هیچ وقت از قیافه ام شاکی نبودم. به نظر خودم کاملا عادی و طبیعی بود. تو فامیل از من خوشکل ترم بود. اصلا قیافه برام مهم نبود. الانم نمی دونم چرا داشتم خودمو برانداز می کردم.لباس مامان با اینکه گشاد بود ولی به تنم نشسته بود. زمینه اش قرمز بود و طرحای توش عین مخلوط شدن چند تا رنگ که توی هم پیچ و تاب خورده باشن.موهامو شونه کردم و ریختم روی شونه ام. جلوی موهام کوتاه بود و یه فرق کج باز کرده بودم به طرف راست که باعث میشد موهام تا روی ابروی سمت راستمم بیاد. گاهی وقتا نصف چشمم و می گرفت.مامان همش از این کار من حرص می خورد.منم یه وقتایی که می خواستم لجو در بیارم موهامو کامل می آوردم رو چشمم.از بررسی خودم دست برداشتم و برس و پرت کردم روی میز.کنترل و برداشتم و دستگاه و روشن کردم. بعدم رفتم سراغ کمدم و یه شلوارک پیدا کردم و پوشیدم. چون میدونستم با این لباس آبرو برام نمی مونه. اصلا نمی تونستم با دامن مثل ادم بشینم برای همین نمی پوشیدم.آروم روی تختم دراز کشیدم. مونده بودم این دوهفته که باید دستم بسته باشه چکار کنم. هر بار مجبورم برا لباس پوشیدن از یکی کمک بگیرم.فکر کنم مسکنه داشت اثر میکرد چون کم کم خوابم گرفت و دستگاه و خاموش کردم و بعد خوابم برد.نمی دونم چقدر خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم حسابی گشنه ام بود. ساعت نزدیک سه بود.معلومه واسه چی گشنمه.جلوی آینه وایسادم و موهامو شونه کردم.حالا بیا و درستش کن. یه دستی چه جوری موهامو ببندم.مجبور بودم بازشون بزارم گرچه زیاد با موی باز راحت نبودم.فرقمو خوب کج کردم که باز موهام از روی چشم راستم رد شد. با حرکت سر یه کم عقب بردمشون و از اتاق بیرون زدم.دست و صورتم و شستم و رفتم پائین.خبری از نهار نبود حتما خورده بودن و جم کرده بودن. صدای حرف از توی پذیزائی می آمد. سرک کشیدم.وای ارشیام که اینجاست.نگاهی به لباسم انداختم.لعنتی حالا این ریختی په جوری برم اونجا.لبم و با حرص گاز گرفتم و رفتم توآشپزخونه. مهربان داشت ظرف میوه رو آماده می کرد.مهربان من گشنمه.عزیزم الان نهارت و میارم. بذار این و ببرم. همین جا می خوری یا تو سالن.اوف همینجا. با این قیافه ام عین دلقک کجا برم. تازه ارشیام هست.وا مادر کجات عین دلقکه. تازه شدی عین یه خانم خوشکل. آقا ارشیام چکار به تو داره بنده خدا.تکیه دادم به کابینت و گفتم:اره خیلی خوشکل شدم الان برم بیرون ببین ماکان چه جوری دستم بندازه.وا مادر چرا دستت بندازه؟شما ماکان و نمی شناسین؟مهربان سری تکان داد و با ظرف میوه از در خارج شد. دوباره به خودم نگاه کردم. دامن لباس تا زیر زانوم اومده بود و ساق پاهام معلوم بود.ارشیا منو اینجوری ببینه لابد پا میشه در میره. ولش کن نمی رم اصلا.مهربان برگشت و گفت:بابات گفت نهار خوردی بری ببینتت.مهربان من که گفتم نمی رم.مهربان غذار و برام کشید و گذاشت جلوم و گفت:مادرجان بس که عین پسرا گشتی فکر میکنی خیلی تو چش میای ولی الان تازه شدی عین بقیه دخترا.قاشقمو پر کردم و گفتم:وای خدا کی گفته هر کی بلوز شلوار بپوشه عین پسراس خوب من اونجوری راحت ترم. با دامن باید همش مواظب باشی. ادم معذبه دیگه.مهربان یه لیوان آب و ظرف سالادم گذاشت جلوم و گفت:به نظر من خیلی خوبه. حالا خود دانی.با دهن پر گفتم:من معنی این خود دانی رو نفهمیدم. چهار ساعت از آدم ایراد میگیرن بعدم میگن هر جور خودت دلت خواست.مهربان با اخم گفت:خدا رو شکر که مامانت اینجا نیست وگر نه سکته می کرد با دهن پر حرف می زنی.شونه راستمو بالا انداختم. انگار بدنم خودش حواسش بود که دست چپم تعطیله.نهارم که تموم شد یواشکی رفتم طرف پذیرائی. هنوز ارشیا نشسته بود.من نمی دونم این کار و زندگی نداره خودش خونه نداره که مدام اینجاس.دوباره موهامو از روی چشمم عقب زدم و رفتم تو پذیزائی از همون دور سلام کردم و پشت یه مبل وایسادم تا پاهام معلوم نشه.همه جواب دادن که بابا گفت:بیا اینجا ببینمت.چون دلم نمی خواست برم جلو یه زیر چشمی به ارشیا نگا کردم نگاهش به دستهاش بود. گفتم:خوب از اینجام دارین می بینین دیگه.ماکان با ابروهای بالا رفته نگام کرد و گفت:این چیه پوشیدی؟پوف شروع شد.لباسه! مگه نمی بینی؟بابا هم خندید وگفت:خوب بابا جان بس این مدلی نپوشیدی تازه گی داره واسمون.ارشیا یه لحظه نگاهشو اورد بالا و دوباره به دستاش خیره شد.چه عجب!مامان با حرص گفت:موهاتو هم از روی چشمت بزن کنار.وای خدا چرا اینا به همه چیز من گیر میدن.مامان چقدر بگم من راحتم اینجوری!ماکان انگار که بخواد مسخره ام کنه گفت:حالا چرا اون پشت سنگر گرفتی؟یه چش غره بش رفتم و گفتم:اومدم سلام کنم و برم بعد با چشم به پاهام و ارشیا اشاره کردم.ابروهای ماکان بالا رفت و منم برگشتم که از پذیرائی برم بیرون که ماکان گفت:هی لیمو شیرین قهر کردی؟برگشتم بش دهن کجی کنم که دیدم ارشیام داره می خنده.این امروز یه چیزیش هست. کارای غیر متعارف انجام میده..


برگشتم تو اتاقم و روی تخت دراز کشیدم. داشتم فکر می کردم فردا برم با آنی یه مشورتی بکنم ورد زبونش همش پسران.فعلا کیس قابل اعتماد دیگه ای دور و برم پیدا نمیشد که بتونم راحت باش حرف بزنم.صدای حرف زدن از حیاط می اومد فکر کردم ارشیا داره میره. رسید خشکشویی رو برداشتم و دوباره رفتم پائین. تو سالن کسی نبود. مامان از پذیرائی بیرون اومد گفت:چرا اینجا وایستادی؟خوب کجا برم. ما که زندگی نداریم از دست این ماکان و دوستاش. این شرکت زده ما از زندگی افتادیم. صب پا میشیم ارشیا اینجاست ظهر هست سر شام هست. این زندگی نداره همش اینجاست؟چشمای مامان گرد شده بود. منم که دیدم مامان قیافه اش به آدمایی می خوره که سکته ناقص مغزی رو رد کردن با حرص گفتم:خوب چیه؟ مگه دروغ میگم؟که یه صدا از پشت سرم گفت:ببخشید نمی دونستم مزاحم شما میشم.با سرعت برگشتم موهام ریخته بود روی چشمم و فقط با یه چشم قیافه اخم کرده ارشیا رو میدیدم.خاک تو سرت ترنج این که هنوز اینجاست.ماکان با چنان چشم غره ای نگاهم کرد که اگه یکی زده بود در گوشم بهتر بود. مغزم هنگ کرده بود چی بگم که نگام افتاد به رسید دستم. گرفتمش طرف ماکان و گفت:بیا کت شلوراتو دادم خشکشوئی.بعدم عین گوسفند سرم و انداختم پائین و برگشتم تو اتاقم. همون پشت در وا رفتم.یعنی ای خاک بر سرت با این حرف زدنت. طرف نگاه که چه عرض کنم دیگه یه سیلی هم خرجت نمیکنه.عصابم به هم ریخته بود و حسابی از دست خودم شاکی بودم.پس اینا کی بودن تو حیاط داشتن صحبت می کردن؟رفتم سراغ پرده و گوشه شو کنار زدم. بابا داشت با یکی دم در صحبت می کرد.لعنتی. این که باباست!طبق معمول برای اینکه صدای افکار مزاحمم و نشنوم دستگاه روشن کردم و یه آهنگ گوش کر کن گذاشتم. ولی فایده نداشت. گندی که زده بودم حسابی رفته بود رو اعصابم.پنج دقیقه نگذشت که ماکان بدون در زدن اومد تو اتاق. خودم فهمیدم اوضاع خرابه زود دستگاه و خاموش کردم. حسابی عصبانی بود.یعنی تو یه ذره عقل تو سرت نیست؟لبم و گاز گرفتم. طلبکار گفتم:من چه می دونستم این هنوز اینجاست.برای همین میگم مغز تو سرت نیست. اگه بود قبل از اینکه اون دهن گشادتو باز کنی یه کم از مغزت استفاده می کردی.مامان و بابا پشت سرش اومدن تو چشمای مامان یه کم اشکی بود.اه این مامانم که اشکش در مشکشه. من باید گریه کنم که ضایع شدم مامان داره گریه میکنه.با صدای لرزونی گفت:آبرو نذاشتی برام جلو ارشیا حالا اگه بره بذاره کف دست مامانش. مهرناز نمیگه سوری یه ذره ادب یاد این دخترش نداده.پوزخند زدم.آهان حالام نگران نظر شاهزاده مهرناز هستین درباره خودتون نه اتفاقی که افتاده.مامان اشکش و با انگشت گرفت و رو به بابا گفت:می بینی چه زبونی داره.بابا جلو اومد و صاف رفت طرف دستگاه. با وحشت گفتم:چکار می خواین بکنین؟بابا بدون حرف از پریز کشیدش واز کمد درش آورد. بعدم لپ تاپم و زد زیر بغلش دیگه داشتم می ترکیدم با ناله گفتم:بابا!بابا و زهر مار. تا ده روز نه کامپیوتر نه دستگاه نه اینترنت.با حرص رفتم طرف بابا.بابا من بچه دوساله نیستم که این اداها رو برام در میارین.بابا برگشت طرفم.دقیقا بیشتر از دو سال عقلت نمیرسه. هر وقت بزرگ شدی توقع برخورد بهتری داشته باش.ماکان با اخم های در هم رفته سر به زیر به دیوار تکیه داده بود. بابا لپ تاپم و گذاشت توی دستای ماکان و گفت:اینارو بذار تو کمد من درشم قفل کن.از حرص داشتم می مردم:شما که بلدین غیرتی بازی در بیارین یعنی چی یه پسر غریبه را به را اینجاست؟ماکان عصبی گفت:آخه شعورتم نمی رسه.باباهم اضافه کرد:ارشیا هر کسی نیست. من حاضرم تو و اونو توی این خونه تنها بذارم برم اینقدر که بش اعتماد دارم.ماکان همیجور که به زل زده بود گفت:اصلا این مگه می فهمه.عصبی گفتم:حق نداری اینقدر به من توهین کنی.بابا برگشت که بره.ماکان یه نگاه بهم انداخت توی چشماش خوشی میدرخشید. سعی کردم آخرین تلاشمو بکنم داد زدم:ولی اون کار عمدی نبود!بابا با عصبانیت برگشت طرفم.این کارت عمدی نبود. کار صبت چی؟ اون گندی که به کت و شلوار ماکان زدی چی؟ چسبوندن کفشای ارشیا به زمین چی؟ پنچر کردن ماشین همه مهمونا هفته پیش؟ آب ریختن تو کفشای مردم. ریختن شکر تو نمک پاش؟ آتیش زدن موهای الهه. کش رفتن شماره کارت من و خالی کردنش که منو تا مرز سکته برد. بازم بگم بلاهایی که سر همه آوردی و از دستت شاکی شدن؟ اونام عمدی بود.بعد چند قدم اومد جلو تر و دستشو گرفت به طناب دارمنو گفت:از همه بدتر این آشغالو با یه حرکت از سقف کندش.انگار یکی محکم کوبید تو سرم. با بهت به طنابی که توی دست بابا مونده بود نگاه کردم.با...با!ترنج این آخرین اتمام حجته وای به حالت ازت خطاهایی از این دست سر بزنه دیگه اونوقت منتظر تنبیه های بدتری باش.مامان همینجور با چشمای اشکی ونگران زل زده بود به بابا.ماکان وسایل توی دستش و جابجا کرد و رسید و گذاشت روی میز و گفت:در ضمن من وقت ندارم برم خشکشوئی خودت برو بگیرش.بعدم هر سه تاشون از در رفتن بیرون. به در بسته زل زده بودم. یه چیزی توی گلوم گیر کرده بود انگار. به جای خالی دستگاه و لپ تاپم خیره شدم.حالا چکار کنم بدون اینترنت و کامپیوتر.برگشتم و نشستم رو تختم. مغزم کلا قفل کرده بود. فقط یه احساس نفرت شدید احساس می کردم. اصلا نمی فهمیدم برای چی بابا این کارو کرد.خوب معلومه مامان خانم فورا اشکش سرایز میشه و بابا آقا هم که جونش در میره واسه سوری جونش ترنج کیلویی چنده. هیچ کس به حق نمیده چرا.روی تختم دراز کشیدم. دست خودم نبود. اشکم سرازیر شد.از همه تون متنفرم.برای شام نرفتم پائین کسی هم سراغم نیامد. خدا رو شکر موبایلم توقیف نشد والا دیونه میشدم. واقعا اگه یه روز این چیزارو به هر دلیلی از دست بدم. باید وقتمو چه جوری پر کنم؟شب از زور بی کاری زود خوابیدم. حوصله درس خوندنم نداشتم. اینقدر غلط زدم تا خوابم برد. صبم زودتر از همه بیدار شدم. سلانه سلانه به طرف دستشویی رفتم دلم می خواست زودتر از بابا و ماکان از خونه برم بیرون.وسط اتاق وایساده بودم و نمی دونستم چه جوری مانتومو بپوشم اونم با این لباس اصلا دلم نمی خواست کسی و صدا بزنم.موهامو هم نمی تونستم ببندم.ولش کنی میرم تو مدرسه میدم آنی ببنده.لباس گشاد بود راحت درش آوردم و مانتومو با یه بدبختی پوشیدم. کیفمم که نمی تونستم بندازم رو دوتا شونه ام.فرقم کج باز بود و موهام از طرف ریخته بود روی چشمم. نگاهی توی آینه به خودم انداختم و در آخرین لحظه رسید خشکشوئی رو هم چنگ زدم.از پله اروم آمدم پائین. از توی آشپزخونه سر و صدا می اومد. مهربان بیدار بود و داشت صبحانه آماده می کرد. بدون سر و صدا خزیدم توی حیاط و از خونه زدم بیرون.نیم ساعت زودتر از همیشه از خونه بیرون اومده بودم. بی خیال راه افتادم طرف مدرسه. دست چپمم عین چلاقا وبال گردنم بود.بذار یه بار تو عمرمون قبل از زنگ برسیم.پوفی کردم و سرعتم و تند تر کردم. چون آنی با سرویس می آمد جز اولین نفرات بود. وقت میشد یه کم باهاش حرف بزنم.وارد حیاط مدرسه که شدم هنوز خلوت خلوت بود. راست رفتم طرف کلاس خودمون. مدرسه ما به نوعی جز آثار تاریخی محسوب میشد. کلاسها دور تا دور حیاط قرار داشتند و درها و پنجره های بزرگ برای نورگیری ولی همین در و پنجره تو زمستون باعث میشد اونایی که نزدیک در می شینن تقریبا قندیل ببندن.یه تعداد از کلاسها هم داخل سالن بود که میشد پشت کلاسای ما. در واقع کلاسایی توی حیاط هم به سالن در داشتن هم به حیاط. تازگیا هم یه خیری پیدا شده بود و یه سالن بزرگ برای امتحانات و مراسما ساخته بود که بخاطرش یک سوم حیاط بزرگ مدرسه گرفته شده بود.کلاس ما به در ورودی خیلی نزدیک بود. اول ا0ا. بخاطر ترتیب حروف الفبا من توی اولین کلاس بودم.آنی روی پله ورودی کلاس چمباتمه زده بود. با دیدن من چشاشو مالید و گفت:دارم رویا می بینم. ترنج و زود رسیدن به مدرسه. امروز سرت به جایی خورده. دستم زیر مغنه ام بود و نمی دید وبال گردنمه.کولیمو انداختم رو زمین وکنارش ولو شدم. تازه اون موقع بود که دستم و دید.ترنج این چیه؟؟و با چشای گرد شده به دستم اشاره کرد.نمی دونم والا ولی ما بش میگیم دست.هر هر یعنی چه مرگت شده؟کوری؟شکسته؟نه ترقوه ام مو برده.تصادف کردی؟نه از پله سقوط کردم.واسه چی؟آنی بی خیال. سر صبی نکیر منکر می پرسه.کلافه پا شدم رفتم تو کلاس. ردیف دوم نشستم رو صندلیم.آنی کشون کشون اومد دنبالم.باز چته اول صبی پاچه می گیری.کولیمو زدم به صندلی جلویی و گفتم:طبق معمول. بابام گیر داده این بارم لپ تاپم و توقف کرده.آنی دست به سینه نگام می کرد. تکیه دادم و پاهامو گذاشتم روی صندلی جلویی.نکن خاکی میشه حوصله نق نقای رویا رو ندارم.بذار اینقدر غر بزنه تا جونش بالا بیاد.بعد مخصوصا کف کفشمو مالیدم رو صندلیش.ترنج بنال ببینم چه مرگته!لپامو باد کردم و گفتم:آنی!هوم؟توچه جوری میشه که می فهمی از یه پسری خوشت اومده؟بله بله چی شد؟ ترنج خانم خبرایه؟بی حال نگاش کردم و گفتماگه بخوای این ادها رو در بیاری نمی پرسم.آنی تیکه داد و گفت:اوه ه ه ه چه امروز بداخلاق شدی. تو نیشت تا بنا گوش باز بود همیشه.آنی یه امروز و بی خیال من شو.خیلی خوب بابا.خوب نگفتی؟آنی چشماشو باریک کرد و گفت:البته برا هر کسی فرق داره.کلافه گفتمخوب تو برا خودتو بگو.من؟ خوب خوشم میاد باهاش حرف بزنم. وقتی با همیم نمی فهمم وقت چه جوری میگذره. وقتی نیست دلم تنگ میشه و مدام بش فکر میکنم. دلم میخواد هر کار می تونم بکنم تا خوشحال شه.....امممم...پوزخندی زدم و گفتم:بپا غرق نشی.حالا درست بگو چه خبره؟نگاهمم و دوختم جلو و گفتم:ولی من هیچ کدوم از این چیزایی که تو گفتی و ندارم. انگار اصلا منو نمی بینه. حرصم می گیره می خوام یه جوری توجهشو جلب کنم. ولی نمی شه. یه جوریه. نمی دونم.مثلا چکار میکنی؟چند تا از شاهکارامو براش تعریف کردم.آنی با چشای گرد شده گفت:اینجوری می خوای توجهشو جلب کنی؟پوفی کردم و گفتم:من راه دیگه ای بلد نیستم.آنی سرتاپامو نگاه کرد و گفت:تو مطمئی دختری؟ خودتو جا نزدی؟وای وای وای اینا رو خودت تنها گفتی یا مشورت کردی؟مرض آخه تو چطور دختری هستی که بلند نیست توجه یه پسر و جلب کنه.یه چیزایی بلدم ولی رو این جواب نمیده. از این بچه مثبتای سر به زیره بخاطر اینکه جلوش حجاب ندارم نگامم نمی کنه.اوه اینو باش این عتیقه رو از کجا پیداش کردی؟یه شونه مو بالا دادم و گفتمدوست داداشمه. میاد و میره.آنی فکری کرد و گفت:نه اگه واقعا خبری بود الان باید از این حرف من ناراحت میشدی.پر سوال نگاش کردم:یعنی چی؟خوب ابله اگه عاشق طرف باشی یکی بدشو بگه باید بت برخوره دیگه.کوبیدم رو شونه شو گفتم:من کی همچین غلطی کردم. عشششششششششششق!!!!پس چی؟بابا من گفتم می خوام توجهشو جلب کنم.خوب ابله چرا دلت نمی خواد توجه بقال محله تونو جلب کنی خوب یه فرقی برات داره دیگه.فکر کردم راست میگه. چرا ارشیا برام مهمه.باید بگردی ببینی از چی چیزایی خوشش میاد همون کارا روبکنی با این ادهای تومعلومه ازت فراری میشه. بعدم یاد بگیر دختر باشی. پسرا هرچقدرم سر به زیر باشن نمی تونن از یه خانم خوشکل چشم بپوشن.زنگ خورد و من با پوزخند بلند شدم.ولی ارشیا می تونه.--------و با هم از کلاس خارج شدیم.تو مدرسه اتفاق خاصی نیافتاد فقط سفارشات طولانی معلما درباره نزدیک شده اخر سال و تموم کردن تنبلی و از این حرفا. منم اصلا دل و دماغ نداشتم و حوصله بچه ها رو سر بردم.بعد از اینکه زنگ خورد. راه افتادم طرف خونه. یادم اومد از کت شلوار ماکان. رفتم خشکشوئی و لباسشو گرفتم. وقتی رسیدم خونه هنوز بابا و ماکان نیامده بودن. مامان طبق معمول اغلب مواقع نبود.کت و شلوار ماکان و گذاشتم تو اتاقشو مانتومو در اوردم. دلم می خواست یه دوش آب گرم اساسی بگیرم ولی با این شونه بانداژ شده نمیشد.کلافه رفتم پائین.مهربان نهار منو بده می خوام برم بخوابم.صبر نمیکنی بقیه بیان؟نه اونا خدا می دونه کی بیان. من گشنمه.باشه بیا برات بکشم. صبحونه هم که نخوردی. بابات فکر کرد خواب موندی وقتی رفت سراغ اتاقت دید نیستی تعجب کرد.ا به غیر از سوری جون پس برای بقیه هم نگران میشن؟مهربان چشم غره سرزنش امیزی رفت.ترنج خانم درباره پدرت درست صحبت کن.بشقاب باقالی پولو رو گذاشت جلوم. قاشق و برداشتم و مشغول شدم.مگه دروغ میگم. فقط خدا نکنه سوری خانم از چیزی دلخور بشه. دیگه زمین و زمان به هم میریزه اگه مامان دیروز فورا اشکش در نیامده بود بابا منو تنبیه نمی کرد.مهربان نشست کنارم و گفت:خوب مادر جان چرا این کارا رو می کنی؟قاشقمو ول کردم تو بشقابم و گفتمتو رو خدا تو یکی دیگه نصیحت نکن.مهربان سری با تاسف تکون داد و بلند شد و رفت دنبال کارش.ولی همین جوری داشت ادامه می داد:خوب عزیزم. این همه کار تو دنیا میشه کرد تو چرا می ری دنبال مردم آزاری؟نگاهش کردم.مثلا؟ بابا و ماکان که صبح تا شب نیستن. مامان خانمم که دنبال کارای خودش و دوستاش. مهمونای مسخره کسل کننده. خونه دوستامم که نمی تونم برم. خوب وقتی من نرم دوستامم نمی یان. به هر بهونه هم کامپیوتر و موبایلم توقیف میشه. من چه غلطی بکنم تنهایی؟مهربان دیگه ساکت شد و هیچی نگفت.نهار کوفتم شد. چند تا قاشق دیگه خوردم و برگشتم تو اتاقم.کم کم بقیه هم رسیدن. دراز کشیدم رو تختم و پتو رو کشیدم روم. حوصله نداشتم کلافه بودم دلم می خواست برم اینترنت گردی. یه آهنگ بلند برا خودم بذارم و برا خودم برقصم. آخه یعنی چی این کارا؟بازم کسی سراغمو نگرفت. انگار همه اونا تویه جبهه بودن و منم تو یه جبهه دیگه دست تنها.چشمامو رو هم فشردم و تصمیم گرفتم بخوابم. ولی مگه خوابم می برد.کلافه دور اتاقم می چرخیدم. چند تا اس ام اس دادم به آنی اونم مشغول بود. خدا رو شکر تو موبایلم آهنگای مورد علاقه امو داشتم. گذاشتمش و دیدم هیچ کاری ندارم. شروع کردم به مرتب کردن اتاقم.بالاخره از بی کاری بهتر بود. کمدم و ریختم بیرون. خودم خنده ام گرفته بود چقدر خرت و پرت به درد نخور این تو هست.تا عصر تمیز کردن اتاق وقتمو گرفت. نشستم رو تختم و نگاهی به اطراف انداختم. مرتب شده بود. هنوز تا شب خیلی مونده بود. رفتم پائین باز کسی نبود. پوزخند زدم:خوشم میاد کلا ترنج و حذف کردن از زندگیشون.مهربان برام عصرونه آورد. نشستم جلوی تلویزیون و هی کانالا رو بالا پائین کردم تا حوصله مهربان سر رفت. اخه چیز خاصی نداشت.دیگه واقعا مجبور شدم برم سراغ درس خوندن.بعد از اون روز رفت و ارشیا به خونه ما آب رفت. دیگه خیلی کم می آمد وقتی هم می امد من نبودم. از دست خودم کفری بودم. من اون روز از لجم یه حرفی زده بودم اینم بش برخورده بود و دیگه خونه ما کمتر آفتابی می شد.به طرز احمقانه ای توی مغزم اتفاقات تازه ای داشت می افتاد. ناخودآگاه توجهم به حرفای بچه ها درباره تجربیات شون با پسرا جلب شده بود.گیج از حرفایی که از اونا می شنیدم احساس می کردم همه چیز توی مغزم قاطی شده. ارشیا خونه ما نمی آمد و منم کلافه بودم نمی فهمیدم چه مرگم شده.هر پسری و که میدیدم ناخودآگاه با ارشیا مقایسه می کردم. وقتی توی اتاقم بودم نصف وقتم داشتم جلوی آینه خودمو نگاه می کردم. و به بررسی صورتم می پرداختم.طبق گفته دوستام قیافه خوبی داشتم ولی قدم کوتاه بود. نگاهم به همه پسرای اطرافم فرق کرده بود حتی کسرا که قبلا باهاش خیلی راحت بود دیگه نمی تونستم باش راحت باشم.دلیل این اتفاقات و نمی فهمیدم دلم می خواست مثل قبل بی خیال همه چیز باشم ولی دیگه نمیشد.ده روز تنبیه من برام مثل یک سال گذشت ولی بالاخره تمام شد. بابا و مامان عوض شدن رفتار منو ربط میدادن به تنبیه. فکر میکردن تنبیه روی من اثر کرده بود.دلم می خواست کاری کنم که بفهمن بخاطر این نیست ولی اصلا دل و دماغ نداشتم. فکر نمی کردم ندیدن ارشیا اینقدر بد باشه.ولی تنبیه هر بدی که داشت یه مزیتم داشت که نمره های پایان ترمم خیلی خوب شد.چون روزا از بی کاری خودمو با کتابام سرگردم می کردم آخر ترمم که بود تقریبا قبل از امتحانات بیشتر کاتابمو یه دور خونده بودم.اینم کمک کرد تا نمره هام خوب بشه.تعطیلات شروع شد. تابستون دوست داشتنی من. کلی برنامه داشتم برا تابستونم. کلاس زبان که مثل همیشه تو برنامه بود. این بار تصمیم داشتم جدی دنبالش کنم چون از وقتی کلاس می رفتم می تونستم بعضی شعرای آهنگایی رو که گوش میدم بفهمم. و این خودش شد یه انگیزه برام که زبان و جدی دنبال کنم.جلوی آینه وایساده بودم و داشتم برای بار هزارم خودمو برانداز می کردم.دستم و یک هفته ای بود باز کرده بودم و دیگه راحت شدم. وقتی دستم و باز کردم اولین کاری که کردم بود این بود که رفتم یه حمام حسابی. قبلش مجبور بودم با کلی سلام صلوات و کمک مهربان سر و بدنم و بشورم. آرزو داشتم راحت برم زیر دوش وایسم.خدا رو شکر مهمونی افتاده بود برای این موقع که من دستم و باز کرده بودم.برای اولین بار توی عمرم داشتم یه تاپ دخترونه می پوشیدم . رنگش سورمه ای و آسیتانش سه رب بود و چند تا منگوله خوشکلم جلوش آویزیون بودمامان تقریبا ذوق مرگ شده بود و فکر میکرد نصایح گوهر بارش رو مغز من بالاخره اثر کرده. ولی درواقع اینا همه حاصل سفارشات آنی عزیزم بود.واقعیتش دیگه خودمم دوست داشتم یه ذره از اون حالت دربیام. با اینکه شلوار جین هنوز به قوت خودش باقی بود ولی مامان به همین تاپ دخترونه هم راضی شده بود. البته یکی دو بار از تیرگی رنگش ایراد گرفت که منم اهمیتی ندادم.دلم می خواست ببینم فرضیه های آنی درست در میاد یا نه.چون داشتم می رقتم خونه ارشیا اینا. می خواستم ببینم عکس العملش چیه در برابر تغییرات من.خواهرش برگشته بود و مامانش اینا یه مهمونی داده بودن و مارو دعوت کرده بودن.خواهرش ترم اول مدریت بود و من خیلی ندیده بودمش چون تهران دانشگاه قبول شده بود و از وقتی رفت و امد ما با اونا زیاد شده بود یکی دوبار بیشتر ندیده بودمش که اونم زیاد با هم صمیمی نشدیم.آنی سفارش کرده بود موهامو هم باز بذارم. گفته بود نری عین این بچه های پیش دبسیتانیا موهاتو خرگوشی یا دم اسبی ببیندی.وقتی یاد حرفش افتادم خنده ام گرفته بود. موهام وباز گذاشتم ولی فرق کج بازم به قوت خودش باقی بود. یه طرف موهامو با یه گیره کوچیک دادم عقب و به خودم نگا کردم.بد نشده بودم. حالا رسیده بودم به سخت ترین قسمت کار که اونم آرایش بود. آنی گفته بود کاری کنم که توی چشم بیام. ولی عمرا همچین تصمیمی نداشتم. من تا که دیروز یه رژ لبم نمی زدم حالا با این وضع تابلو میشدم.چون خیلی به آرایش وارد نبودم فقط یه رژ لب زدم و یه کم ریمل کشیدم و تمام. چون این دو تا از همه آسون تر بود. آنی کلی برام درباره سایه و خط چشم توضیح داده بود که من هیچ کدوم یادم نمونده بود.رفتم عقب و خودم و برانداز کردم.هوم!! نه بد نشدی ترنج خانم.خودم از قیافه ام خوشم آمد خصوصا که ریمل خیلی حالت چشمام و عوض کرده بود.یه لاک سورمه ای هم خریده بودم که به رنگ لباسم بیاد. ناخنامو به گفته آنی دیگه کوتاه نکرده بودم. خصوصا که تابستونم بود و از گیر دادنای ناظم خبری نبود.ناخنای دست و پامو لاک زدم. طبیعتا با این لباس دیگه کفش اسپرت خیلی مسخره میشد برای همین یه جفت صندل دخترونه که پاشه های متوسطی داشت و برای امشب همراه لباسم خریده بودم کردم پام و به پاهام نگاه کردم واقعا خوشم اومده بود.مانتو و شالمو برداشتم و رفتم پائین با اینکه این بار دو برابر دفعات قبل کشش دادم بازم اولین نفر بودم. نشستم رو مبل و پاهامو انداختم رو هم.مهربان با دیدن من اینقدر ذوق کرد که نگو. بی خیال نگاهش کردم و گفتم:مهربان این کارا چیه میکنی؟به خدا اینقدر ملوس شدی که نگو ترنج.با اینکه خودمم از این حرف خوشم اومده بود ولی شونه امو انداختم بالا و هیچی نگفتم. نفر بعدی بابا بود که از اتاق اومد بیرون و به ساعتش نگاه کرد. رو به پله داد زد:ماکان خیلی دیگه مونده اماده شی؟صدای گنگ ماکان از بالا اومد.نه تقریبا اماده ام.پوفی کردم و گفتم:تقریبا یعنی هنوز یه نیم ساعتی کار دارم.بابا تازه منو دید:تو حاضری؟بله طبق معمول الاف شما سه نفر.بابا با ابروهای بالا رفته به طرفم اومد و گفت:چه کردی؟تازه یادم اومد یه ته آرایش دارم. لبم و گاز گرفتم و با خودم گفتم:حالا که به چشم بابا اومدم حتما ارشیام می بینه.اینقدر ذوق کردم که الکی خندیدم.بابا هم با خنده گفت:خدا رو شکر داشتم فکر میکردم آروزی داشتن یه دختر نرمال به دلم می مونه.بالاخره بعد هر حرف خوب یه زد حالم باید بزنه من کجام غیر نرماله؟بعد به موهام اشاره کرد و گفت:اونا رو از روی چشت بزن کنار دوباره مامانت شاکی میشه.موهامو با حرکت سر از روی چشمم کنار زدم و گفت:بابا مارو کشتی با این سوری جونت.بابا خندید و نشست کنارم و گفت:چه کنیم مایم و همین یه سوری جون.مامان از اتاق اومد بیرون. با یه آرایش کامل مو و صورت. لباس شب آستین کوتاه مشکی رنگی هم پوشیده بود. بابا با یه حضی نگاش می کرد که خنده ام گرفته بود با آرنج زدم به پهلوشو گفتم:بابا اینجا بچه نشسته زشته.بابا سرخوش خندید وصورتم و بوسید و بلند شد.بچه تو کار بزرگترش فضولی نکنه.بعد به طرف مامان رفت و صورت اونم بوسید:امشب ستاره مجلس سوری خودمه.صدای اوقی از خودم در آوردم و گفتم:بابا بسه دیگه این کارا از شما بعیدهبابا دست انداخت دور کمر باریک مامان و گفت:عشق سن و سال نداره تازه هرچی بگذره مثل شراب جا افتاده تر میشه بعد رو به مامانم گفت:مگه نه عزیزم؟مامان یه لبخندی زد و گفت:درسته عزیزم.پوفی کردم و گفتم:بابا من تا کی باید اینجا بشینم و درام عاشقانه نگاه کنم. خسته شدم.مامان اومد طرفم و یه نگاه به صورتم انداخت و گفت:چرا خط نکشیدی چشمات حوشکل میشن.مامان ول کن. عروسی که نیستبعد کلافه بلند شدم و گفتمبریم دیگه دیر شد.ماکان در حالی که سر آستین کتشو درست می کرد از پله پائین آمد. نتونستم جلوی زبونمو بگیرم.خسته نباشی شاداماد.مامان به یه حالتی به ماکان نگاه کرد که انگار واقعا داره داماد میشه. گفتم:ماکان نترس دامادم میشی ولی دامادام اینقدر به خودشون نمیرسن.ماکان از پله پائین اومد و گفت:عین تو باشم خوبه که مهمونی رسمی برات با مجلس عزا و اتاق خوابت فرقی نداره؟مامان بازوی ماکان و گرفت و گفت:ترنج جان کجای خوش لباسی و زیبایی بده.درحالی که مانتو و شالم و می پوشیدم گفتم:اوف غلط کردم بابا. بی خیال بریم به خدا خسته شدم. یه ساعته اینجا نشستم.بابا دست مامان و گرفت و گفت:راست میگه بچه. بریم.بچه! بابا میشه اینقدر این کلمه رونگین فکر میکنم شیش سالمه.بابا خندید و با دست دیگرش بازوی منو هم گرفت و به طرف در کشید و گفت:حالا شیش که نه خیلی زیاد هفت بت می خوره.با اعتراض گفتم:بابا!که همه خندیدن و بعد از خونه زدیم بیرون.خونه اقای مهرابی تقریبا شیش برابر خونه ما بود. مامان طبق معمول که دنبال بهونه می گشت که دست خالی نره خونه آقای مهرابی با یه دست گل گنده به مناسب تمام شده اولین ترم دانشگاه آتنا از ماشین پیاده شد.زیر لب غر زدمحالا انگار شق و قمر کرده مدیرتم شد رشته اونم شبانه.ماکان شنید و گفت:شب دراز است و قلندر بیدار. نوبت شمام می رسه خانم پرفسور.شونه هامو بالا انداختم و گفتم:من هر رشته ای بخوام هر جا اراده کنم قبول میشم.باز شدن در باعث شد صحبت ما نیمه تموم بمونه. پشت سر مامان اینا وارد شدم. خونه آقای مهرابی حیاط واقعا قشنگی داشت.باغچه های پر از گلهای رنگارنگ یه باغبون باحالی داشتن که من ازش خوشم می امد کافی بود درباره یه گل ازش سوال کنی دیگه کل اطلاعاتشو می خواست در اختیارت بذاره.یه جوری از گلا و درختها حرف میزد که انگار بچه هاشن. با اینکه اصلانمی تونستم با آدمای مسن ارتباط برقرار کنم ولی از حرف زدن با این باغبون کلی خوشم می امد.مهرناز خانم و آقا مرتضی جلوی در ورودی منتظرمون بودن.مهرناز خانم یه کت دامن مشکی چهارخونه پوشیده بود که دامنش خیلی بلند بود موهاشم طلایی کرده بود. دفعه قبل که دیده بودمش موهاش یه چیزی بین قهوه ای و قرمز بود.مامان دسته گل و داد به مهرناز خانم و تعارفای صد من یه غاز شروع شد.آقا مرتضی با بابا و ماکان دست داد ونگاهی به من انداخت و گفت:خوبی ترنج خانم؟ممنون.مهرناز خانمم دستمو گرفت و رو به بقیه گفت:خوش اومدین بفرما داخل.پامون و که تو گذاشتیم آتنا هم به استقبالمون اومد. به نظرم بیشتر ناز بود تا خوشکل. آرایش کاملی داشت و یه پیراهن دخترونه خوشکل با زمینه سفید و راه راه های طلایی تنش بود.خیلی تعجب کردم که دیدم یه شال نازک انداخته رو موهاش. تا اونجایی که یادم می آمد دفعات قبل خیلی راحت مثل ما بدون حجاب نشسته بود.حتما نتیجه روضه خونایی ارشیاس. اینم داره می بره تو کیش خودش. احساس می کردم نتونم با آتنا ارتباط برقرار کنم.با بقیه مهمونا که تقریبا همه رو نمی شناختم سلام و علیکی کردیم و با مامان رفتیم مانتو و روسری مونو درآوردیم. مهرناز خانم با دیدن من گفت:وای عزیزم چه ناز شدی! وای چه این لباس بت میاد خیلی ماه و ملوس شدی.یه لبخند کجکی تحویلش دادم.حالا ول کن نبود. خبری از ارشیا نبود. آتنا کنارم نشست و خیلی خودمونی سر صحبت و باز کرد. بر خلاف تصوری که تو ذهنم ازش داشتم دختر راحت و خودمونی بود.از دانشگاه و رشته اش پرسیدم اونم برام تعریف کرد.نمی دونم ارشیا کجا مونده بود که پیداش نبود. اقوام آقای مهرابی زیاد نبودن و کلا پونزده نفر نمی شدن. دختر دیگه ای غیر از من و آتنا نبود ولی سه تا پسر دیگه تو جمع بودن که آخرشم نفهمیدم چه نسبتی با آتنا دارن.یکی شون هر چند لحظه یه بار بر میگشت و منو نگاه می کرد. اینقدر این کارو کرد که کفرم بالا اومد از اتنا پرسیدم:اون پسره که تی شرت قرمز تنشه چه نسبتی با شما داره؟آتنا با لبخندی گفت:پسر خالمه.بعدم خندید وگفت:بچه بدی نبست فقط یهکم همچین چشمش به اختیارش نیست.از این حرفش خنده ام گرفت وگفتم:منم گاهی دستم از اختیارم خارج میشه یه کارایی میکنم.داشتیم دو تایی می خندیدم که در باز شد و ارشیا با سلام بلندی وارد شد. یه پیراهن آستین کوتاه قهوه ای تنش بود و شلوار کتون کرم پوشیده بود. لبم و گاز گرفتم و نگاش کردم. دلم یه جوری شد.انگار یه دلشوره دائمی که مدتی کلافه ام کرده بود دست از سرم برداشت. ولی یه ثانیه نگذشته بود که یادم اومد اخرین باری که همو دیدم چه حرفی بش زدم.خیلی قبلا بم توجه می کرد با این گندی که زدم دیگه عمرا تحویلم بگیره.بیشتر آقایون براش بلند شدن. از خانما فقط من ازش کوچیک تر بودم. به مامان نگاه کردم ببینم کمکی بم میکنه یا نه.نمی دونستم به احترامش بلند شم یا نه آخه تا اونجایی که یادم می امد مامان هیچ وقت برای هیچ مردی از جاش بلند نمی شد غیر بابا بزرگم. منم هیچ وقت تو همچین موقعیتی نبودم که اون از در وارد شه و نشسته باشم.ارشیا با همه سلام علیک گرمی کرد و تقریبا رسیده بود به ما. دیگه دیدم خیلی ناجوره نیم خیز شدم. که ارشیا با اشاره دست مبل و نشونم داد و گفت:خواهش می کنم راحت باشین.فقط یه نیم نگاه کوتاه به لباسم انداخت و گذشت. حالم گرفته شد.این چرا اینجوریه؟نشستم سرم جام. آتنا ازم عذر خواهی کرد و رفت طرف آشپزخونه. ارشیا نشسته بود کنار ماکان و داشتند آروم آروم می خندیدن.نگاهم چرخوندم دور سالن همه داشتن با هم صحبت می کردن. حوصله ام سر رفته بود. اگه فامیلای خودمون بودن با کسرا یه کاری می کردیم بالاخره سر و صدای یکی در می اومد.ولی اینجا خونه ارشیا اینا اونم بعد از نصیحتای آنی دست و پام بسته بود آنی گفته بود:سعی کن یه شب فقط یه شب عین آدم باشی و کاری نکنی.در واقع اصلادل و دماغ اینکه بخوام کاری بکنم نداشتم. فکر میکردم ارشیا بعد از دیدن من لااقل یه عکس العملی نشون بده ولی جوری نشسته بود که اگه می خواست منوببینه حتما باید سرشو می چرخوند.عصبی شده بودم که آتنا از راه رسید.ببخشید تنهات گذاشتم. می خوای بریم تو اتاقم. اینجا فکر کنم حوصله ات سر بره.از خدا خواسته بلند شدم و دنبالش رفتم. اتاقش واقعا همون جوری بود که بابا می گفت اتاق دخترا باید باشه.اتاقش یه کاغذ دیواری یاسی داشت با گلای بنفش سرویس خواب و میزش هم لیموئی بود. یه قفسه پر از کتاب و عروسکای رنگا رنگ.روی میزش یه لپ تاپ ملوس سفید رنگ بود که دلم براش پر کشید.اتاقش دقیقا نقطه مقابل اتاق من بود. یه لحظه دلم خواست اتاق منم همین شکلی باشه. از سلیقه ای که به خرج داده بودن تو انتخاب رنگ و وسیله خوشم آمد.داشتم اتاقشودید می زدم که گفت:چرا نمی شینی؟نشستم روی تختش و موهامو از روی چشمم کنار زدم:اتاقت خیلی خوشکله ولی لپ تاپت خوشکل تره.خندید:مرسی ولی لپ تاپ مال ارشیاس. من ازش قرض گرفتم. چون هنوز خودم نخریدم بابا بهم قولشو داده البته.با شنیدن اسم ارشیا چشمام برق زد. فکری کردم و با لحنی که سعی میکردم ناراحت باشه گفتم:داشتم دلمو صابون می زدم یه کم باش کار کنم.فورا بلند شد و لپ تاپ و آورد و گذاشت روی پام.بیا فعلا دست منه منم می تونم اجازه بدم یه چرخی توش بزنی.روشنش کردم و گفتمبابا برای ماکان یه دونه از اون خوب خوباش گرفته چون کار گرافیکی میکنه باید همه چیزش بالا باشه. ولی برا من از همین معمولیاس. تازه اونم به هزار شرط و شروط.آتنا بلند شد و گفتتا تو یه نگاه بش می اندازی منم برم یه چیزی بیارم بخوریم.با یه لبخند مهربانانه فرستادمش رفت.ویندوز که بالا اومد انگار هیجان زده شده بودم. تمام افکار منفی و شیطانی داشت به سراغم می اومد دلم می خواست یه جوری بی اعتنایی های ارشیا روجبران کنم.توی کله ام بین دوتا نیروی خیر وشر جنگی شده بود اساسی منم اون دوتارو به حال خودشون گذاشته بودم وداشتم فایلا و فولدرای ارشیا رو زیر و رو میکردم.سراغ اولین چیزی که رفتم عکسای شخصیش بود. دلم می خواست بیشتر سر از کارش دربیارم. چون چیز زیادی ازش نمی دونستم.عکسا همش جمعای دوستانه بود که توی خیلی هاش ماکانم بود. تو بعضی هاشونم دخترم دیده میشد. ولی کاملا مشخص بود ارشیا دور ترین فاصله تا اونا رو انتخاب کرده.از یه طرف خوشحال بودم که کسی تو فکرش نیست از یه طرفی هم ناراحت که معلوم نیست با این اخلاقش منو تو ذهنش راه بده یا نه.رفتم سراغ پوشه های طراحیش. طرحای مختلفی که زده بود و تماشا کردم از کارت ویزیت بود تا بیل بورد.فکر نمی کردم در عرض یک سال یک سال و نیم کارشون اینقدر گرفته باشه که تا این حد مشتری داشته باشن.طرف موذی مغزم داشت پیروز می شد.انگار دستم تحت اختیار خودم نبود. روی پوشه راست کلیک کردم. شیفت و با دست چپم گرفتم و موس وآوردم رو دلیت.طرف خوب داشت می گفت:حتما بک آپ داره.شایدم نداشته باشه. خوب در هر صورت حرص می خوره.این بار یاد حرف آنی افتادم که گفته بود باید ببینی از چی خوشش میاد همون کارو بکنی.خوب اگه من همه زحمتشو به باد بدم که ازم متنفر میشه.لبم و گاز گرفتم و شیفت و ول کردم. فولدرم بستم و به بک گراندش زل زدم عکس یه ساختمون بود شکل کره.باز یه فکر موذی اومد تو سرم. البته موذی نبود. حالا که اون اصلا به من نزدیک نمیشه من کاری میکنم من و حتما ببینه.ورد و باز کردم و تایپ کردم:بابت حرفی که زدم معذرت می خوام می خواستم حرص مامان و در بیارم و الا شما هیچ مزاحمتی برای من ندارین.اینقدر استرس داشتم که همین یه خط و چند بار غلط تایپ کردم.زیرشم فقط یه دونه ت نوشتم. فونتشم درشت کردم و با اسم نامه ای از یک دوست سیوش کردم تو فولدر طراحیاش.ناخم و جویدم:اگه نبینش؟ نه بابا اینقدر تابلوه. نکنه آتنا زودتر ببینش.برای اینکه پشیمون نشم و پاکش نکنم لپ تاپ وخاموش کردم و گذاشتم رو میز آتنا و مثل یه بچه خوب و مؤدب رفتم سراغ کتابخونه آتنا. علاوه بر کتابای درسی یه تعداد رمانم داشت.زیاد حوصله کتاب خوندن نداشتم. حوصله ام نمی ذاشت که پشت سر هم بشینم و این همه صفحه رو بخونم آخرشم معلوم نبود چی غمگین یا خوب.دوستام ولی خوره رمان بودن بعضی هاشون تا یه هفته افسردگی می گرفتن بابت کتابه اگه آخرش بد تمام میشد. برای همین من زیاد راغب نبودم کتاب بخونم. یکی از کتابایی که قطرشم زیاد نبود برداشتم و شروع کردم به خوندن بد نبود.نشستم رو تخت و داشتم صفحه پنجمم می خوندم که آتنا اومد تو.ببخشید ترنج جان دیر شد. مامان یه کار کوچیک بم گفت یه کم طول کشید.خواهش می کنم.ظرف شیرینی و آب میوه رو گذاشت روی میز و گفت:رمان قشنگیه خوندیش؟کتابو بستم و به جلدش نگاه کردم:نه من تا حالا رمان نخوندم. حوصله زد حال ندارم.خندید و گفت:همشونم زد حال نیستن. بعضیاش واقعا قشنگن.خوب آدم نمی دونه که آخرش چی میشه که بدونه بخونه یا نه.خوب از اونایی که خوندن بپرس.شونه هامو انداختم بالا و کتاب و گذاشتم سر جاش.حالا هر وقت حسش بود.بلند شد و ظرف شیرینی رو گذاشت جلوم:بفرما.تشکر کردم و یه دونه برداشتم. و نگاش کردم خیلی دلم می خواست بپرسم برای چی شال و انداخته رو موهاش. ده بار سوالم و بالا و پائین کردم و بالاخره پرسیدم:فکر نکنی فضولما ولی با این شاله احساس خفگی نمی کنی؟آتنا لبخند زد و گفت:نه چکار به من داره.یه فکری کردم و گفتم:آخه دفعات قبل که دیده بودمت نمی پوشیدی.آتنا پر شالش و تکون تکون داد و گفت:بخاطر ارشیاس. باهام صحبت کرد و منم بخاطر اون می پوشم.یعنی اگه اون نباشه نمی پوشی؟یه لحظه نگام کرد.حرفاش منظقیه ولی خوب من اینجوری عادت کردم یه کم سختمه. ولی ارشیا میگه آدم عادت میکنه.لجم گرفته بود به اون چه. وقتی باباش ومامانش براش مهم نیست اون چی میگه این وسط.اتنا گفت:اولاش سختم بود ولی دیگه دارم عادت میکنم.اگه نپوشی دعوات میکنه؟نه بابا. گذاشته به عهده خودم. برای همین روم نمیشه نپوشم.سوال بعدی داشت تو ذهنم بالا پائین می پرید هر چی داشتم هلش می دادم بره عقب و نیاد سر زبونم نمیشد آخرش پیروز شد و پرسیدم:چرا ارشیا اینقدر با شما فرق داره؟آتنا همینجور که با شالش بازی می کرد گفت:واسه اینکه ارشیارو بابا بزرگم تربیت کرده؟با تعجب گفتم:بابا بزرگت؟آتنا سر تکون داد و گفت:همه وقتی خوانواده مارو می بینن از رفتار ارشیا تعجب میکنن. برای مامان اینام سخت بود اون اولا کلی با ارشیا جر و بحث داشتن. ولی خوب آخرش ارشیا که دید نمی تونه اونارو قانع کنه کوتاه اومد.خوب این چه ربطی داره به بابابزرگت؟ارشیا اولین نوه و اولین نوه پسری بابابزرگمه. وقتی ده سالش بود مامان بزرگم فوت کرد و بابا اینا برای اینکه بابا بزرگم تنها نباشه اونو می فرستادن پیشش. کم کم ارشیا خودشم مشتاق شد اونجا بمونه من خیلی کوچیک بودم ولی یادمه ارشیا هیچ شبا خونه نمی اومد. روزام گه گاه. تاوقتی شونزده سالش شد با اون زندگی می کرد بعد بابا بزرگم فوت کرد . ارشیا برگشت خونه.آتنا آه کشید و گفت:واقعا اون موقع نمی فهمیدم ارشیا چشه. ولی فوت بابا بزرگ خیلی روش اثر گذاشته بود. رفتارش زمین تا آسمون با ماها فرق داشت. بابا بزرگم خیلی ناراحت بود که بچه هاش به مسائل دینی اهمیت نمی دن ولی کاری هم نتونست بکنه. تنها کاری که کرد تغییر فکر ارشیا بود. همش بابا مامان و بابا سر این موضاعت بحث داشت ولی خوب اونام نمی تونستن خودشون و تغییر بدن بعد از این همه سال.از چیزایی که می شنیدم تعجب کرده بودم.چه فکرایی درباره ارشیا کرده بودم. بدبخت نمی خواسته قیافه بگیره تربیتش اینجوری بوده. حالا علت این همه تناقض و می فهمیدم. که چرا خودش و خونواده اش اینقدر فرق دارن.آتنا با خنده گفت:وای ببخشید اینقدر حرف زدم شربتت گرم شد. بده ببرم عوض کنم.نه نه خوبه همین جوری می خورم.آتنا همین جورکه شربتشو می خورد گفت:برای تابستونت چه برنامه ای داری؟فعلا که کلاس زبان تو الویته مثل هر سال از کلاس پنجم دارم می رم. دوسش دارم.برعکس من ازش متنفرم. همیشه کمترین نمره رو از زبان می گرفتم.ولی استاد ما تو آموزشگاه می گفت زبان بلد باشی تو رشته دانشگاهیتم موفق تری.آتنا با حرص سر تکون داد وگفت:راست میگه الان دوستای من که زبانشون خوبه راحت همه جور مقاله ای رو برای تحقیق می تونن از اینترنت بگیرن. ولی من مجبورم یا دست به دامن اونا بشم یا برم بدم بیرون برام ترجمه کنن.خوب چرا نمی ری کلاس.شایدم رفتم. ولی فکر نکنم یه تابستون به دردم بخوره.خوب همون جا ادامه اش بده. تهران که آموزشگاهای بهتری باید داشته باشه.نمی دونم باید ببینم با برنامه کلاسام جور در میاد یا نه.لیوان و گذاشتم روی میز که آتنا گفت:اگه بخوای می تونی چند تا از کتابای منو ببری بخونی.مونده بودم چی بگم. بگم حال ندارم کتاب بخونم. دیدم بد میشه. اومدم بهونه بد بودن آخرشو بیارم دیدم خوب همه رو خونده می دونه چی به چیه.بدون اینکه من موافقت کنم رفت سراغ کتابخونه اش و سه تا کتاب کشید بیرون وگذاشت جلوم.اینا هم قشنگن هم آخرشون خوب تمام میشه.سعی کردم از زیرش شونه خالی کنم.ولی من که معلوم نیست کی ببینمت می مونه خونه مون.عیب نداره من همه اینا رو سه چهار بار خوندم. دارن اینجا خاک می خورن.اوف چه گیر داده بابا نمی خوام کتاب بخونم اه.حالا من هی می خواستم بهونه بیارم اونم فکر میکرد من دارم تعارف میکنم. آخرشم مجبور شدم قبول کنم.داشت کتابارو برام می گذاشت تو یه پاک که در زدن.آتنا بلند گفت:بفرمائید.در باز شد و ارشیا اومد تو.مامان میگه بیاین شام.نمی دونم چرا دیدمش برای اولین بار خجالت کشیدم که حجاب ندارم. این بار من سرمو انداختم پائین که صداشو شنیدم:ترنج خانم بفرمائین شام.یه حالی خوبی شدم ولی زبونم بند اومده بود. حالا کجای این حرف هیجان داشت نمی دونم. ولی از اینکه برای اولین بار مستقیم با خودم حرف زده بود حس خوبی داشتم.زیر چمشی نگاش کردم نگاش جلوی پای من روی زمین بود. فورا بلند شدم. آتنا کیسه کتابارو گذاشت روی میزش و گفت:بریم شام.آخر شب خواستی بری برات میارم. و سه نفری از اتاق خارج شدیم.آتنا رفت به مامانش کمک بده که میزو بچینه منم اینقدر هیجان زده شده بودم که گفتم:منم کمک می کنم.مهرناز خانم کلی قربون صدقه ام رفت و گفت لازم نیست زحمت بکشم. ولی من بالاخره رفتم وکمک دادم.همین جور که با آتنا صحبت می کردیم میز و هم می چیدیم. نمک دونارو با فاصله هم اندازه روی میز گذاشتم و کنار هر بشقاب یه دونه لیوان.مهرناز خانم چپ می رفت و راست می اومد می گفت وای ترنج جان زحمت کشیدی.چند باری که داشتم می رفتم و می امدم دیدم ماکان برگشت و نگام کرد و دوباره به حرف زدنش ادامه داد. نگاهی به سر و وضعم انداختم و دیدم نه مشکلی ندارم. نمی فهمیدم ماکان واسه چی داره اینجوری نگام میکنه.شونه هامو انداختم بالا و گفتم:حالا من برای اولین بار تو عمرم دارم مثل ادم رفتار می کنم این نمی ذاره کاری می کنه که دوباره یه گندی بالا بیارم.مهرناز خانم همه رو صدا کرد بیان سر میز. آتنا شمعای بلندی که توی شمعدونای نقره پایه ببلند بود و روشن کرد. میز قشنگی شده بود. با این همه غذایی که پخته بودن دیگه روی میز جا نبود.خانما و آقایون که با دیدن میز به به و چه چه شون بالا رفت و وای ما راضی نبودم چرا زحمت کشیدین.وای خدا از این حرفای تکراری.آتنا اومد دستم و گرفت و گفتبیا اینجا بشین کنار خودم.ماکان که نشست پسر خاله آتنا که نمی دونستم اسمش چیه. سریع نشست کنار ماکان. که میشد درست مقابل من.ماکان یه نگاه غیر دوستانه بش انداخت ولی اون با پرویی به من لبخند زد. منم مونده بودم چکار کنم که دیدم ارشیا اومد طرفش و زد رو شونه اشو گفت:سینا پاشو بشین اون طرف من می خوام کنار ماکان بشینم.سینا دلخور نگاهی به ارشیا انداخت و گفت:پسر خاله خوب مهمون نوازی می کنیا.ارشیا دستشو گرفت و در حالی که بلندش می کرد گفت:خواهش میکنم شما صاحب خونه ای واسه خودت.وقتی سینا بلند شد ارشیا یه چشم غره هم بش رفت و گفت:کیان و فرید گفتن بری پیششون برو اون ور بشین.بعدم هلش داد و فرستادش بره.من گیج شده بودم نمی فهمیدم منظورش از این کار چی می تونه باشه.یعنی نخواسته پسر خاله چشم چرونش جلو من بشینه یا بخاطر آتناس. خوب حتما بخاطر آتناس. لعنتی چرا نمی فهمم چی تو کله اشه.ارشیا خیلی خونسرد نشست کنار ماکان و بدون اینکه به من نگاه کنه مشغول کشیدن شامش شد. اتنا زد به بازوم و گفت:چرا شروع نمی کنی؟نگاش کردم و گفتم:ممنون.می خوای برات بکشم.اومدم بگم نه خودم می تونم که باز صدای ارشیا در اومد:آتنا چرا از مهمونت پذیرائی نمی کنی؟لال مونی گرفته بودم. نمی فهمیدم حالا خودم چه مرگم شده. یه نیم نگاه به ماکان انداختم دیدم خیلی راحت داره شامشو می خوره.بعدم به ارشیا نگاه کردم. منتظر به آتنا نگاه میکرد. دیدم بخوام عین این کر و لال ها همین جور هیچی نگم خیلی ضایع تره چون من تا حالا تو عمرم از حرف زدن کم نیاورده بودم.

********************************************************************

گفتم:ممنون خودم می تونم.بعد قبل از اینکه اتنا بشقابم و برداره خودم برای خودم یه کم پلو کشیدم و یه تیکه گوشت و سیب سرخ شده ریختم کنارش.همه مشغول شده بودن. من آروم آروم داشتم می خوردم و یواشکی ارشیا رو هم نگاه میکردم. دیدم همین جور که حرف می زد نمک دون و برداشت آروم یه کم ریخت تو قاسقش و چشید.نمی فهمیدم داره چکار میکنه ولی صدای پر خنده ماکان و شنیدم که گفت:امنه؟ارشیا هم نمک و پاشید روی غذاشو گفت:الحمد ا... نمکه!لقمه همین جوری تو دهم مونده بود.مگه قرار بود تو نمک دون چی باشه؟ماکان یه لحظه نگاش افتاد به قیافه من و پخی زیر خنده زد.ارشیا با تعجب گفت:برا چی می خندی؟ماکان با چشم منو نشون داد. ارشیا هم برگشت و یه لحظه نگاش به من افتاد که همین جور مات مونده بودم به اون دوتا.نگاش و دوخت به بشقابش و یه خنده آرومی کرد. ماکان خنده شو جمع کرد و گفت:مار گزیده اس بنده خدا. داشتی سفره و میچیدی گفتم خدا به خیر کنه امشب قراره چه اتفاقی بیافته.تازه فهمیدم چه خبره. آخه اون دفعه که شکر ریخته بودم تو نمک دون ارشیا خونه ما بود. عادتم داره همش به غذاش نمک بزنه. شکر ریخته بود رو غذاش و مجبور شده بود تا تهش و بخوره بنده خدا. بعد از شام به ماکان گفته بود.لبم و گاز گرفتم که نخندم ماکان از بالای لیوان نوشابه اش نگاهم کرد و گفت:همین حالا لو بده چکار کردی ما شاممون و با خیال راحت بخوریم.از این حرف ماکان یه کم ناراحت شدم. قاشقمو گذاشتم تو بشقابم و گفتم:اینقدرم بچه نیستم که خونه مردم از این بچه بازیا راه بندازم.ارشیا زد به بازوی ماکان و گفت:ولش کن ماکان.از ارشیام حرصم گرفته بود. چرا فکر کرده اینجام از این کارا می کنم یعنی منو اینقدر بچه فرض کرده.آتنا آروم گفت:چرا نمی خوری؟منم همون جور آروم گفتم:سیر شدم.بعدم از پشت میز بلند شدم که ماکان گفت:الان شبیه لیمو ترش شدی.و خودش با بدجنسی خندید ارشیا باز گفت:ماکان بی خیال شو.یه نگاه دلخور انداختم به ماکان و بدون اینکه به ارشیا نگاه کنم رفتم طرف سالن.روی یه کاناپه یه نفره ولو شدم. کلی حالم گرفته شده بود. شده بودم سوژه خنده ماکان و ارشیا. واقعا که به ماکانم میگن برادر.جای اینکه آبروی منو بخره بیشتر آبرومو می بره. اون ادا چی بود ارشیا در آورد. بفرما ترنج خانم اینم نتیجه کارات ارشیا فکر میکنه با یه بچه تخس شیش ساله طرفه که همه جا رو به هم می ریزه.لبم و به شدت گاز گرفتم دلم می خواست برم خونه. می دونستم بعد از شامم یه ساعتی شاید بیشتر مونده گاریم ولی می خواستم اینقدر نق بزنم تا مامان راضی بشه بریم.همین جور برای خودم نشسته بودم که یکی نشست کنارم سرم و که چرخوندم سینا رو دیدم.اوف این دیگه چی میگه.سلام اسم من سیناست.تکیه دادم و گفتم:شنیدم ارشیا گفت.یه کم جا خورد ولی کم نیاورد.شمام باید ترنج باشین.اینقدر از دست ماکان و ارشیا عصبی بودم که حوصله اینو دیگه نداشتم. ولی دلم می خواست دق دلیمو سر یکی خالی کنم. بی خیال گفتم:اینجور میگن.یه کم ابروهاشو داد بالا و گفت:معلومه عصبانی هم هستین.برگشتم و یه نگاه عاقل اندر سفیه بش انداختم و گفتم:گیرم که باشم شما؟اونم بی خیال دست به سینه نشست. چشماش می خندید ولی صداش عادی بود گفت:هیچی از سر شب دلم می خواست بگم از مدل موهات خیلی خوشم میاد.نه بابا چه زود پسر خاله شدی پسر خاله.لبشو گزید و خندید.من اصولا آدم رکی هستم.نگفته معلومه.حالا چرا دعوا داری؟چون زیرا!اوه واقعا قانع شدم. حالا میشه بدون دعوا پیش بریم.نگاهی به قسمت پذیرائی انداختم میز خیلی تو دید نبود. شونه هامو انداختم بالا و گفتم:من با شما دعوایی ندارم.واقعا هم حالم بهتر شده بود. ماکان و ارشیا رو بی خیال شدم و سعی کردم با سینا یه گپ دوستانه بزنم.نگاش کردم.زل زده بود به من.خوب پس می تونم بگم وقتی موهاتو می ریزی روی چشمت خیلی قشنگ تر میشی؟پوزخندی زدم و گفتم:نه نمی تونی بگی.سینا خندیدو گفت:راستی چند سالته.پونزده و نیم.واقعا؟با حرص نگاش کردمچیه؟ کمتر نشون میدم؟هول شد.نه نه اصلا منظورم این نبود.حالا خودت چند سالته؟من یه خورده مونده بیست سالم بشه.ابروهامو بردم بالا و گفتم:واقعا؟بلند زد زیر خنده.بابا دس خوش یعنی نخورده تلافی میکنیا.شونه هامو انداختم بالا و گفتم:دیگه. عوضش بعدا دیگه حرص نمیخورم کاش این و گفته بودم اونو گفته بودم.دستی به چانونه اش کشید و گفت:هوم...فکر خوبیه. ولی خوب یه بدی داره ممکنه بعدا حرص بخوری چرا اینو گفتم اونو گفتم.برا من این مورد خیلی کم پیش میاد.با بدجنسی گفت:پس پیش اومده.یاد حرفی که به مامان زده بودم و ارشیا شنیده بود افتادم. لبم گاز گرفتم. انگار که فهمید.اوه اوه پس حرفشم خیلی ناجور بوده که اینجوری رفتی تو فکر.سعی کردم موضوع و عوض کنم.دانشگاه می ری؟خندید.باشه می زنیم اون کانال. اره.چی می خونی؟معماری.پس از اون بچه درس خوناش بودی؟ای.ولی بت نمی خوره.یه کم جا خورد و با تعجب پرسید:چرا؟بی خیال گفتم:از حرکاتت معلومه بچه شری بودی. این دوتا با هم جور در نمیاد.ار کدوم حرکاتم یعنی؟این بار من خنده بدجنسی کردم و گفتم:از اینکه ارشیا از جلوی آتنا بلندت کرد.اصلا ربطی نداره.بی ربطم نمی تونه باشه.نخیر منظورم اینه که شیطنت سر جاش درسم سر جاش.ولی من نمی تونم.یعنی چی؟یعنی وقتی می خوام شیطنت کنم دیگه مغزم برا درس بکار نمی افته.یه جور خاصی نگام کرد و گفت:اونوقت پسرام جز شیطنت هات هستن؟من که منظورشو نفهمیده بودم گفتم:آره چه جورم. اول از همه کسرا. یه پسر باحالیه که نگو.قیافه اش مشتاق شده بود.یعنی منم می تونم قاطی شیطنتت بشم.در مقابل اون کسرا شانسی دارم؟و چشمک خندانی تحویلم داد.اوه اوه بازم گند زدم تازه منظورشو فهمیدم. حالا مونده بودم چه جوری این بحث مزخرف وجمش کنم و طرفو از سو تفاهم در بیارم.چیزه. فکر کنم متوجه منظور من نشدی. کسرا پسر عمومه. از من دوسال بزرگتره.خوب که چی؟آهان یعنی این که من واقعا شیطنت میکنم. یعنی با کسرا سر به سر دیگران می ذاریم. از این کارا و اینا.سینا ولی کوتاه نیامدیعنی می خوای بگی دوست پسر ندرای؟چشمام گرد شد.چه پروئیه این. از سوالش واقعا کفری شدم و ناخودآگاه اخمام تو هم رفت.واقعا که. این چه سوال مسخره ایه. نه ندارم ولی شمام حق ندراین از مسائلی که اینقدر خصوصین از یه نفر سوال کنین.انگار از عصبانیت من جا خورد چون فورا دست و پاشو جمع کرد و گفت:من همچین قصدی نداشتم. اصلا خوب داشته باشی هم اشکال نداره. من خودم الان سه تا دوست دختر دارم.به این دیگه کیه. سه تا دوست دختر داری و اومدی درای مخو منو تلیت می کنی. عجب روئی داره این.انگار فکرمو از نگام خوند که فوری گفت:دوتاشون همین جور تلفنی فقط ارتباط دارم.پوزخندی زدم و گفتم:برام مهم نیست.سینا ساکت شد. منم چیزی نگفتم. دیگه خوشم نمی اومد باهاش حرف بزنم. اگه مثل قبل بود که اصلا برام فرق نداشت طرف مقابلم پسر باشه یا دختر به بحث ادامه می دادم. ولی الان دیگه می دونستم نگاه پسر با یه دختر به جنس مخالفش زمین تا آسمون فرق داره.پوفی کردم و موهامو از روی چشمم کنار زدم. سینا با لحنی که معلوم بود پشیمون شده گفت:اصلا بیا درباره یه چیز دیگه صحبت کنیم.شونه هامو انداختم بالا و گفتم:مثلا چی؟درباره کارایی که گفتی می کنی با پسر عموت.یه نگاه بش انداختم که قیافه بچه های مظلوم و مؤدب و به خودش گرفته بود. خنده ام گرفت. اونم خوشحال شد و گفت:آخیش داشتم قبض روح میشدم. حالا تعریف کن.منم ناخودآگاه شروع به تعریف چند تا از شیرین کاریام کردم. داشتیم با سینا می خندیدم که سر و کله ماکان و ارشیا پیدا شد.


ناخوداگاه لبخندم جمع شد. ماکان اخماش حسابی تو هم بود. نمی دونستم چه غلطی بکنم. سینا که هنوز متوجه موضوع نشده بود با تعجب گفت:چت شد؟آروم گفتم:سه نکن داداشم.چشمای سینا هم گرد شد. و صاف نشست. ماکان یه چشم غره ای بم رفت و گفت:برو مامان کارت داره.پوفی کردم و بلند شدم. می دونستم مامان کارم نداره. این یعنی ترنج خانم هریدلم می خواست خفه اش کنم. خودش راحت با دخترا میگه و میخنده نوبت من که میشه آقا غیرتی میشه.اخم هامو کشیدم تو هم و رفتم بیرون. آتنا داشت میز و جمع می کرد. بقیه پسرا هم داشتن کمک میدادن منم که بیکار بودم رفتم طرف آتنا و گفتم:بذار کمک کنم.نه برو بشین. دیگه قبل از شامم زحمت کشدی. چیزیم که نخوردی.نه بابا این حرفا چیه. حوصله ام سر میره از بی کاری.آتنا لبخند زد و مشغول کارش شد. منم داشتم یکی یکی بشقاب ها رو تمیز می کردم که می خوان بذارن تو ظرف شوئی راحت باشن.چند تا بشقاب و که جمع کردم دیدم یکی کنار ایستاده. نگاهم و آوردم بالا. ارشیا بود. لبم و گاز گرفتم.خدایا این دیگه اینجا چکار میکنه. بدون اینکه به من نگاه کنه. مشغول جمع کردن میز شد و آروم گفت:سینا پسر بدی نیست ولی خوب بهتره خیلی باهاش گرم نگیرین.دهنم باز مونده بود. ارشیا چی داشت می گفت. منظورش از این کارا چی بود. بدون اینکه به من نگاه کنه ادامه داد:ماکان صلاح شما رو می خواد پس ازش دلخور نشین.چند تا ظرف و گذاشت توی هم و برد طرف آشپزخونه.تازه وقتی رفت معنی حرفاشو فهمیدم.یعنی من نمیفهمم. یعنی چی این حرفا. اصلا به چه حقی به خودش اجازه میده تو کار من دخالت کنه. کی بهش همچین اجازه ای داده.برگشتم و به سالن نگاه کردم ماکان بی خیال نشسته بود.خونم به جوش امده بود. دلم می خواست حال ماکان و بگیرم. وقتی اون به خودش اجازه بده منو جلوی دیگران کوچیک کنه هر کی از راه رسید میخوواد نصیحت کنه.دسته بشقاب ها رو برداشتم و بردم طرف آشپزخونه دیگه دلم نمی خواست یک لحظه هم اونجا بمونم.چرا ماکان و ارشیا فکر میکنن من هیچی نمی فهمم. یعنی واقع اینقدر بچه به نظر میام. یعنی ارشیا منو یک دختر بچه می بینه که باید بهش گوشزد کنند دست به این نزن جیزه.اینقدر بهم فشار اومده بود که داشتم دیوانه میشدم دلم می خواست داد بزنم. اگر خونه خودمون بود مطمئنا بشقاب هایی که توی دستم بود و به یک بهونه ای می زدم زمین تا آروم شم.داشتم به زمین و زمان بد وبیراه می گفتم واصلا حواسم نبود. با دسته بشقاب رفتم تو شکم ارشیا که داشت از آشپزخونه می آمد بیرون.ارشیا متعجب نگاهم کرد. ولی من اینقدر دلخور بودم از اتفاقات پیش آمده که نفهمیدم چه شده. فقط آروم گفتم:معذرت می خوامارشیا انگار که به خودش اومده باشه نگاهشو از صورتم برداشت و گفتخواهش می کنم. بدین من می برم.از کنارش رد شدم و گفتم:خودم می برم.بشقاب ها رو گذاشتم روی میز آشپزخونه و بدون هیچ حرفی رفتم پیش مامان. ارشیا که داشت بقیه میز و جمع می کرد یکی دوبار نگاهم کرد. ازش دلخور بودم. از همه دلخور بودم.مامان و مهرناز خانم گرم صحبت بودن. زدم به آرنج مامان و گفتم:مامان پاشو بریم خونه.مامان برگشت و نگام کرد:تازه شام خوردیم زشته.من خوابم میاد.وا اون موقع که مدرسه داشتی تا نصف شب بیدار بودی حالا که تابستون شده خوابت گرفته.مامان من می خوام برم خونه. خسته شدم.مامان لبشو گاز گرفت و گفتیواش مهرناز می فهمه.با لج صدامو بلند تر کردم و گفتم:خوب بفهمه. خسته شدم مگه چیه.مامان این بار یه چشم غره وحشتناک بهم رفت و گفت:ترنج صداتو بیار پائین.پس می ریم خونه؟نه نمی ریم. هنوزمیز شام جمع نشده کجا بریم زشته. بگیر بشین سر جات.با حرص به پشتی مبل تکیه دادم و دست به سینه نشستم.مامان آروم کنار گوشم گفت:اون موهای مردشور برده رو هم از روی چشمت بزن کنار.زیر لب غر زدم:دلم نمی خواد. خوشتون نمی آد نگاه نکنین.مامان نفس پر صدایی کشید و روش و بر گردوند. موهام تمام چشم راستم و گرفته بود. ولی دست بشون نزدم. دلم می خواست مامان و حرص بدم.سینا یه کم اون طرف تر روبروی من نشسته بود. نگاهش روی من بود و یه لبخند خاصی روی لبش. یاد حرفش افتادم که گفته بود از مدل موهام خوشش میاد.رومو برگردوندم که فکر نکنه بخاطر اون موهامو نمی زنم کنار.ماکانم با حرص داشت نگام می کرد.خدایا دیگه چه غلطی بکنم. چرا همه اینجوری به من نگاه می کنن. دلم می خواست بشینم و یه دل سیر گریه کنم.هر کار میکنم از نظرشون غلطه. من که امشب دست از پا خطا نکردم یعنی دو کلمه با این پسره حرف زدم زمین به آسمون اومده.تا زمانی که مامان اینا تصمیم بگیرن بریم. از جام تکون نخوردم حوصله آتنا رو هم نداشتم. همون جور بق کرده نشسته بودم. بقیه مهمونا به حرف و خنده هاشون ادامه دادن.چند بار زیر چشمی ارشیا رو هم نگاه کردم. نه اونم مثل بقیه مشغول حرف زدنش بود.از اینکه کسی به من توجه نداشت اینقدر دلگیر شده بودم که همون شب تصمیم گرفتم هیچ وقت با مامان اینا مهمونی نرم.اون یک ساعت اندازه یک قرن گذشت.وقتی مامان بهم گفت پاشو بریم. انگار از قفس آزاد شدم. برای اینکه بهونه دست مامان ندم تا رسیدن خونه شروع کنه از من ایراد گرفتن با دقت از مهرناز خانم و آتنا تشکر و خداحافظی کردم.خوشحال بودم که آتنا یادش رفته کتابارو بهم بده ولی در آخرین لحظه یادش اومدو گفت:وای ترنج کتابا داشت یادم می رفت.لعنتی. بیخیالم نمیشه حالا.برای اینکه نفهمه زیادم مشتاق نیستم گفتم:راست میگی خوب شد یادت امد.مامان اینا رفتن بیرون و منم منتظر آتنا شدم. ارشیا همراه مامان اینا رفت بیرون. آتنا با کتابا دوان دوان برگشت و گفت:بازم ببخشید. فکر نکنی نخواستم بت قرضشون بدم.تو دلم گفتم:من که از خدام بود تو همچین آدمی بودی.ولی لبخند زدم و گفتم:نه از قیافه ات معلومه از این دخترا نیستی.آتنا از حرفم خوشش اومد و خندید بازم خداحافظی کردم و رفتم بیرون. بقیه رسیده بودن کنار در. بابا اینا آخرین خداحافظی ها را و کردن که ارشیا گفت:ببخشید دیگه اگه بهتون بد گذشت. و نگاه کوچک به من انداخت.بازم گیج شدم. پس فهمیده بود من ناراحت شدم. پس چرا اینقدر از من فراریه. باید در اولین فرصت با آنی صحبت می کردم. ولی بابا اینا به خودشون گرفتن و کلی تعارف و تشکر تحویل ارشیا دادن.منم فقط یه تشکر کوتاه کردم و رفتیم بیرون.فکر میکردم جای هیچ بحثی باقی نمونده ولی تا توی ماشین نشستیم ماکان شروع کرد به ایراد گرفتن از رفتار من و اینکه چرا با سینا گرم گرفته بودم.دیگه ظرفتیم تکمیل شد. و اشکم در اومد. همون جور که گریه می کردم گفتم:چرا با من اینجوری رفتار می کنین. مگه من بچه ام. تا حالا چه خلافی از من سر زده. چه کاری انجام دادم که اصلابه من اعتماد ندارین. فقط یه مورد نام ببرین من به شما حق میدم.اینقدر عصبی شده بودم که هر چی توی فکرم تلبنار شده بود ریختم بیرون.دوستای من صد تا دوست پسر دارن خونواده اشون اینقدر بهشون گیر نمیدن. اونوقت من که سرم دنبال کار خودمه اصلا تو این نخا نیستم شما اینقدر بم گیر میدین. به خدامن بچه نسیتم دیگه اینقدر عقلم می رسه. برای من شخصیت وآبرو نذاشتین. هر جا می ریم یکی تون داره به من چشم غره می ره .هر وقت می گم دیگه این بار کار بدی نکردم بازم یه بهونه برا سرزنش و توبیخ پیدا می کنین. هیچ پدرو برادری ندیدم مثل شما اینقدر بچه و خواهرشو کوچیک کنه.دیگه به هق قق افتاده بودم. توی خودم جمع شدم و تا خونه گریه کردم. هیچ کس حرفی نزد. واقعا اینقدر بهم فشار اومده بود که اگه گریه نمی کردم حتما می مردم. بابا که ماشین و نگه داشت سریع پیاده شدم و بدون هیچ حرفی رفتم طرف اتاقم.دلم می خواست دیگه هیچ وقت هیچ کدومشون و نببینم. احساس اضافه بودن بهم دست داده بود. در اتاقم و بستم و قفلش کردم. با همون لباسا خزیدم زیر پتوم.گوشی مو در اوردم و به آنی اس ام اس دادم.آنی خوابی؟چند دقیقه بعد جواب داد:بودم. ولی تو مسخره بیدارم کردی.بزنگم؟چه مرگت شده نصف شبی؟آنی حالم خوب نیست.بجای اس ام اس خودش زنگ زد.ترنج چی شده؟صدام از گریه دورگه شده بود.نمی دونم فقط دلم میخواد صبح که از خواب بیدار میشم تنها باشم. دلم می خواد دیگه هیچ کدموشونو نبینم.سرم زیر پتو بود و آروم آروم گریه میکردم.خوب چی شده باز؟هیچی همون گیردادنای همیشگی. من نباشم نمی دونم اینا چه جوری صبحشون شب میشه.فکر کردم الان رفتی مهمونی ترکوندی اومدی.پوزخندم زدم.آره جات خالی بود. اینقدر خوش گذشت که نگو.محلت نذاشت؟نمی دونم یه کارایی می کرد سر در نمی آوردم. دیگه حوصله ارشیارم ندارم.چی میگی تو ترنج. بی خیال بابا. مثل من باش هر چی میگن بگو چشم باز کار خودتو بکن.من میگم چشم و کاریو که خواستن میکنم ولی بازم گیر میدن.اصلا اون موضوع و بی خیال شو. بگو ببینم ارشیا چکار کرد وقتی دیدت؟شک دارم منو دیده باشه.یعنی هیچ فرقی نکرده بود با قبل؟اشکم و با دست پاک کردمو گفتم:نمی دونم هیچ وقت اینجوری رسمی خونه شون نرفته بودیم.بعد که از رفتار ارشیا تعریف کردم آنی مثل یک متخصص گفت:ببین وقتی یه پسری برا یک دختری غیرتی بازی در میاره یا هواشو داره یعنی با بقیه واسش فرق داره.یک کم امیدوار شدم.راس میگی؟معلومه.ولی ارشیا خیلی هم به من توجه نکرد.باشه دیونه مگه نمی گی سینا رو از روبروی شما بلند کردهچرا ولی شاید بخاطر آتنا باشه.فکر نکنم. اینکه فهمیده ناراحت شدی چی؟نمی دونم.ولی من می دونم. این ارشیا خان دلش پیش این ترنج خوشکل خودمون گیر کرده.لبم و گازگرفتم.تو اینجوری فکر میکنی؟اهوم.حالا من باید چکار کنم. شاید تا ابد حرفی نزنه.خوب باید یه جوری بش حالی کنی.یعنی چکار کنم؟چه میدونم یه جوری بهش بفهمون ازش خوشت میاد.ولی تابلو نکنیا.خوب یه پیشنهاد بده دیگه.ترنج من خوابم میاد به ساعت نگاه کن از یک گذشته بابا مردم از خواب.خوب حالا بگو چکار کنم بعد برو بخواب.این دیگه بستگی به طرفت داره باید راهشو پیدا کنی.پوف...باشه. خودم یک فکری میکنم.آفرین. الان خوبی برم بخوابم؟آره مرسی دیگه خوبم.پس شبت بخیر.شب بخیر.گوشیم و گذاشتم زیر متکام و نفس عمیقی کشیدم.یعنی میشه واقعا براش مهم باشم؟ کاش دوست ماکان نبود.ضربه آرومی به در خورد. صدای مامان و شنیدم:ترنج مامان؟ بیداری؟جواب ندادم. صدای بابا اومد.خوابیده فکر کنم.خدا کنه با گریه نخوابیده باشه.بیا بریم صبح باش صحبت می کنم.من هیچی نگفتم ولی حق با این بچه اس. غیر از شیطنتای بچه گونه دیگه چه خطایی ازش سر زده.سوری از تو دیگه توقع نداشتم. اگه بزرگ بود که من نگرانش نبودم. چون بچه اس اینقدر مواظبشم. هنوز فرق بین پسر و دختر و نمی فهمه. نمی فهمه باید با جنس مخالف چه جوری رفتار کنه. ایناس که منو نگران میکنه.صدای مامان و که از در دور شده بود ضعیف شنیدم.ولی این راهش نیستوجواب بابا که فقط زمزمه اش به گوشم رسید.پتو رو تا زیر چونه ام بالا کشیدم.یعنی بابا راست میگه؟ خوب حق داره وقتی من مثل بچه ها رفتار میکنم. اونم حق داره اینجوری فکر کنه.غلطی زدم و به پرده اتاقم که توی نسیم تکون تکون می خورد نگاه کردم.باید ثابت کنم که می فهمم که بزرگ شدم.از گرما داشتم کباب می شدم.شانسم ندارم این ترم دخترا افتاده بودن روزای فرد. من بدبخت پنجشنبه هم کلاس داشتم. خدا رو شکر زبان دوست داشتم وگرنه اصلا آخر هفته حال میده آدم تعطیل باشه حتی اگه تابستون باشه.کوله مو از شونه ام انداختم به اون یکی و کلید و از جیبم در آوردم. دلم لک زه بود برای یه شربت خنک دست ساز.کتونی هامو در آوردم و خواستم برم تو آشپزخونه که دیدم از توی پذیرائی صدای حرف زدن میاد.داد زدم:مهربان!دیدم ماکان مثل موشک از تو پذیرئی پرید بیرون.هوی چته؟پر سوال نگاش کردم و گفتم:چی شده؟یواش بابا مگه بلند گو قورت دادی؟خوب چه خبره؟مهمون دارم خیر سرم نه مامان هست نه مهربان!مهمونت کیه؟ارشیا..پریدم وسط حرفشاون که دیگه کم مونده سند خونه رو بزنیم به نامش دیگه مهمون کجا بود.می زنم تو سرتا.خوب راست می گم.بعدا حسابت و می رسم. فقط ارشیا نیست که یکی دو نفر دیگه هم هستن.خوب که چی؟من که نمی تونم خودم پذیرائی کنم داریم درباره کار صحبت می کنیم.حالا چرا آوردیشون اینجا؟پنج شنبه رو تعطیل کردیم با فردا یه تعمیرات جزئی داره شرکت مجبور شدم بیارمشون اینجا.خوب ای کیو می انداختین بعد از تعمیرات.آخه خانم سهیلی قرار نبود امروز بیاد. یهو زنگ زد گفت برنامه اش برای امروز جور شده می تونه بیاد.خانم سهیلی کیه؟همکار جدید.کلافه گفتم:خوب چرا نرفتین خونه اونا.ترنج ولم کن. همه چی یهویی شد. کمک می کنی یا نه؟نگاش کردم و با بدجنسی گفتم:یه ساعت اسپورت دیدم یه خورده گرونه بقیه اش می افته گردن تو.ترنج به خدا می کشمت.رفتم به طرف پله و گفتم:پس به من چه!دستم و گرفت و کشید. دستش و کرد توی جیب کتش و یه چک پول پنجاه تومنی درآورد و داد دستم.کافیه؟ای بد نیست.حالا بدو یه سری از اون شربتای خوشکلت بریز و بیار.چشم. راستی چند نفرین؟چهار نفر.برو اومدم.صاف رفتم تو آشپزخونه و سریع مشغول شدم. تنها کاری که توی زندگیم بلد بودم همین بود.لیوانای پایه بلند مامان و از بوفه برداشتم. شربت غلیظ و ریختم توی لیوانا و تیکه های یخ مکعبی رو انداختم توش بعد آروم آروم آب ریختم روش که شربت با آب قاطقی نشه. یه پرتقالم از یخچال برداشتم و حلقه کردم و زدم سر لیوانا.نی های شیشه ای رو هم گذاشتم تو لیوانا و بعد گذاشتمشون تو سینی.با این روپوش و مقعنه نمی تونستم برم تو پذیرائی. دویدم رفتم تو اتاقم. تند یه شلوار لی و یه پیراهن آستین بلند یشمی هم پوشیدم. شالمم برداشتم و دویدم پائین.شالمو انداختم روی موهام جلوی موهام بیرون بود. فقط بخاطر اینکه ارشیا اونجا بود. می خواستم یه کم این حرکتم به چشم بیاد.سینی رو برداشتم و رفتم طرف پذیرائی. از چیزی که میدیم شوکه شده بودم. خانم سهیلی یه خانم جوون و خیلی ناز بود که درست نشسته بود کنار ارشیا و داشتن با هم صحبت می کردن.این جناب ارشیا چی شده اینقدر ریلکس شده.گرچه اصلا به خانم سهیلی نگاه نمی کرد ولی خیلی راحت با هم صحبت می کردن.داشتم از غصه می مردم کاش ماکان و صدا زده بودم و سینی رو داده بودم به خودش. ماکان منو دید و اشاره کرد برم جلو.رفتم تو و آروم سلام کردم. خودمم تعجب می کردم از این کارام من قبلا خیلی راحت بودم. اصلا انگار نه انگار حالا نمی دونم چرا اینقدر زود ناراحت میشدم و دلم می خواست تنها باشم.مااکان گفت:خواهر کوچیکم ترنجبا سر اول با خانم سهیلی احوال پرسی کردم. ارشیا یه لحظه نگاهم کرد و با سر اونم سلام کرد. یه آقایی هم نشسته بود کنار ماکان.سینی رو بردم و اول گرفتم جلوی خانم سهیلی داشتم از فضولی می مردم بفهمم جریان این خانم سهیلی که اینقدر با ارشیا گرم گرفته چیه. بش بیشتر از بیست و دو سه نمی خورد.بفرما.ممنون خانم کوچولو!آخ خدا که دلم می خواست خره خره شو بجوم. فکر کرده خودش مامان بزرگه. زهر مارو خانم کوچولو.یه لبخند زورکی تحویلش دادم و سینی رو گرفتم جلوی ارشیا.یه نگاه به شالم انداخت و با لبخند شربت و برداشت و گفت:چه خوشکل دستتون درد نکنه. زحمت شد.وای که می خواستم سکته کنم. پس هم از شال پوشیدنم خوشش امده هم از شربتم.به ماکان و اون آقا هم تعارف کردم و از پذیرائی بیرون اومدم تا کاری دست خودم ندم.دویدم تو آشپزخونه ومیوه ها رو ریختم تو سینک ظرف شوئی. تند تند شستم و خشکشون کردم. و چیندم توی ظرف کریستال پایه دار.بعدم ظرف و بردم تو پذیرائی. دلم می خواست می فهمیدم جریان چیه ولی دیدم خیلی ضایس بشینم جایی که ربطی به من نداره.آخرین لحظه به ماکان گفتم:چیزی دیگه ای احتیاج ندارین.نه برو دستت درد نکنه.دیگه بیشتر نتونستم بمونم. از حرفاشون یه جورایی معلوم بود که خانم سهیلی قراره به شرکت اضافه بشه.وای خدا یعنی هر روز قراره ارشیا این خانمه رو ببینه.خوشکل بود و تازه یه دونه از موهاشم معلوم نبود. خوب معلومه تمام معیارای ارشیا رو داره.آویزون برگشتم تو اتاقم. احساس می کردم دیواری اتاق دارن بهم فشار میارن. واقعا از این رنگ سیاه خسته شده بودم. دلم می خواست رنگ دیوارها رو عوض کنم. فکر نمی کردم اینقدر زود خسته بشم.مطمئنا این بارم مجبور بودم خودم رنگ بزنم. لبم و جویدم و گفتم:خوب میزنم. مگه اون بار نزدم. تازه الان تابستونه و بیشتر وقت دارم.رفتم سراغ اینترنت و شروع کردم به سرچ کردن طرحای مختف چند تاش واقعا قشنگ بودن. با توضیحات کامل که چه جوری طرح و در بیاریم دیدم کار سختی نیست.حالا به بابا بگم شاید قبول کرد نقاش بیاره.تا مهمونای ماکان برن وبتونم برم فضولی کنم ببینم جریان از چه قراره مجبور شدم خودم و سرگرم کنم.یه فیلم که استادمون تو آموزشگاه داده بود و گذاشتم تا ببینم. کارتونی بود و کلی خندیدم.بعدم یه کتاب قصه برداشتم و دیکشنری موبایلمم باز کردم تا راحت تر بخونم.نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای حرف زدن از حیاط اومد. هوا دیگه داشت تاریک میشد. بلند شدم و از بالکن نگاه کردم.ارشیا آخرین نفر بود که با ماکان دست داد و رفت. زود پرده رو ول کردم و دویدم پائین.ماکان کتشو انداته بود روی دستش و اومد تو.خسته نباشی.ماکان نگام کرد.مرسی.داشتم می ترکیدم دیگهمی خواین شرکت و گسترش بدین؟ماکان سلانه سلانه از پله اومد بالا و گفت:نه خانم سهیلی می خواد جای ارشیا بیاد.گیج شدم. دنبالش از پله بالا رفتم و گفتم:خودش میخواد جدا شرکت باز کنه؟نه؟پس چی؟اول مهر داره میره تهران. رتبه ارشدش خوب شده صد در صد تهران قبوله.پام روی پله خشک شد.میره تهران؟ این همه راه حتما سالی دوبارم میاد. اونم از کجا معلوم که ببینمش.همون جا روی پله نشستم.وای اگه بره چکار کنم؟فکرم به هم ریخته بود. نمی دونم چقدر روی پله نشستم و فکر کردم که ماکان از اتاقش اومد بیرون و منو دید.تو چرا اینجا نشستی؟هان؟می گم چرا اینجا نشستی.به زور از جام بلند شدم و گفتم:همین جوری.و صاف رفتم تو اتاقم. مغزم داشت می ترکید. باید قبل از رفتن بش بگم باید یه جوری حالیش کنم که دوستش دارم.آره بالاخره داشتم به خودم اعتراف می کردم. من ارشیا رو دوست داشتم. خیلی زیاد. برام مهم نبود که منو نمی بینه برام مهم نبود که گاهی منو نادیده میگیره. مهم اینه که بود. که گه گاه نیم نگاهی بهم می انداخت.همین بس بود. نمی تونه بره. باید بمونه. باید بش بگم. باید هر جور شده بش بگم.لعنت به من کاش فضولی نکرده بودم. کاش همین جا بمونه و با خانم سهیلی همکار بشه. ولی بمونه. خزیدم زیر پتو و اشکم شروع کرد به ریختن.مغزم کار نمی کرد. نمی دونستم چه جوری باید بهش حالی کنم که دوستش دارم. بعد از کلی فکر کردن به هیچ نتیجه ای نرسیدم. اصلا هیچ تصوری نداشتم که چطور می تونم بهش حالی کنم که دوستش دارم.شب سر میز شام ماکان ماجرای ارشیا رو به بابا هم گفت. تمام وجودم گوش شده بود تا چیز بیشتری دست گیرم بشه.خلاصه احتمالا اول مهر میره.واقعا لیاقتشو داره.ماکان سری تکون داد و گفت:نمی تونم انکار کنم اگه بره کار شرکت خیلی افت میکنه.مامان گفت:پس بگو مهرناز گفت داره یه فکرائی برای ارشیا میکنه واسه همینه می خواد قبل رفتنش خیالش راحت بشه.لقمه پرید تو گلوم و افتادم به سرفه. بابا لیوان آب و داد دستم و گفتچکار میکنی اروم تر.با بدبختی آب و خوردم. با وحشت به مامان زل زده بودم تا ببینم چه خاکی داره تو سرم میشه.مامان سس ریخت روی سالادش و گفت:مهرناز می ترسه بخاطر اخلاقای خاصی که ارشیا داره بره یه زنی بگیره که اصلا با اونا جور در نیاد برای همین می خواد خیالش از بابت ارشیا راحت بشه بعد بفرستش شهر غربت.خدایا حالا چکار کنم؟ماکان برای خودش آب ریخت و گفت:فکر نکنم ارشیا زیر بار بره.امیدوار به دهن ماکان چشم دوختم.برای چی؟اون الان تمام فکرش دنبال درسته. خودش که می گفت هنوز زودهوا دیگه چه می خواد شغل که داره تحصیلاتم داره. پولم که داشته باشی همه جا میشه خونه پیدا کرد.داشتم ضف می کردم:مامان تو رو خدا می خوای زن بگیری برای پسر خودت بگیر.مامان با تعجب نگام کرد.مگه ماکان چیزی گفته؟تازه فهمیدم فکرمو بلند گفتم. ماکان و بابا هم با تعجب نگام کردن. اب دهنم و قورت دادم و گفتم:یعنی منظورم اینه ماکانم تمام این شرایط و داره ...خوب برای اون چرا نمی گیرین.ماکان خندید و گفتنه بابا برا منم زوده .ولی مامان با لحن خاصی گفت:نه هیچم زود نیست. راست میگه ترنج.ماکان قاشقشو گذاشت تو بشقابش و گفتمن هر وقت زن خواستم خودم میگم. ارشیام دقیقا همینو گفت. تازه من خودم به شوخی خانم سهیلی و بش پیشنهاد دادم چون تمام معیارای ارشیا رو داره. ولی اون گفت اصلا فعلا به ازدواج فکر نمیکنه.دلم می خواست ماکان و خفه کنم.خیلی مورد خوبیه برو خودت بگیرش چکار به ارشیا داری. اهولی مامان باز گفت:فکر نکنم مهرناز بذاره ارشیا قصر در بره. براش فکرائی داره.لقمه توی گلوم مونده بود و با بغض قاطی شده بود. می دونستم اگه یک ثانیه دیگه بمونم حتما اشکم سرازیر میشه.تازگیا چرا اینجوری شده بودم. خدایا من همون ترنج بی خیال و شیطونم.چه بلائی سرم اومده.بلند شدم که مامان گفت:چرا نخوردی؟سیر شدم.ولی تو که چیزی نخوردیبه بشقابم نگاه کردم شاید دو یا سه قاشق خورده بودم. پس چرا اینقدر احساس سیری می کردم.نمی تونم بخورم سیرم. و دیگه فرصت سوال کردن به مامان و ندادم و دویدم توی اتاقم. تا صبح با خودم هزار جور کلنجار رفتم ولی بازم راه به جایی نبردم. از دست خودم لجم گرفته بود.دور و برم پر بود از دوستایی که صد تا ماجرا نمونه من داشتن و هر روز با اشک و زاری واسه بقیه تعریف می کردن ولی اینقدر حرفاشون برای من بی اهمیت بود که یک بارم به خودم زحمت ندادم ببینم آخر عاقبتشون چی شده و چه گلی به سرشون گرفتن.نزدیک صبح دیگه تقریبا بی هوش شدم.روزهای بعد به کسالت و سر درگمی گذشت. برای اینکه به اتفاقی که ممکن بود پیش بیاد فکر نکنم رفتم سراغ رمان هایی که از اتنا گرفته بودم.برخلاف تصورم خیلی هم خوب بودن جوری که وقتی شروعشون می کردم تا تمام نمی شدن زمینشون نمی گذاشتم.رمان سوم واقعا منو به فکر انداخت. ماجرای دختر و پسری بود که طی یک سوتفاهم از هم دور افتادن و با اینکه همو دوست داشتن ولی هیچ وقت به هم نگفتن تا سالها بعد که دوباره با هم روبه رو شدن و پسره یک زندگی ناموفق و پشت سر گذاشته بود و دختره هم اصلا ازدواج نکرده بود.اینقدر لجم گرفته بود که نگو خوب اگه مثل بچه آدم همون اول به هم گفته بودن که اینقدر بدبختی نمی کشیدن. گرچه با هم ازدواج کردن آخرش ولی خون به دل شدن تو این چند سال.بعد از خوندن این رمان بود که یه فکر احمقانه زد به سرم.اگه منم الان به ارشیا نگم ممکنه همین بلا سرم بیاد.برای همین یه وسوسه افتاده بودم به جونم که یه جوری به ارشیا برسونم که دوستش دارم.اگه حرفای آنی هم درست باشه و من برای ارشیا مهم باشم خوب باید از این ماجرا خوشحال بشه و اونم بگه که منو دوست داره.کافیه الان بهم قول بده که ازدواج نمیکنه. منم که هنوز شونزده سال ندارم برام زوده تا اون بره درسشو بخونه و برگرده منم کنکورم و دادم. اونوقت میشه جدی درباره این موضوع صحبت کرد.از هیجان این اتفاق ذوق کردمخدایا یعنی میشه؟ ولی حالا چه جوری بش بگم. بهتر نیست با آنی مشورت کنم؟ نه اون بارم که بش گفتم گفت بستگی به طرف مقابلت داره.یه جور استرس مسخره افتاد به جونم باید خوب فکر میکردم تا یک راه حل اساسی پیدا کنم.شاید یه هفته بیشتر گذشته بود تمام راه حل های ممکن و بررسی کرده بودم ولی هیچ نتیجه ای عایدم نشده بودم.اول تصمیم گرفتم به صورت ناشناس براش پیغام بفرستم ولی بعدش گفتم وقتی ندونه من کی هستم برای یک آدم مجهول که نمی دونه کیه چه جوری صبر کنه و ازدواج نکنه.بعد تصمیم گرفتم بش تلفن کنم و باهاش صحبت کنم ولی بازم گفتم با این سابقه خراب من حتما فکر می کنه دارم سر کارش می ذارم.دوباره تصمیم گرفتم براش نامه بنویسم و همه چیز و بگم. چند بار هم رفتم و شروع کردم ولی نتونستم. هیچ وقت انشام خوب نبود چیزایی که نوشته بودم بیشتر شبیه نفکرات یک بچه بود تا درخواست عاشقانه.بنابراین این تصمیم هم منتفی شد. در واقع دیگه راهی به ذهنم نمی رسید.ارشیا چند بار اومده بود و رفته بود ولی من مثل آدمایی که خل شدن هی رفتم و هی اودم اینقدر که ماکان مشکوک شد منم دیگه ترسیدم برم تو پذیرائی.درست دو هفته از درگیری فکری من گذشته بود که یک زنگ خطر برام به صدا در اومد.مهرناز خانم یه دختر برای ارشیا کاندید کرده بود و تصمیم داشت به زور ارشیا رو ببره خواستگاری.وقتی ماکان ماجرا رو گفت چیزی نمونده بودم جلوی مامان و بابا از حال برم. به یه بدبختی خودمو نگه داشتم تا رسیدم تو اتاقم. نمیدونم چرا فکر میکردم ارشیا بخاطر علاقه به من نمی خواد تن به این خواستگاری بده.برای خودم دلیل می اوردم که چرا با اینکه به من نگاه نمی کنه ولی اون شب فهمید که من ناراحتم یا نذاشت سینا روبروی من بشینه.همین دلایل برای من کافی بود. به خودم می گفتم حتما می خواد صبر کنه من بزرگتر بشم بعد اقدام کنه.برای همین دیدم دیگه صبر کردن و نقشه کشیدن فایده نداره. نه تلفن نه نامه نه پیغامهای پنهانی باید یه راه سریع تر پیدا می کردم تنها راهی که برام باقی مونده و بود دلم نمی خواست مجبور به انجامش بشم این بود که مستقیم باهاش صحبت کنم.اگه ارشیا از طرف منم مطمئن میشد و می فهمید که دوستش دارم حتما خانواده اشو قانع می کرد. مهرناز خانم هم که خیلی منو دوست داره حتما خوشحال میشه.تنها راه همینه باید به ارشیا بگم.ولی کی و چه جوری؟ ماکان نباید به هیچ وجه چیزی بفهمه.راه رفتم و فکر کردم. نه توی شرکت می تونستم ببینمش نه توی خونه خودمون. خونه اونام که نمی تونستم برم. پس می موند اینکه یه جایی بیرون از خونه و شرکت باهاش قرار بذارم.باید از یکی از کلاسام بزنم. یه جلسه غیبت به هیچ کجا بر نمی خوره.خوب حالا چه جوری خبرش کنم. زنگ بزنم خونه شون. خوب نه خونواده اش نمی گن من باهاش چکار دارم؟نه باید زنگ بزنم به خودش ولی من که شماره شو ندارم.باید از گوشی ماکان شماره شو کش برم.با اینکه قبلا هزار تا شیطونی از این بیشتر هم کرده بودم ولی نمیدونم چرا حالا وحشت کرده بودم.ماکان فقط در مواقعی که حمام یا دستشوئی بود گوشی اش و از خودش جدا می کرد. بنابراین تصمیم گرفتم صبر کنم تا ماکان بره حمام.موبایل ماکان توی اتاقش بود. وقتی رفت حمام از توی اتاقم بیرون اومدم که مامان صدام کرد.ترنج!مامان الان میام.یه لحظه فقط.اوف این مامان وقت گیر اورده.از پله دویدم پائین.بله؟دوستم زنگ زده یه شوی لباس دعوت داره میای همراهم؟ای خدا این مامانم که وقت گیر اورده. الان ماکان میاد بیرون.برای اینکه مامان و سریع دست به سر کنم گفتم:باشه میام.چشمای مامان گرد شد.میای؟اوف خوب آره. نیام؟چرا چرا. تعجب کردم آخه هیچ وقت زیر بار این چیزا نمی رفتی.مامان گیر دادیاو با سرعت از پله بالا دویدم. دوش گرفتن ماکان برخلاف لباس پوشیدنش همیشه کوتاه بود.می ترسیدم هر لحظه از حمام بیاد بیرون. دویدم توی اتاقش. قلبم داشت می اومد تو دهنم هول شده بودم. نمی دونم چرا پیدا نمیشد.لعنتی نکنه سیوش کرده باشه.بالاخره با هزار بدبختی شماره رو پیدا کردم. و توی گوشیم سیو کردم. داشتم می خواستم از اتاق بیرون بیام که گوشیش زنگ زد.اینقدر هول شدم که گوشی و پرت کردم و خواستم فرار کنم که ماکان با حوله تنش وارد اتاق شد. گوشی داشت زنگ میزد ومن وسط اتاق ایستاده بودم و ماکان هم مشکوکانه به من زل زده بود.اینجا چکار میکنی؟خدایا من همون ترنج حاضر جواب شیطونم چرا چیزی به مغزم خطور نمی کنه.تلفن همین جور داشت زنگ میزد.آها دیدم تلفنت زنگ میزه خواستم برات بیارم نمی دونستم حمامی.ماکان به طرف گوشیش رفت و در حالی که برش می داشت بار مشکوک نگام کرد. منم دیگه صبر نکردم و دویدم تو اتاقم.انگار قلبم هم احساس کرده بود این اتفاق با تمام شیطونی هایی که از سر بچگی و می کردم فرق داره.در اتاق و قفل کردم و نشستم روی تختم. شماره ارشیا رو آوردم و بش نگاه کردم.اصلا باورم نمیشد که این کارو کرده باشم. شماره ارشیا رو کش رفته بودم که بش زنگ بزنم و بگم میخوام ببینمت. تا قبل از اون فکر می کردم خیلی راحت باشه زنگ می زنم بهش و می گم بیاد یه جایی تا صحبت کنیم.ولی حالا هر چی فکر میکردم میدیدم کار خیلی سختیه. جدا از اون اصلا به چه بهانه ای باید ازش این درخواست و می کردم.روی تخت دراز کشیدم و به شماره ارشیا نگاه کردم. دستم روی دکمه اتصال رفت و همون جا متوقف شد.اول باید یک بهونه قابل قبول پیدا کنم برای این کار.تا آخر این ترم چیز نمونده بود. باید هر جور شده تا پس فردا که کلاس داشتم قرار و می گذاشتم.زل زده بودم به گوشی:آخرش که چی ترنج خانم. یاا...نمی تونستم اصلا دستم نمی رفت که زنگ بزنم به ارشیا. مگه تا حالا چقدر مستقیم باهاش صححبت کرده بودماون همه بلا سرش آورده بودم و اونم جیک نزده بود. حالا بیام بگم چی؟پوف خدایا یه کاری بکن.باز به گوشی نگاه کردم. مهرناز خانم به مامان گفته بود برای آخر هفته قرار خواستگاری رو گذاشتند. ارشیا فقط قول داده همراهشون بیاد.ترس برم داشته بود. نکنه بره و دختره رو ببینه و همه چیز تمام شه.بی خودی داشتم وقت تلف می کردم تا قبل از انجام این خواستگاری باید بهش می گفتم.تا دو ساعت دیگه باید می رفتم کلاس ولی هنوز به ارشیا زنگ نزده بودم.این بار یک نفس عمیق کشدم و دکمه اتصال و زدم. با هر بوق ضربان قلبم هم بالا تر می رفت.بفرمائید؟صدای ارشیا که پیچید توی گوشم زبونم بند اومد هر چی حرف آماده کرده بودم از ذهنم پرید.الو؟اگه قطع می کردم دیگه عمرا دوباره زنگ می زدم.سلامصدام می لرزید. صدای ارشیا ناآشنا به گوش رسید.شما؟آب دهنم و قورت دادم.ببخشید...من باید شمارو ببینم.صدای ارشیا جدی شده بودگفتم شما؟من...من..ترنجم.برای چند لحظه سکوت توی گوشی پر شد. و بعد صدای متعجب ارشیا رو شنیدم:ترنج خانم؟ اتفاقی افتاده؟اینجوری نمی تونم بگم باید حتما شما رو ببینم.برای خانواده مشکل پیش اومده؟ماکان؟صداش یک کم نگران شده بود.نه نه خانواده خوبن. برای خودم یه مشکل پیش اومده.نمی دونم چرا این و گفتم ولی دیدم بهترین راهه.چه مشکلی؟اینجوری نمی تونم بگم.خوب من باید بدونم برای چی می خواین من و ببینین؟وای خدا چرا اینجوری می کنه.من باید درباره موضوع مهمی با شما صحبت کنم.بعد هر چه احساس داشتم توی صدام ریختم.خواهش می کنم آقا ارشیا باور کنین خیلی مهمه.صدای نفس پر صداشو شنیدم.ماکان در جریانه؟ناخودآگاه گفتم:وای نه. تو رو خدا آقا ارشیا باید ببینمتون یه مسئله ای هست که باید به شما بگم نمی تونم به ماکان بگم. خواهش می کنم .زیاد وقتتون و نمی گیرم.باز سکوت پیچید توی گوشی و بعد ارشیا گفت:اگه ماکان فهمید بگم به چه مجوزی با خواهرش قرار گذاشتم.به خدا نمی ذارم ماکان بفهمه. من الان باید برم کلاس زبان ولی نمی رم. یه پارک پشت آموزشگاه ما هست بیاین اونجا.هیچ کس نمی فهمه.چیزی نگفت انگار که داشت فکر میکرد. توی دلم غوغایی بود. دیگه نمی دونستم چی بگم داشت اشکم در می اومد.اگه بگه نه چی؟میاین؟داشتم ناخنم و می جویدم. اگه یک ثانیه دیگه جواب نداده بود اشکم سرازیر شده بود. ولی بالاخره به حرف اومد و گفت:باشه کجا بیام؟اینقدر ذوق کرده بودم که اسمم یادم رفته بود چه برسه به آدرس.چشمام و به هم فشردم و بعد از یک نفس عمیق آدرس و گفتم.خیلی ممنون. پس من ساعت پنج منتظرتونم.باشه.خداحافظخداحافظ.موبایل و پرت کردم روی تختم. تازه اون موقع بود که فهمیدم تمام بدنم داره می لرزه. دستامو تو هم چفت کردم و لای زانو هام گذاشتم.خدایا کمکم کن.بلند شدم و رفتم سراغ کمدم.چی بپوشم؟خدایا من ترنجم همون که بی خیال همه چیز بود حالا نگران لباسم شدم. نمی دونستم چکار کنم. تصمیم گرفتم به آنی زنگ بزنم بعدم پشیمون شدم.نه فعلا نمی خوام کسی چیزی بفهمه.کمدم و باز کردم. با توجه به اخلاقی که ارشیا داره از تیپای جلف و سبک و خوشش نمی اد. مانتو مشکلی مو برداشتم یه کم کوتاه بود ولی رنگش خوب بود.جین طوسی و شال طوسی که روش حروف انگلیسی مشکی بود و هم پوشیدم. موهامو زدم به یک طرف و شالمو انداختم.جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم. مردد بودم آرایش بکنم یا نه ولی آخر سر یه آرایش کم رنگ کردم . کتابامو ریختم توی کوله ام و از اتاق اومدم بیرون.مامان توی سالن نشسته بود با دیدنم با تعجب گفت:کجا؟لبم و گاز گرفتم و برای اینکه مامان متوجه هیجانم نشه طلبکار گفتم:واقعا که مامان ترم داره تمام میشه هنوز از من می پرسین کجا؟مامان باز هم همان حالت متعجبش و حفظ کردم و گفت:با این قیافه؟کوله مو روی شونه ام جابجا کردم وبا تردید به خودم نگاه کردم و گفتم:خیلی بده؟مامان دست به سینه نگام کرد و گفت:نه به نظر من که کاملا برای یک دختر پونزده ساله طبیعیه ولی برای تو غیر طبیعیه.تازه متوجه منظور مامان شدم.سرم و انداختم پائین تا مامان متوجه هیجانم نشه.خوب با اون تیپم خیلی ضایع تک افتاده بودم بین بچه ها.مامان اومد طرفم و گفتترنج عزیزم برای اینکه هم رنگ جماعت بشی کاری رو که بش عقیده ای نداری انجام نده.با تعجب به مامان نگاه کردم از مامان این حرف بعید بود. مامانی که خودش فقط دنبال مد و طرحهای جدید بود داشت این حرف و به من می زد.بعد هم صورتم و بوسید و گفت:دیگه کم کم داری خانم میشی.و بعد بهم لبخند زد. انگار استرسم با این حرف مامان تمام شد. منم تند صورتشو بوسیدم و دویدم طرف در.کتونی های سفیدم و پوشیدم و از خونه زدم بیرون. یک ساعت تا قرارم با راشیا وقت داشتم.وای خدایا قرار با ارشیا. همین فکرشم حس خوبی بهم میداد.اره از بچه ها زیاد شنیده بودم. که می گفتن اول بذار پسره بیاد سر قرار بعد تو برو کلاس بذار و از این حرفا.در اون لحظه فکر کردم هیچ کدوم از اونا طرف مقابلشون و واقعا دوست نداشتن وگرنه این حرفا وقتی یکی و دوست داری بی معنیه.دلم می خواست برای ارشیا یه چیزی بگیرم. نمی دونستم کار درستیه یا نه. ولی بعدش دیدم ارشیا آدمی نیست که به این راحتی با این مسئله کنار بیاد.بنابراین رفتم گل فروشی و یه شاخه رز سرخ خریدم و پیاده رفتم طرف پارک.هنوز ربع ساعت مونده بود به پنج. هوا حسابی گرم بود. روی نیمکتی زیر سایه نشستم. آینه مو از کیفم در آوردم و خودمو نگاه کردم.اه لعنتی چرا اینقدر بی ریخت شدم.این جوشای لعنتی کجا بودن تا حالا دماغم چرا دو برابر شده؟خدایا شانس منو باش چرا امروز این ریختی شدم.موهامو یه کم از روی چشمم کنار زدم. ولی گذاشتم بازم بیرون از شالم روی پیشونیم بمونن.آینه مو که گذاشتم توی کیفم یه صدا از جا پروندم.کدوم بی معرفتی بوده که اینجا تو رو کاشته؟یه پسر تقریبا هیجده نوزده ساله دست به سینه وایساده بود و زل زده بود بهم.اخم کردم گفتم:کلانتری؟آرهپس ستاره ات کو؟پسره خنده مسخره ای کرد و گفت:بیا تا طرف نیومده جیم شیم. از همین وقت نشانسیش معلوم میشه جنس شناش نیس.با عصبانیت از جام بلند شدم.برو گمشو بچه پرو.اوه اوه. چه عصبی.می ری یا زنگ بزنم به پلیس.نه بابا ترسیدم.پسره ایستاده بود و نمی رفت که ارشیا از دور سر و کله اش پیدا شد.یه پیراهن آستین کوتاه سفید پوشیده بود که آستیناش تا بالای آرنجش بود. شلوار مشکی راسته. موهاشو مثل همیشه زده بود به یک طرف عینک آفتابی قشنگی به چشمش بود. ته ریش کمی داشت که خیلی هم بش می اومد.محو تماشاش شده بودم. با دیدن ما انگار کمی سرعتش بیشتر شد. با خوشحالی گفتم:اومد.پسره برگشت و با دقت به ارشیا نگاه کرد و بعد هم راهشو کشید و تند از اونجا دور شد.ارشیا با اخمهای در هم رفته به من نزدیک شد. می دونستم بخاطر اون پسره اخم کرده برای همین خوشحال شدم که روی من تعصب داره.داشتم با خوشی نگاش می کردم. از اینکه ارشیا همه چی تموم بود دلم ضف می رفت.شاخه گل و پشت سرم قایم کردم. ارشیا که رسید جلوم، بلند شدم و سلام کردمسلام.ارشیا عینکشو براشت و بعد یک نگاه کوتاه بهم انداخت و جواب داد.سلامقبل از اینکه بتونم چیزی بگم با پوزخند گفت:مشکلتون به اون پسره که اینجا بود ربط داره.با تعجب نگاش کردم و گفتمنه...نه...اصلا.ارشیا کلافه مقابلم ایستاده بود و منم نمی دونستم چطوری شروع کنم. وقتی دیدم چیزی نمی گم. از این حرفش ناراحت شده بودم. آروم گفتم:نمی شینین؟ارشیا پوفی کرد و در دورترین فاصله از من درست نقطه مقابل نیمکت نشست.منم با ناراحتی گوشه ی دیگه نیمکت نشستم. اگه کسی مارو که اونجوری نشسته بودیم میدید نمیدونم چه فکری درباره ما می کرد.ارشیا عصبی بود از اینکه مدام پنجه پاشو به زمین می زد معلوم بود. فضا اصلا اون جوری که تصور کرده بودم پیش نمی رفت.آخر سر هم ارشیا بودم که گفت:نمی خواین چیزی بگین؟از این رسمی حرف زدنش کلافه شدم. نمی تونستم راحت حرف بزنم. سرم و انداختم پائین. روم نمیشد نگاش کنم.حالا که تا اینجا اومده بودم باید همه چیز و تمام می کردم. آب دهنم و قورت دادم و از گوشه چشم نگاش کردم.من نمی دونم چه جوری بگم. دفعه اولمه. مثل دوستام اهل ارتباط با پسرا نبودم که بلد باشم چی بگم.باز به ارشیا نگاه کردم. نگام می کرد ولی معلوم بود واقعا جا خورده قبل از اینکه چیزی بگه سریع گفتم:من...من...باید بهتون می گفتم. یعنی راه دیگه ای برام نمونده بود...اگه...اگهخدایا چقدر گرمه. لبم و گاز گرفتماگه این برنامه خواستگاری پنجشنبه نبود من هیچ وقت این کارو نمی کردم.ارشیا بالاخره سکوتشو شکست.من اصلا متوجه منظورتون نمیشم.گل و از پشت سرم بیرون آوردم و آروم گذاشتمش روی نمیکت بین خودم و ارشیا. نگاش کردم.

زیر لب گفتم:من..من...شما رو دوست دارم.گفتم و راحت شدم. سرم و انداختم پائین.ارشیا سکوت کرده بود وچیزی نمی گفت. نگاش کردم. سرش پائین بود و نگاهش ودوخته بود به زمین.چرا چیزی نمی گفت. شاید شوکه شده. فکر نمی کرد من پیش قدم بشم. شاید دلش می خواست خودش اول به من بگه.همین جور بش زل زده بودم. نه انگار قصد نداشت چیزی بگه. تمام انرژیمو جمع کردم و گفتم:ارشیا...من..ارشیا از جا پرید.خواهش می کنم بس کنین ترنج خانم.شوک زده نگاش کردم. منظورش چی بود؟ یعنی چی؟ چرا ناراحت شد.ولی من...گفتم بس کن...برگشت و با اخم نگام کرد.می فهمی چی مگی؟ اینم یه بازی مسخره است مثل بقیه مواقع؟بعد نگاهشو دوخت به آسمون وگفتخدایا اصلا از خواهر ماکان همچین توقعی نداشتم که بیاد به من پیشنها دوستی بده.سریع بلند شدم و بش نزدیک شدم. با صدایی پر از التماس گفتم:نه من قصدم این نبود باور کن از ته قلبم گفتم...من دوستتارشیا یک قدم به عقب برداشت و با عصبانیت گفت:لازم نیست مدام این جمله رو تکرار کنی!درمانده شده بودم با بغض گفتمباور نمی کنی نه؟ارشیا پشت به من ایستاد.اصلا مسئله این نیست. یه نگاه به خودت کردی تو همش پونزده سالته.پریدم وسط حرفش.ولی تو هم منو دوست داری مگه نه؟با سرعت به طرفم چرخید و با تعجب توی چشمام زل زد شاید در طی این مدت آشنایی طولانی ترین زمانی بود که به من نگاه می کرد. نگاهش رنگ عصبانیت گرفت و گفت من چکار کردم که همچین فکری احمقانه ای به ذهنت خطور کرده.نفسم از این حرف بند اومد.اون شب مهمونی خونتون...چرا سینا رو از جلوی ما بلند کردی.ارشیا حیرون مونده بود چی بگه آخرش نالید:خیلی بچه ای ترنج. بعد عصبی به چپ و راست رفت و گفت:پس واسه همین اون جمله رو برام نوشته بودی؟ که مزاحمت نیستم و این حرفا.پس چیزیکه براش نوشته بودم و دیده بود.اگه می دونستم علت تغییر رفتارت اینه همون موقع حالیت کرده بودم.یعنی دوستم نداره. یعنی...شاید یکی دیگه رو دوست داره. با لکنت پرسیدم:کس... دیگه ای.... رو دوست داری؟ارشیا طوفانی شده بود. ارشیای آروم و سر به زیر حالا از عصبانیت کبود شده بود. یک قدم به طرفم برداشت و گفت:فقط بخاطر ماکان تمام این حرفهارو فراموش میکنم. من هیچ وقت نگاهی جز یه بچه شیطون و اعصاب خورد کن به تو نداشتم اگه کاری هم کردم بواسطه تعصبی که ماکان روی تو داشته بوده نه چیز دیگه فهمیدی؟به انگشتش که با حرص به من اشاره کرده بود خیره شدم. اصلا درکی از شرایط نداشتم.ارشیا منو دوست نداشت. بهت زده بهش خیره شده بودم که گفت:من فعلا نمی خوام زن بگیرم اگرم می خواستم تو توی لیست من جایی نداشتی. تو اصلا معیارای منو نداری. اصلا به اون تصویری که من توی ذهنم از همسر آینده ام ساختم هیچ شباهتی نداری.با تمام وجود خرد شدنم و احساس کردم ارشیا بدون توجه به من که مثل جنازه ای بهش زل زده بودم چنگی توی موهاش زد و کلافه ادامه داد:خدای من ترنج تو فقط یه بچه ای یه بچه شیطون. خیلی زوده که بخوای به این چیزا فکر کنی. من...من...دلم می خواد همسرم یه دختر سنگین و خانم باشه. دلم می خواد از هنر یه سر رشته ای داشته باشه که منو درک کنه.بعد چرخید و دستاشو کرد توی جیبشو به دورتر ها زل زد سعی کرد لحنش و آروم تر کنه و گفت:من بت حق می دم. بابا و داداشت بهت سخت می گیرن. منم اولین پسری بودم که دیدی و دم دستت بود برای همین فکر میکنی به من علاقه مند شدی. من که برم همه چیز یادت میره. این یه یک حس بچه گانه است.باورم نمی شد. این که جلوی من ایستاده بود و با سنگ دلی تمام من و از خودش می روند ارشیا بود. ارشیایی که ماهها بود بهش فکر کرده بودم.نمی تونستم به این راحتی بپذیرم صدام از زور غصه و ناراحتی می لرزید:نه ارشیا تو تنها پسری نبود که من دیدم. درسته بابا اینا سخت می گرفتن ولی اینجور نیست که تو می گی. باور کن من دوستت دارم.ارشیا باز عصبی شد.بس کن بخاطر خدا. دیگه چه جوری تو صورت ماکان نگاه کنم. چه فکری درباره من میکنه.گل و برداشتم و به طرف ارشیا گرفتم.ولی ماکان روی تو حساب ویژه ای بار کرده اون خیلی بهت اعتماد داره.ارشیا با حرص گل و از دستم کشید و توی سطل آشغال پرت کرد گفت:از همین بیشتر دارم حرص می خورم. کاش ماکان درباره ام اینجوری فکر نمیکرد.دیگه صدام شبیه ناله شده بود.ارشیا...ارشیا با خشم زل زد توی چشمام.ترنج برو سرکلاست. این حرفا همین جا چال میشه. فقط دیگه نمی خوام چشمم توی چشمت بیافته.ولی...ارشیا داد زد:گفتم برو... ترنج.یک قدم به عقب برداشتم و لبم و گاز گرفتم. چیزی به اسم غرور و شخصیت برام نمونده بود. واقعا بچه بودم که فکر کرده بودم ارشیا عشق منو می پذیره. واقعا احمق یودم.دیگه اشکام تحت اختیارم نبود. کوله مو چنگ زدم آخرین نگاهم و توی چشماش انداختم چشمام پر شده بود از اشک و صورتشو نمی دیدم قبل از اینکه بریزن روی صورتم دوان دوان از ارشیا دور شدم. کجا برم؟ سر کلاس؟ با حال این خرابم مگه میشد. نفسم تنگ شده بود. دلم می خواست بلند بلند گریه کنم.پشت بوته های شمشاد مخفی شدم سرم و روی زانوهام گذاشتم و شروع به گریه کردم.توی دلم ناله می کردم:همه چی تموم شد. همه چی. هیچ وقت منو دوست نداشته کاش بش نگفته بودم. کاش رویاهامو خراب نکرده بودم.تمام تصوراتی که از ارشیا برای خودم ساخته بودم خراب شده بود. فکر میکردم اعتقاداتش باعث میشه مهربون تر باشه.فکر نمی کردم با این همه غرور با من برخورد کنه. انگار که من چه عیبی دارم. چقدر منو پائین تر از خودش میدید. کاش فقط گفته بود بچه ام.گفت توی لیست من جایی نداری.با این فکر باز اشکم شدت گرفت.نمی دونم چقدر گریه کردم. ولی وقتی به خودم اومدم پارک شلوغ تر شده بود جایی که نشسته بودم دید نداشت. آینه مو از کیفم در آوردم و نگاهی توش انداختم.افتضاح شده بودم با این قیافه نمی تونستم برم خونه مامان سکته می کرد. تازه چه دلیلی داشتم که براش بیارم.به هر حال نمی تونستم اونجا بمونم باید می رفتم خونه. همین جوری هم دیر کرده بودم. مجبور بودم تاکسی بگیرم. تا برسم خونه نیم ساعتی تاخیر داشتم.کوله امو انداختم و راه افتادم طرف خیابون. جلوی نیمکتی که با ارشیا قرار گذاشته بودم مکث کردم. رفتم طرف سطل و توش و نگاه کردم.گل سرخی که ارشیا توی سطل پرت کرده بود بین زباله ها پلاسیده و رنگش عوض شده بود. لبم و گاز گرفتم و قبل از انیکه اشکم دوباره سرازیر بشه دویدم طرف خیابون.بسه ترنج بسه دختر آروم باش. آورم باش.برای یک تاکسی دست بلند کردم. نگه داشت. یه خانم عقب نشسته بود منم کنارش نشستم. آخرین نگاهم و هم به پارک انداختم و روم و بر گردوندم.پخش تاکسی روشن بود و یه اهنگ خیلی غمگین داشت پخش میشد: خودت خواستی که من مجبور باشم...برم جایی که از تو دور باشمخودت پای منو از قلبت بریدی.. خودت خواستی که من اینجور باشمخودت خواستی که احساسم بشه سرد...خودت خواستی نمیشه کاریم کردمی دیدم دارم از چشمت می افتم...مدار کردم و چیزی نگفتم.برام بودن تو بازی نبود و... به این بازی دلم راضی نبود واز اول آخرش رو می دونستم....تو تونستی ولی من نتونستمبرات بودن من کافی نبود و...حقیقت این که می بافی نبود ودارم دق می کنم از درد دوری... می خوام مثل تو شم اما چه جوری اب دهنم و فرو دادم تا بغضم باز نشه. وقتی می خواستم پیاده شم از راننده اسم خواننده رو پرسیدم. به صورت داغون من نگاه کرد و اسم خواننده رو گفت و سری با تاسف تکون داد.با قیافه زار و نزار وارد خونه شدم. توی حیاط صورتمو شستم و آروم در و باز کردم. خدا رو شکر کسی توی سالن نبود.سعی کردم مثل هر روز باشم.پس بلند سلا کردم:سلام ترنج اومد.و بعدم دویدم طرف اتاقم. صدای مامان و از آشپزخونه شنیدم.معلوم هست کجایی؟ دیگه می خواستم زنگ بزنم ماکان بیاد دنبالت.از همون بالای پله داد زدم:برامون فیلم گذاشته بودن یک کم طول کشید.بعدم خودمو پرت کردم تو اتاقم لباسامو در اوردم و رفتم تو حمام. دلم نمی خواست مامان اینا بوئی از این ماجرا ببرن.ده باره و صد باره اتفاقات عصر و برای خودم تکرار کردم و توی حمام هم کلی اشک ریختم. هر بار که اتفاقات عصر و مرور می کردم به یک نتیجه می رسیدم. حرف زدن با ارشیا احمقانه ترین کار دنیا بود.وقتی از احساس اون نسبت به خودم مطمئن نبودم خیلی بی شعور بودم که رفتم مستقیم با خودش حرف زدم.حرفای ارشیا که یادم می اومد چیزی توی سینه ام فشرده میشد. چیزی مثل بغض. مثل درد.هیچ وقت توی عمرم اینقدر احساس بدبختی نکرده بودم. انگار تا حالا به جایی چنگ زده و امید داشتم و یهو رها شده بودم. انگار که توی فضایی که نمی دونی کجاست رها شده باشی.آرزو و امید هام به باد رفته بود.


از اون روز انگار ترنج سابق مرد. در واقع برام خیلی سخت بود که شاد باشم و نقش یک دختر شاد و سرخوش و بازی کنم.من دختر پونزده ساله ای بودم که توی اولین تجربه عاشقانه زندگیش شکست بدی خورده بود اونم از کسی که روش حساب ویژه ای باز کرده بود و فکر میکرد خیلی خوب می شناسش.ناگهان بزرگ شدم. دنیای پر شیطنت گذشته انگار مال سالها پیش بود. مال بچه گی هام.ارشیا دیگه به خونه ما نیومد. انگار همونطور که خودش گفته بود دیگه نمی خواست چشمش به چشم من بیافته.نمی دونم چه بهونه ای جور کرده بود که دیگه نمی اومد. ولی سر حرفش ایستاد.چقدر دلتنگش بودم. خودم و لعنت می کردم که رفتم و باهاش حرف زدم کاش همه چیز بر می گشت به هفته گذشته اونوقت بدون شک دیگه نمی رفتم دیدن ارشیا.بدتر ازهمه ماجرای خواستگاری بود. تا شب بشه و صبح بشه و مامان زنگ بزنه به مهرناز خانم من مردم و زنده شدم.ارشیا روی حرفش ایستاده بود و زیر بار نرفته بود همین باعث میشد بیشتر به خودم بد و بی راه بگم. کاش صبر کرده بودم و چیزی نگفته بودم.تمام این حرفها بی فایده بود. اتفاق افتاده بود و من مطمئن شده بود که توی قلب ارشیا جایی ندارم.ولی با تمام این حرفها و اتفاقات انگار سر سوزنی از علاقم به ارشیا کم نشده بود. خودم توقع داشتم بعد از اون ماجرا ازش متنفر باشم ولی اینطور نبود.روز ها و شب های من بی شباهت به گذشته می گذشت. رنگ تیره اتاق برام جذابیت نداشت به اندازه کافی دلم تنگ بود که این دیوار های تیره هم بخوان اذیتم کنن.برای همین یک روز با بابا درباره رنگ دیوارهای اتاقم صحبت کردم.خیلی جدی و بدون مسخره بازی و اصرارهای بچه گانه.بابا می تونم چند دقیقه وقت تون و بگیرم.بابا که داشت روزنامه می خوند با تعجب به من که برای اولین بار توی عمرم داشتم مثل ادم حرف می زدم نگاه کرد و گفت:البته دخترم.روبروی بابا روی مبل نشستم و آرنجامو گذاشتم روی زانوهام. بعد به دستام زل زدم و گفتم:یک خواهش از تون داشتم.بابا روزنامه شو بست و با دقت بهم گوش داد انگار لحن صحبتم نشون می داد که خیلی جدی دارم صحبت می کنم.می شنوم.میشه یه نقاش بیارین اتاق منو رنگ بزنه. یک رنگ روشن!بد از این جمله به بابا نگاه کردم.بابا با دقت به من زل زده بود.چی شد که تصمیت عوض شد؟از این رنگ خسته شدم. اتاقم دلگیر شده احساس افسردگی میکنم.بابا هومی گفت و چونه اشو خاروند.بابا سکوت کرده بود منم حوصله بحث و اصرار نداشتم. بنابراین گفتم:اگه جوابتون نه هست اشکال نداره.بعد بلند شدم برم که بابا صدام کردترنج!برگشتم:بله!مطمئنی دوباره تصمیمت عوض نمیشه و نمیری یه رنگ مسخره دیگه بزنی.لبخند نیم بندی زدم وگفتم:فکر نکنم. نمی دونم.بابا همین جور نگام کرد و بعد از اینکه نفسشو داد بیرون گفت:باشه. اتاقتو خالی کن.رفتارم به طرز مشخصی توی ذوق میزد. همه خانواده درباره تغییرات من خوشحال بودن. و ساده لوحانه فکر می کردن من دیگه بزرگ شدم واین ساکت شدن و بی درد سر شدن من نشونه عاقل شدنم هست..شاید اونا هم از این همه شیطنت و آزار خسته شده بودند و ترجیح میدادن که ترنج همین جور آروم بمونه و دوباره بر نگرده به اون شرایط قبل.رنگ اتاقم جاشو داد به یک پرتقالی ملایم با طرحهای زرد رنگ از گل های آفتاب گردون.آهنگای متال و تند با آهنگ های ملایم و غمگین جایگزین شدند و کتابهای رمان به قفسه کتابام اضافه شد.من واقعا عوض شده بودم.روزهایی که کلاس زبان داشتم می رفتم و گاهی روی همون نیمکت می نشستم و با خودم خلوت می کردم. دوباره و سه باره خاطرات اون روز و مرور می کردم و آه های پر حسرتی می کشیدم.یکی از همون روزها بود که روی نیمکت نشسته بودم و توی فکر و خیال خودم غرق شده بودم که چند تا پسر بی کار مزاحمم شدند.نبینم تنها نشسته باشی.کدوم کج سلیقه ای تو رو اینجا کاشته؟یکی شون داشت می اومد طرفم که از جا بلند شدم و با عصبانیت گفتم:مزاحم نشین!کی گفته ما می خوایم مزاحم شیم خانم کوچولو. یک گپ دوستانه اس.نگاهی به دور و برم انداختم. پارک خلوت بود. دیدم موندنم ممکنه باعث دردسرم بشه. برای همین با یک حرکت سریع شروع به دویدن کردم.اون سه تاهم دنبالم. با آخرین سرعت می دویدم که چشمم افتاد به ساختمونی که درست کنار پارک بود. دم درش کمی شلوغ بود و چند نفر داشتن رفت و آمد می کردن.منم سریع خودمو انداختم تو. چون از توی نور وارد تاریکی شده بودم درست جلوم و ندیدم و محکم خوردم به یک نفر.وسایلی که دستش بود پخش زمین شد. با شرمنده گی گفتم:وای ببخشیدو به چهره طرف نگاه کردم. یک پسر تقریبا بیست و دو سه ساله بود که مقابلم ایستاده بود با چشمهایی متعجب به من خیره شده بود.معلوم هست حواست کجاست؟و از روی شونه ام به پشت سرم سرک کشید. منم برگشتم و سه تاپسری که تا اونجا اومده بودن ولی تاریکی داخل ورودی مانع میشد که منو ببینن نگاه کردم.مزاحمت شدن؟با حرکت سر تائید کردم.نشست و شروع کرد به جمع کردم خرت و پرت هایی که روی زمین ریخته بود در همون حال گفت:این وقت روز اینجا چکار میکنی؟منم نشستم و شروع کردم به جمع کردن.کلاس زبانم همین پشته.دست از کار کشید و نگام کرد. بعد سرشوتکون داد و دوباره مشغول شد.شروع کردم به برانداز کردنش. قد متوسطی داشت موهای تقریبا روشن چشماش یه چیزی بین سبز و خاکستری بود.ترکیب صورتش خیلی پسرونه نبود خصوصا که چشما و موهاشم رنگی بود.سرشو که گرفت بالا هول شدم و وسایلی که جمع کرده بودم و دادم دستش که یکی از ته سالن صداش زدمیلاد کجا موندی پس؟بعد هم شبح دختری از ته سالن پیدا شد و به طرف ما اومد. قد متوسطی داشت و تپل بود. پوست سبزه وچشمای قهوه ای پر رنگی داشت. مانتوی مشکی بلندی پوشیده بود و موهاشو حسابی پوشونده بود.با تعجب نگامون کرد و از میلاد پرسید:این کیه؟میلاد کاغذ ها و پوستری هایی که پخش و پلا شده بودند و مرتب کرد و گفت:منم نمی دونم یهو ظاهر شد و کاسه کوزه منو به هم ریخت.باز چرخیدم و به بیرون نگاه کردم اون سه تا هنوز داشتن اون دور و بر می پلکیدن. پوفی کردم و حیرون موندم چکار کنم که دختر اومد جلو وگفت:مزاحمتن؟جای من میلاد جواب دادآره باید به انتظامات پارک خبر بدیم بیان جمشون کنن. الافای مسخره رو.دختر به میلاد چشم غره رفت و گفتا میلاد این چه طرز صحبت کردنه.میلاد شونه ای بالا انداخت و به کارش ادامه داد. دختر دست منو گرفت و گفت:فعلا بیا تو تا میلاد زنگ بزنه. بعد می تونی بری.دیدم چاره دیگه ندارم برای همین همراه میلاد و دختر رفتم.من الهه هستم اسم تو چیه؟منم ترنجمترنج؟اوهوم.چه اسم خوشکلی داری.خندیدم که الهه گفتوای روی یکی از لپات فقط سوراخ میشه چه با نمک.از این حرفش بیشتر خنده ام گرفت.میلاد با کنجکاوی برگشت و نگام کرد که الهه بش اخم کرد و گفت:هوی. روتو اون ور کن پسر بد چیه زل زدی به دختر مردم.میلا خنده ای کرد و از یکی از درها گذشت و ما هم به دنبالش.وارد سالن بزرگی شدیم که شبیه سالن اجتماعات یا یک همچین چیزی بود. چند نفر دیگه هم اون جلو روی سن مشغول بودن.داشتن یه چیزایی رو سر هم می کردن. آروم از الهه پرسیدم :شما اینجا چکار میکین؟الهه با ذوق گفت:قشنگه نه؟منم موندم بودم که الهه منظورش چیه که ادامه داد:بچه هایی که اینجا می بینی همه دانشجوی رشته هنرن. تابستونا میایم توی این فرهنگ سرا توی برنامه های مختلف شرکت میکنیم. قراره اینجا یه کنسرت که نه یک اجرای زنده موسیقی سنتی داشته باشیم فردا. داریم برای فردا دکور و وسایل و آماده میکنیم.نگاهم و چرخوندم توی سالن. فضای آرومش حس خوبی بهم داد. الهه دستم وکشید و گفت:بیا با بچه ها آشنات کنم.فقط دانشجو ها می تونن اینجا فعالیت کنن؟نه بابا همه سنی هست.چه کلاسایی دارین اینجا؟کلاسای مختلف از موسیقی گرفته تا نقاشی و داستان نویسی.چه جالب با اینکه هر سال همین نزدیکی ها کلاس زبان می اومدم ولی تا حالا متوجه اینجا نشده بودم.ولی پوسترای تبلیغاتی ما همه جا هست.فقط تابستون کلاس دارین؟نه طول سال هم هست ولی خوب تابستونا فعالیت بیشتر میشه بخاطر اوقات فراغت بچه ها.شما چی می خونین؟من خودم نقاشی.نقاشی و خیلی دوست دارین؟اوه من اگه یک روز یک طرح نزنم صبحم شب نمیشه.به سن نزدیک شده بودیم. میلاد وسایل و گذاشت روی سن و مشغول گرفتن شماره شد. بعضی ها برگشته بودن و داشتن مارو نگاه می کردن.الهه بلند گفت:بچه ها معرفی میکنم. ترنجو به من اشاره کرد. هم زمان چهار جفت چشم به من خیره شد. با حرکت سر سلام کردم. غیر از میلاد سه تا پسر دیگه هم بود و یک دختر غیر از الهه.همه اومدن طرف ما و جواب سلامم و دادن.الهه به دختر اشاره کرد وگفت:ستاره دوست عزیزم. آقا کاوه. آقا مهدی و ایشون هم نامزد عزیز بنده سامان.نیش سامان تا بناگوش باز شد و گفت:خدا رو شکر الهه خانم یه غریبه دید باز ما رو تحویل گرفت.همه از این حرف سامان خندیدند و الهه مشت آرومی به بازوی سامان زد.بی مزه.ستاره با خنده با من دست داد:خوشبختم.بقیه هم جواب سلامم و مودبانه دادن.میلاد که تلفنش تمام شده بود با یک جهش روی سن پرید و از همون جا داد زد:اگه مراسم معارفه تمام شد بیاین به کارتون برسین. بابا کلی کار داریم. تا فردا تمام نمیشه ها.مهدی و کاوه چرخیدن که برن که سامان گفت:باز رئیس بازی این میلاد گل کرد.پسرها خدیدن و روی سن پریدن. الهه به من گفت:همین جا بشین تا کار ما تمام شه. ببخشید مجبوریم تنهات بذاریم.روی یکی از صندلی ها نشستم و گفتم:نه خواهش می کنم.همه مشغول کارشون شدن ومن هم با لذت نگاشون می کردم. پاک یادم رفته بود که کلاس دارم. وقتی هم یادم اومد دیگه دیر شده بود. منم بی خیال شدم و نشستم به تماشای اون جمع خندان.کاراشون با خنده و سر به سر گذاشتن و متلک گفتن به سامان و الهه تمام شد.الهه اومد طرف من و گفت:حسابی خسته شدی نه؟بلند شدم و گفتم:نه اصلا. خیلی هم خوش گذشت بهم.سامان دست الهه رو گرفت و گفت:نگفتی این ترنج خانم از کجا پیداش شد.داستانش مفصله.بعد رو به میلا که داشت روی کاغذی که دستش بود چیزی و یادداشت می کردگفت:راستی میلاد زنگ زدی به انتظامات پارک.میلاد با سرجواب داد که آره.سامان با تعجب پرسید:انتظامات واسه چی؟الهه به من اشاره کرد و گفت:چند نفر مزاحم ترنج شدن اونم به ما پناه اورد.سامان نگام کرد انگار که منتظر تائید من بود. منم سرتکون دادم. همون موقع صدایی از دم در ورودی گفت:به به خسته نباشین. مشحر شده بچه ها.من هم همراه بقیه برگشتم.دهنم وا مونده بود.ارشیا؟؟چشمام و بستم و دوباره باز کردم. یعنی ممکنه خودش باشه. اون که رشته اش گرافیکه بعید نیست این دور و برا پیداش بشه.نزدیک تر که شد راحت تر میشد چهره اشو دید.نه ارشیا نبود. ولی توی نگاه اول واقعا شباهت می داد. قدش کوتاه تر از ارشیا بود و برخلاف ارشیا که چهار شونه بود لاغر تر بود. ته ریشش عین ارشیا. حالت موها و چشم ها شباهت زیادی میداد.خوب که نزدیک شد تازه میشد فهمید که سنش شاید هفت هشت سالی از ارشیا بیشتر بود.با بهت زل زده بودم به مردی که داشت به دکوری که بچه درست کرده بودن نگاه می کرد. واقعا اگه ارشیا برادر بزرگتری داشت اینقدر نمی تونست بهش شباهت بده.آروم زدم به شونه الهه و گفتم:این کیه؟استاد مهران. از استادی اینجاست خوشنویسی تدریس میکنه.نگاهم و از استاد مهران گرفتم و به الهه نگاه کردم. انگار خیلی ضایع به استاد زل زده بودو که الهه به طرز خاصی نگام می کرد. برای رفع رجوع گفتم:چه جالب همیشه دلم می خواست خوشنویسی یاد بگیرم. آخه پدر بزرگ مادریم خطاط بود ولی نه نوه هاش نه بچه هاش کارشو دنبال نکردن.الهه دستم و گرفت و گفت:اینکه خیلی عالیه بیا بریم همین الان به استاد بگیم.توی دلم گفتم:ای حناق بگیری ترنج دروغم که سرم هم میکنی عین آدم سر هم کن.آخه این چه چرتی بود که گفتی.الهه منو کشون کشون برد طرف استاد و گفت:استاد یک هنرجو تازه براتون پیدا کردم.استاد مهران که برگشت و گرم نگام کرد یک لحظه احساس کردم ارشیا داره نگام می کنه و ناخودآگاه لبخند زدم.خدایا آخه چرا من اینقدر بد شانسم. چرا اینو سر راه من گذاشتی؟ خواستی هیچ وقت ارشیا رو فراموش نکنم. مگه چاره دیگه هم دارم.استاد مهران منو از افکارم بیرون کشید:قبلا کار کردی؟نه..نه استاد.الهه پرید وسط صحبت مون.میگه پدر بزرگش خطاط بوده.به حالا بیا و درستش کن.استاد با خوشحالی نگام کرد:جدا؟ پس باید یه چیزایی بلد باشی.لبخند زورکی زدم مغزم و دوباره به کار انداختم:نه متاسفانه خیلی قبل از تولد من فوت کردن.اینو راست گفتم خدا رو شکر.اه متاسفم.منم سری تکون دادم و گفتم:خواهش میکنم.خوب دلت می خوای از کی شروع کنی؟عجب گیری کرده بودم.نمی دونم من روزای فرد کلاس زبان دارم. نمی دونم برنامه ام با شما جور دربیاد یا نه؟استاد فکری کرد و گفت:کلاست چه ساعتیه؟پنج تا هفت.اوه عالیه. کلاس من سه تا چهاره. می تونی بیای؟دیگه افتاده بودم تو هچل یه حرفی زده بودم و خودم و انداخته بودم توی دردسر.آره ولی باید با خانواده ام مشورت کنم.استاد دستهاشو پشت سر توی هم قفل کرد و گفت:حتما حتما. ولی من منتظرتم. خیلی خوشحال میشم یک هنرجوی خیلی جوان به کلاسم اضافه بشه.بله استاد خواهش می کنم.راستی چند سالته؟پونزده امسال می رم کلاس دوم دبیرستان.خیلی عالیه از این سن شروع کنی حتما پیشرفت میکنی. متاسفانه الان بچه ها بیشتر دنبال موسیقی و نقاشی هستن مثل شما کم پیدا میشه که دنبال این هنر اصیل باشه.باز هم لبخند زدم و گفتم:من خیلی هم توی مسائل هنری استعداد ندارم.استاد با جدیت حرفم و رد کرد:در مسائل هنری تمرین و تکرار خیلی مهم تر از استعداده اینو از کسی که سالهاست توی این کاره قبول کن.سعی خودمو می کنم.استاد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:خوب من دیگه برم. فردا حتما خبرشو به من بده.چشم استاد.استاد مهران که رفت با نگام بدرقه اش کردم که الهه با ذوق گقت:وای ترنج خیلی عالی شد. استاد مهران از بهترین های اینجاست.سامان کنار الهه ایستاد و گفت:باز تو واسه چی هیجان زده شدی؟ترنج می خواد بیاد اینجا کلاس خطاطی.سامان سری تکون داد و گفت:عالیه. بعد هم به ساعتش نگاه کرد و گفت:من دیگه برم. علی منو میکشه. نیم ساعت پیش باید می رفتم و کتابخونه رو تحویل می گرفتم.الهه با چشمای گرد شده گفت:پس چرا وایسادی خوبه اینقدر اصرار کرد کار داره.خوب بابا رفتم.وقتی سامان رفت الهه توضیح داد:سامان اینجا مسئول کتابخونه هم هست. این کتابخونه رو بچه ها خودشون راه انداختن . اصلا کتابخونه نداشت اینجا. یه فراخوان دادیم و پوستراشو زدیم اینجا و از بچه ها خواستیم کتابایی که دارن و به کارشون نمی اد بیارن اهدا کنن.با تعجب گفتم:واقعا؟ چیزی هم جمع شد.الهه با خنده گفت:آره بابا کلی رمانای عالی جمع کردیم. رمان یکی دو بار که خوندی دیگه بلا استفاده میشه ولی اینجا که باشه خیلی ها می تونن استفاده کنن.وای چه عالی؟ بعد پولش چی؟اهدا کردن دیگه پول ندادیم. فقط گفتیم اگه خواستین از کلاسای اینجا استفاده کنین یه تخفیف ویژه می دیم بهتون.با خوشحالی گفتم:منم می تونم عضو بشم؟الهه اخمی کرد و گفت:حقیقتش چون تعداد کتابا محدوده عضو گیری هر شیش ماه یک بار انجام میشه اونم به تعداد محدود. اول تابستونم که عضو گیری کردیم. فعلا عضو تازه نمی گیریم تا اول زمستون.آه پر حسرتی کشیدم و گفتم:حیف شد فکر کردم می تونم راحت رمان بگیرم و بخونمکه الهه باز با هیجان گفت:وای نکنه تو هم رمان خونی آره؟با خنده گفتم:تا حالا نبودم ولی شدم.خوب من یه چند تایی دارم که تازه خریدم. باور نمی کنی هر ماه نزدیک ده تومن پول رمان میدم با اینکه کتابا و لوازم درسیم کلی پولشه.خوب چرا از اینجا نمی گیری.الهه با بدجنسی خندید و گفت:آخه همه اینا رو خوندم.با چشمای گرد شده گفتم:راست میگی؟آره بابا. خودم همون اول عضو شدم. یه وقتایی هم کاری نداشتم می رفتم پیش سامان و همون جا می خوندم.دست به سینه نگاش کردم و گفتم:پارتی بازی آره؟خوب نه. کتابی که توی کتابخونه گذاشته و کسی هم دنبالش نیامده من می خوندم اگه همون موقع یکی می خواست می دادم می رفت نمی گفتم نه بگو نیست و از این چیزا.لبم گاز گرفتم و مردد موندم بگم یا نه ولی بالاخره گفتم:می تونی با عضویت خودت برای من کتاب بگیری؟الهه با چشمایی باریک شده نگام کرد و گفت:پارتی بازی آره؟انگشتم و گاز گرفتم و شونه هامو بالا انداختم.خوب آره دیگه.الهه هم خندید و گفت:می خوای چند تایی خودم دارم می خوام بدم به کتابخونه قبلش بدم تو بخونیشون.وای الهه جون یعنی میدی؟خوب معلومه چرا که نه.وای مرسی به خدا اینقدر حوصله ام سر می ره که نگو. یه چند تایی از یکی از بچه ها گرفتم همه رو یه روزه خوندم.اوه اوه پس بپا معتاد نشی که خرابت می کنه آبجی.از این لحن الهه خندم گرفت:معلومه خودت خرابشی آره؟وای چه جورم. به خدا یه مدت شده بود. اگه دیر به دیر رمان می رسید دستم انگار یه چیزی گم کرده بودم کلافه می شدم.واقعا؟به جان خودت اعتیاد میاره.باشه بابا کم کم مصرف میکنم.الهه خنیدید و گفت:آخه همه اولش تفریحی شروع می کنن.هر دو از این حرف الهه خندیدم. بعد الهه گفت:باشه برات پارتی بازی میکنم. راستی فردا که میای کار بچه ها رو ببینی؟نمی دونم باید اجازه بگیرم.وای تو رو خدا بیا ترنج. سامان و مهدی هم جز گروهن.من تا حالا کنسرت موسیقی سنتی نرفتم.الهه با تعجب نگام کرد:جدی میگی؟اوهوم.ولی موسیقی سنتی که بیشتر از پاپ اجرا میشه.می دونم ولی برام جذابیت نداشت.الهه کمی دمغ شد:آها!دیدم خیلی بده بعد از محبتی که بم کرده اینجوری بذارم و برم. برای همین گفتم:ولی بدم نمی آد کار شما رو ببینم.الهه دوباره ذوق کرد و گفت:چه خوب. بیا بریم یه دونه از دعوت نامه های خودمون و بدم بهت.بعد دست منو کشید و همراهش برد.نه الهه اگه قراره جای کس دیگه رو بگیرم نمی آم.ا این چه حرفیه. هرکدوم از بچه ها سه نفر می میتونن دعوت کنن. خوب من و سامانم که با همیم یکی و میدیم به تو.دیگه واقعا داشتم شرمنده میشدم. ولی الهه ول کن نبود.مستقیم رفت سراغ میلاد و گفت:میلاد اسم ترنج و بنویس توی مهمونای ما.میلاد با تعجب به الهه نگاه کرد و گفت:تو که تا دیروز داشتی التماس می کردی دو نفر دیگه رو هم دعوت کنی.با این حرف میلاد الهه خجالت زده به او توپید:میلاد!منم که دیدم الهه داره از مهمونای خودش می زنه بخاطر من گفتم:الهه جان اصلا لازم نیست خودتو به زحمت بندازی. باشه یک بار دیگه.الهه نگاه خشمناکی به میلاد انداخت و گفت:نه اصلانم زحمت نیست. تازه معلوم نیست دفعه بعد کی باشه از اول تابستون داریم برای این اجرای زنده دوندگی میکنیم حالا مجوز دادن.میلاد نگاه نادمی با ما انداخت و گفت:اگه بخوای می تونم یکی از دعوت نامه های خودمو بدم بتون ها.الهه دست منو گرفت و گفت:لازم نکرده.بعد منو دنبال خودش کشید که مهدی صداش زد.الهه خانم!الهه برگشت و به مهدی نگاه کرد:بله؟من می تونم یکی از دعوت نامه هامو بدم. خانواده من که اینجا نیستن. دوستامم با سامان و بقیه مشترکه. سه نفر برام زیاده.الهه لبشو گاز گرفت و گفت:مطمئنین؟مهدی لبخندی زد و گفت:آره من همون روزم به میلاد گفتم. ولی گفت نفری سه تا می رسه هر کار دوست داری باش بکن.الهه باز برگشت و نگاه خشمناکی به میلاد انداخت که میلاد فورا سرش را توی کاغذش کردو خودش را به کوچه علی چپ زد.من که دیدم اوضاع هر لحظه خراب تر میشه گفتم:آقا مهدی اصلا معلوم نیست خانواده ام اجازه بدن. لازم نیست به خودتون زحمت بدین.مهدی نگام کرد و گفت:برای من فرقی نداره اگه شما هم قبولش نکنین من کس دیگه ای ندارم که بدم بهش.الهه تسلیم شد وگفت:پس مطمئن باشم از مهوناتون نمی زنین؟مهدی خندید و گفت:اره بابا اگه شک دارین از سامان بپرسین.باشه دستتون درد نکنه.صبر کنین براتون بیارمش.بعد سراغ کیفش که روی یکی از صندلی ها گذاشته بود رفت و با پاکی توی دستش برگشت.بفرما.پاکت را از دستش گرفتم و گفتم:واقعا ممنون. شرمنده ام کردین.خواهش می کنم فقط می رین تولیست مهمونای من اشکال که نداره؟مگه فرقی هم می کنه؟نه وقتی وارد سالن شدین دیگه مهم نیست مهمون کی بودین.پس عیب نداره.الهه همان ذوق زندگی همیشگی را از خودش بروز داد و گفت:وای بریم به سامان بگیم. آقا مهدی دستتون درد نکنه.خواهش میکنم.بعدم دست منو گرفت و دنبالش کشوند. نگاهی به ساعت سالن کردم و گفتم:من دیگه باید برم الهه جون. من تا این ساعت کلاسم تمام میشد نرم مامان نگران میشه.وای ببخشید باشه. ولی سعی کن فردا حتما بیای ها.باشه قول میدم راضیشون کنم.درباره کلاس خوشنویسی هم صحبت کن. باور کن پشیمون نمیشی از استاد مهران دیگه بهتر گیرت نمی اد. به آرزوت هم می رسی.لبم و گاز گرفتم. از اینکه به الهه دروغ گفته بودم حس بدی داشتم. قبلش داشتم فکر میکردم من از اینجا برم حالا نیامدم هم کسی یادش نمی مونه. ولی با محبتی که الهه در حقم کرده بود تصمیم گرفتم هم کلاس بیام هم کنسرت فردا رو.نهایتش اگه خسته شدم ترم بعد به بهونه درس و مدرسه نمی ام.الهه منو تا دم در همراهی کرد و گفت:فردا کتابایی رو قول داده بودم و هم برات میارم.مرسی.پس تا فردا.خداحافظ.----------------صبر کردم سر شام موضوع و مطرح کنم. وقتی بابا شامشو خورد رو کردم بهش و گفتم:بابا یکی از بچه های کلاس زبان نامزدش تو یه گروه موسیقیه. فردا شب برنامه دارن منم دعوت کرده می تونم برم؟از اینکه داشتم دروغ می گفتم یه کم عذاب وجدان داشتم ولی خوب نمی تونستم جریان آشنایی با الهه رو برای بابا اینا تعریف کنم.به بابا زل زده بودم و منتظر جواب بودم که جای بابا ماکان گفت:کجا هست؟با حرص نگاش کردم. من نمی دونم توی این خونه همه باید درباره کارای من نظر بدن. من خیر سرم بزرگتر ندارم.پوفی کردم گفتم:یه فرهنگ سرا هست پشت آموزشگاه زبانم اونجاست.باز ماکان به بابا اجازه نداد چیزی بگه خودش فوری گفت:چند وقته می شناسیش؟نگاه مستاصلی به بابا انداختم ودر حالی که سعی می کردم ماکان و نادیده بگیرم گفتم:از مهمونای اصلیش زده تا منو دعوت کنه. بابا می تونم برم؟ماکان باز خواست اظهار فضل کنه که بابا یه نگاه که یعنی ساکت باش بش انداخت و گفت:چه ساعتی هست؟با خوشحالی گفتم:تو کارت دعوتشون زده هشت.ماکان اعتراض کرد:اوه تا بیای خونه شده ده یازده.باز به بابا نگاه کردم:بابا. خوب هر وقت تمام شد زنگ می زنم بیاین دنبالم. برم؟ برم بابایی؟مامان داشت با خنده نگام می کرد. ماکان ولی با چنان جدیتی روی بابا تمرکز کرده بود که انگار می خواد به بابا القا کنه بگه نه.منم کوتاه نیومدم.بابایی! برم دیگه.خواهش خواهش.بابا سری تکون داد و خندید و گفت:برو بابا جون.با ذوق از جا پریدم و بابا رو بوسیدم.الهی قربون بابایی خودم برم.ماکان شکلکی برام دراورد و گفت:منم از این اداها بلد بودم الان نونم تو روغن بود.در حالی که به طرف پله می رفتم گفتم:خوب برو یاد بگیر.عمرا. خیلی خوشم میاد از این اداهای لوس و بچه گونه.دهنم و براش کج کردم و گفتم:حالا دیگه!بعدم با خوشحالی از پله بابا دویدم. کلا قضیه کلاس خوشنویسی رو فراموش کرده بودم. وقتی هم که یادم اومد دیگه دیر شده بود گذاشتم برای یک وقت دیگه.روز بعد یک ساعت قبل از شروع مراسم آماده شدم و از پله اومدم پائین. یه مانتوی سفید پوشیده بودم و با شلوار لی. شال قرمزم و هم با کتونی های قرمزم ست کردم.یه آرایش خیلی کم رنگ هم کردم. موهام طبق معمول روی پیشونیم ریخته بود.مامان با دیدنم با نگرانی گفت:مامان جان حواست باشه قبل از اینکه مراسم تمام شه حتما تماس بگیری. نکنه همه برن تو بمونی اونجا.در حالی که کفشامو می پوشیدم گفتم:چشم سوری خانم. امر دیگه ای نیست؟مامان اخمی کرد و گفت:تو که نمی فهمی از این خونه بیرون که می ری تا بیای من آروم و قرار ندارم.راست وایسادم و با چشمای گرد شده گفتم:مامان مگه قراره کجا برم. بابا این همه دخترای مردم دارن می رن و میان هزار بار از من خوشکل تر و پولدار تر حالا کی میاد منو بدزده.مامان با حرص گفت:اه حالا این چه حرفیه دم رفتن داری می زنی؟ مگه من گفتم یکی می دزدتت. اتفاقه دیگه همیشه ممکنه یه چیزی بشه که ادم اصلا انتظارشم نداره.کیفمو روی شونه ام جابجا کردم و گفتم:اگه دوست دارین یه ماجرا برا حرص خوردن خودتون پیدا کنین لطفا دور منو خط بکشین باز اعصابتون به هم می ریزه عاشق سینه چاکتون میاد یقه منو می گیره.مامان از این حرف من یه کم خنده اش گرفت و گفت:خیلی خوب دیگه برو پی کارت دختره زبون دراز.منم خندیدم و از خونه بیرون زدم. حس خوبی داشت برای اولین بار داشتم تنهایی می رفتم جایی. جز مدرسه و آموزشگاه تا حالا تنها جایی نرفته بودم.سر راه یه دسته گل خوشکلم گرفتم برای الهه و سامان و تقریبا یه ربع مونده بود به هشت که رسیدم. جلوی سالن حسابی شلوغ بود یک لحظه با خودم گفتم:حالا الهه رو از کجا پیدا کنم تو این آشفته بازار.جلوی در دو تا آقا ایستاده بودن و بلیت ها رو کنترل می کردن. اکثر اونایی که می رفتن داخل کاغذی صورتی رنگی دستشون بود. ولی مال من یه کارت خوشکل توی یه پاکت بود.کارت و به پسره نشون دادم. یه نگاه بهم انداخت و گفت:از مهمونای بچه ها هستین؟بله. الهه خانم .آها.کجا می تونم پیداشون کنم.احتمالا الان پشت صحنه هستن. شما تشریف ببرین جلو. ردیف های اول و دوم مال مهمونای ویژه اس.کارت و گرفتم و تشکر کردم و وارد سالن شدم.جمعیت زیادی اومده بود. فکر نمی کردم کنسرت موسیقی سنتی هم اینقدر طرفدار داشته باشه.بیشترشون هم جوون بودن.واقعا تعجب کرده بودم چون همه جوونایی که اطرافم بودن از این آهنگا گوش نمی دادن البته غیر از ارشیا.حالا که این جمعیت و می دیدم برام عجیب بود.تا جلو رفتم و به اطراف نگاه کردم خبری از الهه نبود. ردیف دوم یه صندلی خالی پیدا کردم و نشستم.مدام چشمم دنبال الهه می چرخید. ولی خبری ازش نبود.سالن هر لحظه شلوغ تر میشد. از بی کاری به بررسی سالن و آدما مشغول شدم. خیلی نگذشته بود که با صدای سامان از جا پریدم:ترنج خانم شما اینجائین؟ الهه کلی دنبالتون گشت فکر کرد نمی آین.بلند شدم.من خیلی وقته اومدم.دسته گل و به طرفش گرفتم.بفرما!لبخند گرمی زد و گفت:چرا زحمت کشیدین.خواهش می کنم.پس شما بشینین من برم الهه رو پیدا کنم و بهش خبر بدم.بعد کمی کنار کشید و من تازه خانمی که پشت سرش ایستاده بود و دیدم. یه خانم حدود پنجاه پنچاه و پنج چادر مشکی.ببخشید مامان ایشون ترنج خانم دوست الهه هستن.بعد رو به من به خانم چادری اشاره کرد و گفت:مامان الهه جون و به خانم دیگه ای که کنار مامان الهه ایستاده بود اشاره کرد و گفت:ایشون هم مامان خودم.ناخودآگاه دستم به طرف موهام رفت و در حالی که اونا رو زیر شالم بر می گردوندم آروم سلام کردم.سلام خانم.مامان الهه لبخند زد و گفت:سلام عزیزم.نگاهش جور خاصی گرم و مهربون بود. مامان سامان هم با مهربانی نگاهم کرد گرچه چادری نبود ولی اونم محجبه بود و بعد سامان ما رو نشوند و به دنبال الهه رفت.من برم الهه رو پیدا کنم الان گم میشه.بازم بابت دسته گل ممنون.بعد به این حرف خودش خندید و از ما دور شد. با وجود مامان الهه کمی معذب شده بودم. اصلا همچین تصوری از مامانش نداشتم.همینجور ساکت نشسته بودم و هر چند دقیقه موهامو که داشتن روی پیشونیم سرک می کشیدن می چپوندم توی شالم.نمی دونم چقدر گذشت که الهه اومد.کمی دلخور بود بعد از سلام و احوال پرسی با مامانش و مادر شوهرش کنار من نشست.به طرم خم شد و با مهربونی گفت:خیلی زحمت کشیدی!یه دسته گل کوچیکه دیگه.نه محبت کردی واقعا.خواهش میکنم.مادرها آرام صحبت می کردن و من و الهه سکوت کرده بودیم. خیلی دلم می خواست بدونم چه اتفاقی افتاده که الهه دلخوره. ولی احساس می کردم خیلی پروئیه که بخوام ازش بپرسم.الهه نگاهش را توی سالن چرخاند و گفت:آقاجونم زیاد دلش نمی خواست مامان بیاد. داداشم دیگه بدتر ولی خوب مامان بالاخره راضیش کرد.از اینکه خودش سر حرف و باز کرده بود خوشحال شدم پرسیدم:چرا؟الهه آهی کشید و گفت:با رشته سامان مشکل دارن.چه مشکلی؟الهه شونه ای بالا انداخت و گفت:بابام عقاید خاصی داره. نه که خیلی خشک باشه ولی با موسیقی خیلی جور نیست. خوب سامانم که موسیقی می خونه.از چیزاهایی که می شنیدم تعجب کرده بودم. با همون حالت داشتم نگاش می کردم که برگشت و گفت:چیه باورت نمیشه؟سر تکون دادم و گفتم:پس چطوری موافقت کرده با ازدواجتون؟الهه آه پر حسرتی کشید و گفت:به این راحتی ها هم نبود. نمی دونی چقدر خون دل خوردم. سامان اینقدر اومد و رفت و حرف شنید تا بابام و قانع کرد. ولی بابام همون موقع گفت راضی نیست سامان از این راه پول دربیاره .الانم نبین راحت نامزد کردیم. بابا شرط گذاشته سامان یه کار درست و حسابی پیدا کنه وگرنه نامزدی رو به هم میزنه.دیگه نمی تونستم ساکت و بی تفاوت بشینم با ناراحتی گفتم:وای الهه حالا چکار میکنین؟الهه به دستاش نگاه کرد و گفت:نمی دونم. اصلا نمی تونم فکر کنم زندگی بدون سامان چه شکلیه.غصه ام شد. می تونستم بفهمم الهه چی میکشه.دستشو گرفتم و گفتم:هنوز که اتفاقی نیافتاده غصه نخور.الهه با لبخد کوتاهی نگام کرد:نه من امیدم و از دست نمی دم سامان داره تمام تلاششو می کنه. می دونم موفق میشه. برام مهم نیست چکار کنه و درآمدش از کجا باشه همین که داره برای راضی کردن بابام تلاش میکنه یعنی منو خیلی دوست داره.با صدایی که از میکروفن سالن شنیده شد. سالن کم کم ساکت شد. الهه هم انگار که همه چیز یادش رفته بود. باخوشحالی گفت:وای الان شروع میشه. الهه براشون دعا کن. این اولین کار جدیشونه. برای بچه ها خیلی مهمه که خوب دربیاد.دستشو فشردم.حتما خوب میشه.پرده کنار رفت و صدای دست سالن و پر کرد. جای هر ساز و میکروفونش مشخص شده بود. آروم از الهه پرسیدم:سامان چی میزه؟الهه هم زیر گوشم گفت:سنتور!بعدم با دقت زل زد به سن. نوازده ها از پشت صحنه یکی یکی بیرون اومدن و سرجاشون نشستن.همه پیراهن های سفید و با جلیقه های سرخ پوشیده بودن که طرحهای سنتی داشت.مهدی و فقط می شناختم غیر از سامان. الهه کنار گوشم گفتم:باید دف زنی مهدی رو ببینی. محشر کارش.من که تا اون موقع تو عمرم اصلا به این چیزا اهمیت نمیدادم حالا مونده بودم چی بگم. برای اینکه خیلی ضایع نباشه فقط لبخند زدم.نور سالن کم شد و نوازده ها هر کدوم مشغول بررسی سازشون شدن. بعد برای یک لحظه همه سکوت کردن و به نفر کناری نگاه کردن الهه توضیح داد:اون که سه تار دستشه همون نفر اول از چپ رئیس گروهشون اونه. آهنگارو هم خودش می سازه.سرمو تکون دادم که یعنی متوجه شدم. بعد صدای آروم دف سالن و پر کرد. مهدی شروع کرده بود.حس عجیبی داشتم صدای دف حالت خاصی داشت. کم کم صداش اوج گرفت و بعد کل گروه ناگهان شروع به نواختن کرد.اصلا نفهمیدم زمان چطور گذشت فضای سالن و موسیقی پرشور واقعا منو از خود بی خود کرده بود.خیلی عجیب بود. باورش برای خودمم سخت بود چه اتفاقی برای من افتاده بود من که تا چند وقت پیش واقعا از این جور آهنگا بدم می آمد ولی حالا داشتم اعتراف می کردم که موسیقی سنتی با اونکه توی ذهن بود خیلی فرق داره.الهه با چنان اشتیاق به سامان زل زده بود که برای یک لحظه نزدیک بود خنده ام بگیره.آهنگ تمام شد و صدای دست پر شور تماشاچی ها سالن و پر کرد.منم با تمام وجود تشویق می کردم. برای اینکه صدام به گوش الهه برسه سرم و به گوشش نزدیک کردم و گفتم:وای الهه عالی بود.الهه با چشمایی که از خوشی برق می زد برگشت و نگام کرد:می دونم. می دونستم خوشت میاد.سالن دوباره در سکوت فرو رفت. اینقدر مشتاق شده بودم که دلم می خواست درباره سازهای سنتی بیشتر اطلاعات کسب کنم به خودم قول دادم در اولین فرصت توی اینترنت سرچ کنم.خصوصا صدای دف عجیب به دلم نشسته بود خصوصا تک نوازیش.سه آهنگ با وقفه های کوتاه اجرا شد که هر کدام از یکی قشنگ تر.بعد از پایان برنامه تقریبا نصف جمعیت ایستاده برای نوازنده ها دست می زدند.نوازنده ها با تعظیم از حاضرین تشکر کردن و بعد هم پرده افتاد. ولی من هنوز به پرده زل زده بودم و صدای دف زیبای مهدی توی ذهنم دوباره تکرار میشد.چند دقیقه بعد بچه ها یکی یکی از راه رسیدن. گروهی دوره اشون کرده بودن و با خوشحالی و هیجان حرف می زدن.الهه گفت:برم تا دخترا نامزدم و از راه به در نکردن نجاتش بدم.خندیدم و الهه به سرعت به طرف سامان رفت. مهدی در حالی که کیف دفش دستش بود آروم آروم به ما نزدیک شد.منم ذوق زده به طرفش رفتم و گفتم:وای آقا مهدی کارتون عالی بود.مهدی کمی خجالت زده گفت:نه اونقدارم تعریفی نیست.نه باور کنین راست می گم برای من که دفعه اولم بود خیلی جذاب و عالی بود. از بین همه از دف خیلی خوشم آمد.خوشحالم که اینو می شنوم.الهه در حالی که دست سامان توی دستش بود به طرف ما اومد. رو به سامان هم گفتم:تبریک می گم کارتون عالی بود.سامان لبخند زد و گفت:خواهش می کنم ولی اولش داشتم از استرس می مردم. همه چی یادم رفته بود.مهدی با لبخند سر به زیر به حرف های سامان گوش می داد با شنیدن این حرف سر بلند کرد و گفت:پس اگه جای من بودی چی میگی که باید اولین آهنگو شروع می کردم.سامان کیف سنتورش را زمین گذاشت و گفت:صد بار خدا رو شکر کردم که جای تو نیستم.مامان الهه و سامان هم به ما نزدیک شدن و هر دو به مهدی و سامان تبریک گفتن. بعد مامان الهه گفت:دیگه نمی خوای بریم. یا باید باشین ته سالنم جمع کنین؟سامان خندید و گفتنه دیگه امشب کار تعطیله فردا بچه ها میان دم و دستگاه و جمع می کنن.تازه یادم افتاده بود که زنگ بزنم به بابا بیاد دنبالم. سریع گوشیمو در آوردم که الهه گفت:تو با کی میری خونه؟در حالی که شماره بابا رو می گرفتم گفتم:زنگ می زنم میان دنبالم.سامان گفت:اگه بخواین می رسومنیمتون.گوشی رو گذاشتم روی گوشم و گفتمممنون خودشون گفتم تماس بگیرم.بعد از کلی زنگ خوردن وقتی داشتم نا امید می شدم بابا جواب داد.جانم ترنج؟سلام بابا. می تونین بیاین دنبالم؟مراسم تمام شدهآره بابا.ببین زنگ بزن به ماکان من الان خونه نیستم جایی گیرم نمی تونم همین الان بیام دنبالت.وای بابا پس من چکار کنم؟خوب می گم زنگ بزن به ماکان.زیر لب غری زدم و گفتمباشه. کاری ندارین؟نه بابا جون فقط رسیدی خونه به من خبر بده.باشه خداحافظخدافظالهه که متوجه حرفام با بابا شده بود گفت:اگه کسی نمی اد دنبالت برسومنیت سامان ماشین داره ها.نگاهی به الهه کردم و گفتمتو این داداش منو نمی شناسی منتظر بهونه اس به من گیر بده می خواستم بیام بابا حرفی نداشت ولی اون ول کن نبود.باشه هر جور راحتی.شماره ماکان اصلا وصل نمی کرد. یه بار اشغال بود یه بار می گفت در دست رس نیست یه بار زنگ خورد ولی وسط کار قطع شد.با حرص گوشی مو قطع کردم. الهه با تردید گفتچی شد پس؟با خجالت نگاش کردم و گفتم:بابا که نمی توه بیاد ماکانم جواب نمیده.خوب من که همون اول گفتم بیا برسونیمت.نه مزاحم نمیشم.الهه بازومو گرفت و گفت:اه بیا بریم دیگه این وقت شب می خوای چکار کنی.مجبور شدم قبول کنم در حالی که از دست بابا و ماکان به حد نهایت کفری بودم.داشتیم از سالن خارج میشیدم که استاد مهران و دیدم رو به همه تبریک گفت و با دیدن من گفت:به به ترنج خانم من هنوز منتظر خبرتونم. با خونه صحبت کردی؟ای وای که اصلا همه چیز و فراموش کرده بودم خواستم بگم نه که روم نشد. انگار هنوز جو زده موسیقی سنتی هم بودم که بی هوا گفتمبله مشکلی نیست میام کلاس.بعد لبم و گاز گرفتم و به استاد چشم دوختم.عالی شد. پس هفته آینده منتظرت هستم.بعد رو به بقیه خداحافظی کرد و رفت. الهه با خوشحالی گفت:خیلی خوبه که میای کلاس. می تونیم بیشتر همو ببینیم.مهدی جلوی در از همه خداحافظی کرد و رفت ما هم قدم زنان به طرف خیابون رفتیم و سامان با ماشین جلوی ما ترمز کرد. الهه در جلو رو باز کرد و به مادر شوهرش گفتبفرما جلو بشینین.نه دخترم بشین پیش شوهرت.و در عقب را باز کردو نشست. مامان الهه هم کنارش نشست. الهه به من گفت:سوار شو دیگه!حسابی داشتم خجالت می کشیدم. اینقدر توی دلم به ماکان فحش داده بودم که حد نداشت.الهه خودش هم سوار شد و رو به عقب گفت:ببخشید پشتم به شماست.که مادر شوهرش گفتعزیزم راحت باش.سامان از توی آینه پرسید:ترنج خانم کجا برم؟واقعا ببخشید امشب خیلی مزاحمتون شدم.این حرفا چیه مگه سوار کول ما شدین ماشین می بره دیگه.با شرمندگی آدرس دادم و سامان حرکت کرد. خدا رو شکر فاصله نزدیک بود و این خجالت کشیدن من خیلی طول نکشید.حالا داشتم حرص می خوردم که باید به بابا اینا جواب پس بدم که با کی اومدم. وقتی سامان جلوی خونه توقف کرد با دنیایی خجالت و تشکر پیاده شدم.الهه هم پیاده شد و گفت:زنگ بزن ببین هستن.بله دستت درد نکنه کلید دارم.باشه تو زنگ بزن. من تا سالم تحویلت ندم نمی رم که.باشه چشم.دستم و روی زنگ گذاشتم بعد از چند ثانیه مهربان جواب داد:کیه؟منم مهربان. مامان هست.بله عزیزم.بگو بیاد دم در.چی شده؟اوف مهربان هیچی بگو بیاد.چشم چشم الان می گم.چند دقیقه بعد مامان دوان دوان اومد. مانتوی بلندی پوشیده بود ولی با این حال پاهای سفیدش تا بالای مچ معلوم بود.شال نیمه سرش بود و مثل همیشه به خودش رسیده بود.نمی دونم چرا جلوی مامان الهه و سامان از این قیافه مامان خجالت کشیدم. خیلی احمقانه بود. تا حالا اصلا این چیزا برام مهم نبود.ولی حالا نمی دونم چه مرگم شده بود. مامان نگران پرسیدچی شده؟با دست به الهه اشاره کردم و گفتم:زحمت کشیدن منو رسوندن.مامان روبرگرداند و تازه الهه را دید. الهه با لبخند سلام کرد:سلام.سلام . ترنج مامان چرا مزاحم ایشون شدی.الهه نگذاشت چیزی بگمچه مزاحمتی ترنج جان مهمان ما بودن.خلاصه شرمنده. سامان هم پیاده شد وسلام کرد و سر به زیر انداخت.از این حرکت سامان بیشتر خجالت کشیدم. خدا خدا می کردم مامان الهه پیاده نشه. برای اینکه این اتفاق نیافته گفتم:الهه جون دیگه مزاح نمی شم مامان اینا هم خسته زحمت کشیدی. آقا سامان دسستون درد نکنه.ولی مامان ول کن نبود.بفرما تو حالا. اینجوری که خیلی بده.الهه باز هم لبخند زد و گفت:نه دیگه مامان اینا تو ماشینن بریم که تا اونام شاکی نشدن.مامان کمی خم شد و تازه اونا را توی ماشین دید. دلم می خواست همون لحظه آب بشم. مامان انگار نه انگار خیلی راحت با دست اشاره کرد:حاج خانم بفرمائید.مامان الهه از توی ماشین سر تکان داد و با لبخند تشکر کرد و گفت:ممنون دیر وقته.احساس می کردم فشارم افتاده. اینقدر لبم و گاز گرفته بودم که دهنم مزه خون میداد. مامان اصلا ظاهر مامان الهه براش مهم نبود.


مامان بالاخره کوتاه اومد. و رفت تو.آخرین لحظه الهه صدام کرد گفت:ترنج کتابایی که قول داده بودم.و یک پاکت بزرگ داد دستم. شاید ده تایی کتاب توش بود.وای دستت درد نکنه کلا یادم رفته بود.خواهش فعلا کاری نداری؟نه ممنون دستت درد نکنه.وقتی رفتن با حرص وارد خونه شدم هر کار کردم نتونستم چیزی نگم.مامان خودت خجالتت نمیشه این جوری میای دم در.چشمای مامان گرد شد:وا من همیشه همین جورم.خودمم می دونستم ولی نمی دونم چرا جلوی الهه و خانواده اش خجالت کشیده بودم. سامان برای خداحافظی هم حتی سرشو بلند نکرده بود.خوب آخه تو خانواده و دوستای ما کسی مثل الهه و خونواده اش نبود که من احساس بدی بم دست بده برای همین این حس و برای اولین بار تجربه می کردم.مامان طلبکار گفت:چرا با بابات نیامدی؟پوزخندی زدم و گفتم:برای اینکه وقت نداشتن. آقا ماکان خوش غیرتم در دسترس نبودن.وا مگه میشه.حالا که شده.بعدم در حالی که شالم و از سرم بر می داشتم گفتم:به خدا بخواد اذیت کنه منم اذیت می کنم. بعد نیاید گیر بده به من که چرا با اینا اومدم.مامان مانتو به دست رفت توی اتاق و گفت:نه خودم می گم بنده های خدا ادمای خوبی بودن.حالا گفته باشم. ماکان که عادت داره همیشه منو مقصر کنه. ساعت یازده شبم که توقع نداشتین اینقدر وایسم تا بابا و ماکان رضایت بدن و یکی شون بیاد دنبالم.اوه حالا توام. برو خفه ام کردی.پوفی کردم و از پله بابا رفتم. تند لباسامو عوض کردم مهربان صدام کرد:ترنج بیا شام بخور.اینقدر هیجان زده بودم که از همون جا داد زدم:نمی خورم سیرم.یعنی چی نمی خورم.می دونستم که مهربان ول کن نیست.دویدم پائین و تند تند چند تا لقمه خوردم و غرغرای مامان و بخاطر تند خوردن به جون خریدم بعدم شب بخیر گفتم و دویدم توی اتاقم.در اتاق و قفل کردم و چراغ خوابمو روشن کردم. دلم نمی خواست کسی بفهمه بیدارم و دارم کتاب می خونم.کلا مامان اینا با شب زنده داری مخالف بودن.کتابارو یکی یکی نگاه کردم و از بیننشون یکی و برداشتم و مشغول شدم. نفهمیدم چقدر گذشت توی کتاب غرق شده بودم.فقط جامو عوض می کردم و مدل دراز کشیدمنو عوض می کردم به خودم که اومدم دیدم هوا روشن شده و من کتاب و تمام کردم.باورم نمی شد. کی صبح شده بود. اصلا نفهمیدم ماکان و بابا کی اومدن.چشمام می سوخت و تازه فهمیدم چقدر خوابم میاد. کتاب گذاشتم روی میز و چراغ خوابمو خاموش کردم و به ثانیه نرسید که خوابم برد.با صدای ضربه به در چشمام و باز کردم.یکی داشت صدام می کرد.ترنج! ترنج ساعت دوازده ها. چقدر می خوابی.غلطی زدم و با زحمت چشمامو باز کردم. داد زدم:هنوز خوابم میاد.صدای مهربان بود:ضف کردی پاشو یه چیزی بخور.ای بی انصاف من هفت صبح تازه خوابیدم. ولم کن دیگه.ولی مهربان بی خیال نمیشداه اگه گذاشت کپه مونو بذاریم.کشون کشون از تخت پائین اومدم. و قفل درو وبازکردم. مهربان مشکوکانه نگام کرد و گفت:ترنج مادر خوبی؟سرم و به در تکیه دادم و چشمام خودشون بسته می شدن. خواب آلود گفتم:منو بیدار کردی بپرسی خوبم؟وا خوب یه نگاه به ساعت بنداز. دوازده رد کرده.خوب رد کنه چکار کنم؟مهربان معلوم بود کفری شده.یعنی چی نزدیکه نهاره تو ازاین عادتا نداشتی تا این موقع بخوابی.دوباره برگشتم طرف تختم و گفتم:حالا پیدا کردم.و دوباره رو ی تخت ولوشدم و باز نفهمیدم کی خوابم برد.این بار با صدای مامان از خواب بیدار شدم.ترنج! ترنج ساعت دوه امروز چت شده.بعد دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت:تبم که نداری؟غلطی زدم و به مامان که با چشمای آرایش کرده و نگران به من نگاه می کرد سلام کردم:سلام.سلام مامان جون. خوبی ترنج؟کلافه نشستم رو تخت و گفتم:ای بابا امروز همه یه چیزیشون میشه هی میان منو بیدار میکننن می پرسن خوبی.مامان دستم و گرفت و بلند کرد:برو دست و روت و بشور بابا اینا اومدن می خوایم نهار بخوریم.خمیازه ای کشیدم و رفتم طرف دستشوئی. هنوز خوابم می اومد ولی با وجود مامان خانم دیگه خواب تعطیل بود.برگشتم تو اتاقم و لباس عوض کردم. نگام افتاد به کیسه کتابا. دلم می خواست بعدی رو شروع کنم. نشستم رو تخت و به رمانی که دیشب خونده بودم فکر کردم.تهش خیلی قشنگ تمام شده بود. آهی کشیدم و با خودم گفتم:خوب معلومه همش قصه اس والا تو واقعیت که همه چی اینقدر خوب نمیشه.دست بردم و یه کتاب دیگه برداشتم و شروع کردم به خوندن. صدای مامان باز پرید وسط کتاب خوندنم.دلم نمی خواست برم ولی مجبور شدم. آویزون رفتم پائین. میز و مهربان چینده بود و همه سر میز نشسته بودن.سلام کردم و نشستم. مهربان یه جور خاصی نگام می کرد. منم انگار دلشوره گرفته بودم چون همین که کتاب و شروع می کردم دیگه نمی تونستم روی کارای دیگه ام تمرکز کنم. باید کتابو تمام می کردم بعد.وقتی این جوری می شدم دیگه اشتها و این چیزام تعطیل بود. برای خودم یه کم غذا کشیدم و مشغول شدم. مامان از تند غذا خودن متنفر یود. برای همین مجبور بودم کشش بدم که اینم بیشتر اعصابمو خورد می کرد.بابا وسط غذا خوردنش گفت:مامانت گفت دیشب با دوستت اومدی خونه.لقمه رو قورت دادم و گفتم:بله.مگه نگفتم به ماکان زنگ بزن.هاج و واج به بابا نگاه کردم.زدم به خدا.ماکان برای خودش آب ریخت و گفت:چرا دروغ میگی؟قاشقمو ول کردم تو بشقابم و گفتم:سه بار زنگ زدم یا اشغال می زد با می گفت در دسترس نیست.ماکان بی خیال آبشو خورد و گفت:تو هم از خدا خواستی.اینقدر حرصم گرفته بود که دلم می خواست ماکان و خفه کنم. در حالی که سعی می کردم صدام نلرزه گفتم:خودتون هی می گین زنگ بزن بیام دنبالت اونوقت. بابا آقا که میگه من نمی تونم ماکانم در دسترس نیست بعدم کوتاهی خودتونو می ندازین گردن من.دیگه داشت گریه ام می گرفت. بشقابم و زدم کنار و بلند شدم.مامان گفت:کجا نهار نخوردی؟خیلی ممنون واقعا صرف شد.و با عجله رفتم طرف اتاقم بابا صدام کرد:ترنج بابا!بدون توجه به بابا از پله بالا دویدم. و در اتاقم و محکم به هم کوبیدم. همون جا پشت در نشستم و شروع کردم به جویدن ناخنم.یادم نمی اومد قبلا تو همچین موقعیتی گریه ام گرفته باشه ولی حالا اگه یه ذره دیگه نشسته بودم حتما زده بودم زیر گریه.در اتاقم و قفل کردم و رفتم سراغ کتابم. دنیای رویایی کتابها از دنیای واقعی قشنگ تره.تا شب داشتم کتاب می خوندم. این یکی هجمش زیاد بود تا شب تمام نشد. مهربان یکی دوبار اومد پشت در و برام خوردنی اورد ولی من محل ندادم.اصلا اشتها نداشتم. قبل از اومدن بابا و ماکان هم رفتم پائین و برای خودم یه پارچ آب و یه خورده میوه برداشتم و به مهربانم گفتم:حق نداری بیای پشت در اتاقم و برا شام صدم کنی. به همه شون بگو نمی خورم. فهمیدی.مهربان فقط نگام کرد. سریع برگشتم تو اتاقم و چراغ و خاموش کردم. و مشغول کتاب خوندن شدم.بابا و ماکان اومدن از صدای در خونه متوجه شدم. چند دقیقه نگذشته بود که یکی آروم به در زد:ترنج بابا.صدای مهربان و شنیدم:آقا از ظهر از اتاقش بیرون نیامده. گفته شامم نمی خواد.بابا دوباره به در زد:ترنج بیداری؟تکون نمی خوردم که نفهمن بیدارم. دلم نمی خواست برم پائین.مهربان گفت:چراغ اتاقش خاموشه. تو تاریکی که نمی تونه بشینه حتما خوابه دیگه.صدای پر از تمسخر ماکان و شنیدم:چیه خانم باز قهر فرمودن.و بابا که جواب داد:خوب حق داره. من گیر بودم تو کدوم گوری بودی.صدای ماکان معلوم بود بهش برخورده.تقصیر من چیه که موبایلا قاطی میکنن.پس دفعه دیگه بی خود می کنی دستور میدی. از این به بعد حق نداری تو کار این بچه دخالت کنی.ماکان ولی پر توقع داشت حرف خودش و می زد:همین دیگه رو بش دادین پرو شده.چکار کرده؟ غیر اینه که سرش دنبال کار خودشه. تا چند وقت پیشم که بچه بازی در میاورد الان دیگه آروم شده و از اون کاراشم دست بر داشته. دیگه چکار کرده. چیزی ازش دیدی؟ خلافی ازش سر زده؟از اینکه بابا داشت از من دفاع می کرد حال خوبی بم دست داد. صدای مامان و ضعیف شنیدم:اگه خوابه الان بد خواب شد پشت در اتاقش جلسه گرفتین.صدای بسته شدن در اتاق ماکان و شنیدم و بعد هم سکوت.حقته ماکان مسخره فضول. معلوم نیست خودش چه غلطایی میکنه اونوقت به من گیر میده مسخره. بی خیال به خوندن کتابم ادامه دادم. باز هم نفهمیدم کی بقیه خوابیدن و منم تا نزدیک صبح یه کله کتاب خوندم.چیزی به روشن شدن هوا نمونده بود که کتاب تموم شد.آخرش به طرز وحشتناکی تمام شده بود و اعصابم به هم ریخته بود. مدام به نویسده بد و بی راه می گفتم و با خودم می گفتم اگه اینجور شده بود بهتر بود و اگه اونجور شده بود بهتر بود.خلاصه با اعصاب خورد رفتم پائین دلم ضف می رفت از گرسنگی.یه چیزی تو یخچال پیدا کردم و خوردم بعدم کشون کشون برگشتم تواتاقم و افتادم رو تخت یکی دیگه از کتابا رو بیرون کشیدم و شروع کردم. ولی فقط تونستم سه چهار صفه بخونم چون واقعا خوابم گرفته بود.همین جور که خوابم می برد تو ذهنم گفتم:خدا کنه این یکی آخرش خوب تمام شه.بخاطر کتابی که خونده بودم تا وقتی که بیدار شدم کابوس دیدم. همش خواب روزی رو که توی پارک با ارشیا حرف زده بودم می دیدم و اینقدر تو خواب گریه کردم که وقتی بیدار شدم متکام خیس شده بود.نگاهی به ساعت انداختم و چشمامو مالیدم. ساعت یازده بود. هنوز خوابم می آمد برای همین دوباره خوابیدم و خدا خدا کردم دوباره کابوس نبینم.خدا رو شکر این بار دیگه کابوسی در کار نبود و راحت خوابیدم. با تکون دست یکی از خواب بیدار شدم.ترنج! ترنج!اوف چیه بابا اول صبحی گیر دادی؟مامان با حرص گفت:چی چیو اول صبحی ساعت یک و نیمه چقدر می خوابی تو.چشمام و باز کردم و گفتم:جدی ساعت یک و نیمه؟مامان با نگرانی نگام کرد و گفت:آره به خدا. دیشبم که زود خوابیدی. مریضی چیزی شدی؟غلطیدم و متکام و بغل کردم.نه مامان خوب خوبم.آخه تو هیچ وقت اینقدر خوش خواب نبودی.حالا مامان گیر داده بود جرات نمی کردم بگم تا صبح بیدار بودم. اگه مامان می فهمید کل کتابارو جمع می کرد.خدا رو شکر کیسه کتابا زیر تخت بود و مامان نمی دیدش. برای توجیه گفتم:خوب تابستونی بیکارم چکار کنم. می خوابم.مامان دستمو کشید و بلندم کرد و گفت می گم پاشو اه قیافشو.بلند شو الان بابات اینا میان.از روی تخت بلند شدم و گفتم:آره میان سوژه کم دارن به من گیر بدن دلشون وا شه.مامان هلم داد طرف دسشوئی گفت:برو اینجوری بی موقع می خوابی پوست صورتت داغون میشه.توی آینه دستشوئی به خودم نگاه کردم.مامان ما رو باش دلش به چه چیزائی خوشه.دستی کشیدم به صورتم. تازگی ها جوشای صورتم زیاد شده بود. علتش نمی تونست دو سه شب بی خوابی باشه.صورتم و شستم و اومدم پائین. ماجرای دیروز کلا یادم رفته بود. گرچه خیلی زود ناراحت میشدم ولی کینه ای نبودم.برای همین بابا که اومد انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده لپشو بوسیدم و با سر خوشی سلام کردم.ظهر سر نهار بابا یه کم بیشتر به من توجه نشون میداد ولی ماکان همچنان طلب کار بود.منم بی خیال شدم و با خودم گفتم:مهم باباس.کار هر روزه من شده بود خوندن رمان توی اتاقم. کلاس زبان می رفتم و بقیه وقتا مشغول بودم.بسته به کتابی که می خوندم حالم خوب و بد بود. شب زنده داری های پنهانی و خواب آلودگی روزها هم مزید بر علت شده بود تا برای اولین بار مامان اینا نگران من بشن. تقریبا هر روز این سوال می شنیدم ترنج خوبی؟بستگی به حال اون روزم جواب میدادم چون من چه میدونستم اونا چه فکرائی درباره من می کنن.اولین جلسه کلاس خوشنویسی هم رسید و نمی دونم چه حسی باعث شد به مامان اینا چیزی نگم. چون اخلاقم جوری بود که همش از این شاخه به اون شاخه می پریم. به غیر از زبان که نمی دونم چرا ازش خوشم اومده بود و دنبالش کرده بودم دیگه هیچ کاری رو به سرانجام نرسونده بودم.بعدم چون ماکان چند بار منو مسخره کرده بود که از هنر هیچی سرم نمیشه برای همین می ترسیدم تو این رشته هیچی نشم و باز سورژه بدم دست ماکان.برای همین تصمیم گرفتم فعلا چیزی نگم تا ببینم اصلا می تونم برم یا نه.کل کتابای الهه رو هم خونده بودم و داشتم می بردم بش بدم.به مامانم گفتم دارم می رم دیدن الهه.خوبیش این بود که مامان الهه رو دیده بود و خیلی گیر نمی داد.برای همین با خیال راحت رفتم. وسایل و هم قبلا از استاد پرسیده بودم.جو کلاس خیلی آروم و رسمی بود. تقریبا کسی صحبت نمیکرد. مثل من فقط یکی دو نفر بودن که تازه داشتن شروع می کردن. بقیه یه ترم بالاتر بودن.خوبیش این بود که از بچه های پیشرفته کسی تو گروهمون نبود. و خوبی این کار این بود که هر کس بر اساس پیشرفتش سرمشق می گرفت.برای همین این از ترسم کم میکرد که نکنه نتونم مثل بقیه کلاسا با درس پیش برم.استاد یه ضبط کنار کلاس گذاشته بود و یه موسقیی بی کلام سنتی با ولوم خیلی پائین هم داشت پخش میشد.خلاصه جو منو حسابی گرفته بود.بچه ها یکی یکی سرمشقشون و می گرفتن و پشت میزا مشغول تمرین می شدن.نوبت من که شد استاد با لبخند نگام کرد که یک لحظه دلم یه جوری شد و یاد ارشیا افتادم. اصلا دلم نمی خواست استاد مهران مهربون و جایگزین ارشیا کنم.چون از نظر اخلاقی هیچ شباهتی به هم نداشتن. برخلاف ارشیا استاد مهران همیشه لبخند می زد و با مهربونی توی چشمای مخاطبش نگاه می کرد.در عین حال نگاهش جوری نبود که آدم معذب بشه. بیشتر به آدم ارامش میداد. نمی دونم ولی به هر حال ده سال از ارشیا بزرگتر بود و من یک حس پدارنه نسبت بهش احساس می کردم.با لحن آرومی شروع کرد به توضیح دادن برام اول قلمم و تراشید و بعدم مرکبم و تنظیم کرد بعد شیوه دست گرفتن قلم و هم بهم یاد داد و چند تا از حروف و برام نوشت و نقطه گذاری کرد.بعدم قلم و داد دستم و گفت:من از چشمات میخونم که خطاطی تو خونته. برو شروع کن ببینم چه میکنی.از این همه محبت استاد خجالت زده شدم. همش نگران بودم نتونم توقع شو براورده کنم.برای اولین بار توی عمرم بود دلم می خواست یه کاری رو به سرانجام برسونم و نتیجه شو ببینم.پس با جدیت مشغول تمرین شدم. ولی هر کار میکردم حتی یکی از حروفی که نوشته بودم شبیه مال استاد نشده بود.به شدت احساس خنگی می کردم و از دست خودم اینقدر لجم گرفته بود که دلم خواست بلند شم و برم و هیچ وفتم بر نگردم.استاد یکی یکی به بچه ها سر میزد. تعداد اونقدری نبود که نوبت به همه نرسه ولی توی دلم خدا خدا می کردم که وقت کلاس تمام شه و استاد بالای سر من نرسه.بعدم که دیدم چیزی نمونده استاد برسه به من داشتم دنبال بهانه ای می گشتم که جیم شم ولی استاد رسیده بود بالای سرمن. صندلی رو عقب کشید و نشست کنارم. برگه کارم و برداشت و نگاش کرد و با لحن خاصی گفت:ترنج واقعا باور نکردنیه. من هیچ شاگردی نداشتم که توی جلسه اول اینقدر عالی کار کنه.از چیزی که می شنیدم شوکه شده بودم. دوباره با دقت به حروفی که نوشته بودم نگاه کردم. خودم فقط چند تا حرف کج و معوج می دیم که هیچ شباهتی به اونچه استاد نوشته بود نداشت.استاد مرکب خوش رنگ صورتی شو برداشت و شروع به گرفتن ایرادام کرد.اول دور اونایی که به نظرش خوب نوشته بودم خط کشید و بعدم برام ایرادام و گرفت.واقعا اینقدر با مهربونی حرف می زد که باورم شده بود توی همین یه جلسه خطاط شدم.بعدم برای هفته آینده دو تا حرف جدید با مرکب سبز برام اضافه کرد و گفت:توی خونه اینا رو تمرین کن تا هفته بعد. این حروفم که امروز نوشتی تمرین کن.بعدم بلند شد و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:خوب خانما خسته نباشین. کلاس تمامه می تونین تشریف ببرین.وسایلمو جمع کردم و بعد از خداحافظی از استاد از کلاس بیرون زدم.بعد از کلاس سریع الهه رو پیدا کردم و کتابا رو تحویلش دادم:الهه دستت درد نکنه. ولی یه چند تایشون واقعا ضد حال بود.آره بابا من خودم از کتابایی که آخرش بد تموم میشه متنفرم.خندیدم و گفتم:اره بابا عین جنس بد می مونه که بعد از مصرف اصلا حال نمیده به آدم.الهه هم خندید و گفت:آی خوب گفتی.خوب پس این دفعه دو سه تا از اون جنسای خوبت از نامزد گلت بگیر بده من ببرم خوراک یه هفته ام جور بشه.الهه دستم و کشید و گفت:نترس جنس درجه یک می دم دستت.درحالی که می خندیدم دنبالش رفتم.کوله ام حسابی سنگین شده بود. ولی مجبور بودم ببرمش آموزشگاه و بعدم خونه. ولی می ارزید به خوندنشون. برای رفتن به کلاس هر هفته بهونه های مختلف جور می کردم و زودتر از خونه میزدم بیرون.یواشکی توی اتاقم تمرین می کردم. استاد مهران واقعا انگیزه میداد. بودن سر کلاسش جور خاصی آرامش بخش بود برام.صدای کشیده شدن قلم نی روی کاغذ مومی حال خوبی بهم میداد. استاد مهران مدام از استعدادم تعریف میکرد نمی دونم بهم روحیه میداد یا واقعا استعداد داشتم.ولی در مقایسه با بچه های دیگه جلو تر بودم. توی تمرین حروف همیشه به من جلوتر سرمشق میداد و همین انگیزه شده بود برای من که بیشتر تمرین کنم. گاهی دلم از کنترلم خارج میشد و ارشیا رو به جای استاد تصور میکرم و از اینکه اینقدر بهم توجه می کرد غرق لذت می شدم.اخلاق خاصی هم داشت که تمام شاگردا مریدش شده بود. همه با یک احترام خاص ازش حرف میزدن. اوایل اصلا نمی فهمیدم چرا اینقدر بهش احترام می ذارن ولی کم کم وقتی نوع برخورد و احترام زیادی که برای هنرجوش می ذاشت و دیدم علت و فهمیدم.تازه بعدها کشف بزرگتری هم کردم. استاد مهران نه تنها به بچه ها درس خوشنویسی میداد باهاشون دوست بود و همه جوره بهشون مشاوره میداد.گاهی می دیدم بعضی از بچه ها تنهایی باهاش صحبت میکنن و اونم با دقت و توجه به حرفاشون گوش میده.همه این چیزا دست به دست هم داده بود تا من حسابی منزوی بشم و وقتام و یا مشغول کتاب خوندن باشم و یا تمرین خط توی تنهایی.الهه هم که هر هفته برام چند تا کتاب جور می کرد و من می خوندم تا هفته آینده یک ماهی به همین منوال گذشته بود. خودم اصلا متوجه تغییر حالتام نبودم.چون شب بیدار بودم طول روز کسل بودم و تا ظهر می خوابیدم. همش توی اتاقم بودم و پنهونکی خط تمرین می کردم.مامان هر روز بیشتر به پر و پام می پیچید. منم که نمی فهمیدم چرا این کارو می کنه. یه بارم وقتی اومدم خونه دیدم داره اتاقمو می گرده.تعجب کردم چون مامان اصلا اهل این جور کارا نبود.زمانی که من زمین و زمان و به هم می ریختم این کار و نمی کرد که حالا که سرم تو کار خودم بود.تمام این اتفاقات و یک تلفن من به الهه برام روشن کرد. تازه یه کتاب و تمام کرده بودم که آخرش بد تمام شده بود اعصابم حسابی به هم ریخته بود و آروم و قرار نداشتم. نه می تونستم بشینم و نه کاری بکنم.اصلا حواسم به مامان نبود که با نگرانی منو زیر نظر گرفته بود و داشت بی قراری منو به چیز دیگه ای ربط می داد.آخرشم تصمیم گرفتم زنگ بزنم به الهه و دق دلیمو سر خالی کنم. بفرمائید؟الی خدا بگم چکارت نکنه؟ترنج تویی؟بله خانم. آخه این چی بود دادی دست من؟الهه خندید و گفت:چیه حالت گرفته اس؟هه هه حالم گرفتس؟ نه از خوشی دارم بندری می رقصم. صدای خنده بدجنس الهه توی گوشی پیچید.جنسش نامرغوب بود نه؟خدا کنه دستم بت نرسه. جنس نامرغوب میدی دست مشتری.الهه دوباره خندید و گفت:به خدا منم تازه فهمیدم من خودم نخونده بودمش یکی از بچه ها خیلی تعریف کرد منم فکر کردم خوبه بعدا بهم گفت آخرش بد تموم میشه.آخه بدیش اینه جنسمم تموم شده دارم از خماری می میرم که لااقل اثر اون یکی بپره.الهه خندید و گفت:پس معتاد شدی رفت.معتاد شدم؟ اوه خبر نداری. بیچاره ام کردی.به من چه من که همون اول گفتم بت بله خانم گفتی اعتیاد میاره ولی تند تندم برام جور کردی. نامزدت نشسته بود رو منبعش خیالی نبود که برات.الهه پشت تلفن از خنده ریسه رفته بود.خدا نکشتت ترنج حالا یکی این حرفا رو بفهمه چی فکر میکنه.منم خندیدم و گفتم:نترس بابا هیچ کس تو این خونه حواسش به من نیست. حالا کی بیام بگیرم؟چی چی و بگیری. بابا تمام شد دیگه ندارم.ا اون اولش که می خواستی منو بیاری تو خط خوب بلد بودی مفت مفت بریزی تو دست و بالم حالا که گرفتار شدم نداری.خوب چکار کنم؟ همه خوباشو خوندی دیگه ندارم.نشستم روی تخت و گفتم:پس من چه غلطی بکنم؟یه دونه دارم. ولی خودم دارم خونمش آمارشم در آوردم آخرش خوبه. تا فردا عصر تمامه.اوه تا فردا عصر تازه اونم یه دونه.پس همین به دونه هم ندارم.نه نه غلط کردم فردا عصر خوبه.باشه بابا.اومدم حرف بزنم که احساس کردم یک نفر پشت دره.با تعجب رفتم طرف در و گفتم:الی یه دقیقه گوشی.بعدم در و باز کردم. کسی نبود. شونه هامو بالا انداختم و رفتم طرف بالکن.خوب کجا بیام؟ ساعت چهار بیا همون نیمکت جلوی بوفه پارک.باشه. ولی اگه تونستی یه کم برام بیشتر جور کن یه دونه خیلی کمه.باشه ببینم تا فردا می تونم از بچه ها برات پیدا کنم.خیلی خانمی. اونکه صد البت. کاری نداری؟نه.پس برو به خماریت برس.ای ای گفتی خماری بد دردیه.الهه اه کشید و گفت کشیدم می دونم چی میگی.خندیدم و خداحافظی کردم. بعدم پریدم رو تخت. روحیه ام بکل عوض شده بود. با خوشحالی رفتم پائین نمی دونم چرا احساس کردم رنگ مامان پریده. داشت با تلفن حرف میزد. با دیدن من گفت:پس میای دیگه. باشه خداحافظو گوشی رو گذاشت. با بی خیالی گفتم:مامان امشب زیادی کرم پودر زدیا.مامان هیچی نمی گفت.منم بی خیال رفتم تو آشپزخونه و برای خودم یه چایی ریختم و داشتم می رفتم بالا که مامان صدام کرد: ترنج؟بله؟مامان مطمئنی خوبی؟پوف مامان به خدا دیونه شدم بس که همه اینو پرسیدن.مامان ول کن نبود پا شد اومد طرف منو دستم و کشید و برد و نشوند کنار خودش.اصلا بیا با هم درد و دل کنیم.چشمام گرد شده بود. مامان و این حرفا. مامان حالا من باید بپرسم حالت خوبه؟من خوبم تو چی؟واقعا گیج شده بودم.مامان می ذاری برم.مامان عصبی گفت:نخیر یعنی چی صبح تا شب چپیدی توی اون اتاق. نه باید همین جا بشینی.واقعا این حرفا از درک من دیگه خارج بود. چند دقیقه بعد سر و کله بابا نگران پیدا شد. من هاج و واج مونده بودم چه خبره.مامان با دیدن بابا منو ول کرد و بابا برد و تو اتاقشون.خدایا اینا امشب یه چیزیشون میشه.تا آخر شب زیر نگاهای عجیب و غریب مامان و بابا و بعدم ماکان داشتم خل میشدم. به طرز وحشتناکی همه شون سعی داشتن به من توجه نشون بدن.من خلم اصلا نمی فهمیدم چه خبره. یه بارم به شوخی به بابا گفتم: بابا من یه لپ تاپ نو می خوام که بابام فورا گفت: باشه فردا با ماکان برو هر چی دوست داری بخر.منتظر بودم ماکان بگه من وقت ندارم که دیدم اونم گفت:باشه فردا صبح میرم.واقعا فکر میکردم دارم خواب می بینم. بلند شدم برم بخوابم که دیدم همه زل زدن به من انگار که دارم کجا می رم.تا فردا عصر بشه و بتونم یه بهانه جور کنم. کفرم بالا اومد. مامان می خواست به هر ضرب و زوری شده منو نگه داره.ولی آخرش رفتم. از چهار ده دقیقه ای گذشته بود که رسیدم جایی که الهه قرار گذاشته بود.خبری از الهه نبود.اه بیا مامان خانم رفته دیگه.با حرص پامو کوبیدم به نیمکت که دیدم الهه داره از دور میاد.دویدم طرفش.منو باش که فکر کردم من دیر کردم.نخیر خانم من یه بار اومدم و رفتم.خیلی خوب آوردیش؟آره بابا چقدر هولی تو.خماری نکشیدی که...ولی با دیدن ماکان و ارشیا جمله تو دهنم ماسید. ماکان قبل از اینکه بتونم حرفی زنم الهه رو کنار زد و گفت:اینه دوست قابل اعتمادت و نگاه خشمگینی به الهه کرد.واقعا که شاهکار کردی ترنج.مونده بودم یعنی چی. از برخورد ماکان با الهه هم خجالت زده شده بودم.اینه الهه خانم که اینقدر حرفشو می زنی. چطور میتونی با همچین آدمای پستی دوست باشی. دیگه آبروی برام نمونده بود. با لکنت پرسیدم چی شده ماکان؟ ارشیا اومد جلو و گفت:خانم شما باید بیان کلانتری.الهه وحشت زده گفت:برای چی؟و به من نگاه کرد.منم که بدتر از الهه.ماکان چرا آبروی منو می بری؟ماکان بازوی منو گرفت و گفت:تو آبرو هم سرت میشه بی شعور.دهنم باز مونده بود. ماکان چه مرگش بود.وقتی به بابا میگم عقلش نمی رسه باز میگه بزرگ شده. اینه بزرگ شدنت.به ارشیا نگاه کردم چقدر نگاش تلخ و خشمگین بود.اصلا چرا ماکان این و آورده اینجا.مامان تمام حرفاتو با این خانم شنیده.کدوم حرفام؟تلفن دیشب. احمق نفهم.ای وای که همه چی تازه برام روشن شد. الهه ی بدبخت چیزی نمونده بود گریه اش بگیره.منم هم خجالت زده بودم هم عصبانی. شخصیتم جلوی الهه و ارشیا خورد شده بود.بازومو از توی دست ماکان بیرون کشیدم و گفتم:واقعا که این اداها چیه.پاکت و از دست الهه کشیدم و کتاب و بیرون آوردم.این اون چیزیه که ما بهش می گیم جنس.اینقدر حرص خورده بودم که سینه ام درد گرفته بود. الهه اشکاش شر شر می ریخت. دیگه رویی نداشتم تو صورت الهه نگاه کنم.بدون توجه به ماکان و ارشیا که خشکشون زده بود. دست الهه رو کشیدم و بردم طرف فرهنگ سرا.الهه به خدا شرمنده ام.کتابو دادم دستش و دویدم طرف خیابون. دیگه دلم نمی خواست چشمم به چشم ارشیا بیافته. اونم باور کرده.اونم باور کرده من همچین دختری هستم. نگاهش پر از نفرت بود.وقتی رسیدم خونه از گریه و حرص فشارم افتاده بود. و به مامان گفتم:دفعه دیگه خواستین گوش وایسین تا تهش خوب گوش بدین و بعدم مطمئن شین.مامان که از قیافه من وحشت کرده بود اومد طرفم و گفت:ترنج چی شده؟ چی شده؟آبروم جلوی الهه رفت. واقعا فکر کردین من معتاد شدم. خدایا به کی بگم آخه رو چه حسابی همچین فکری کردین.مامان بدبخت مونده بود چی بگه.خوب عزیزم همش خواب آلود بودی غذا درست نمی خوردی و بعدم اون تلفن. اینا شد دلیل؟ تا اونجایی که می تونستم داد می زدم:واقعا دلیلای منطقی تون همینا بود؟در باز شد و ماکان اومد تو عصبانی گفت:چه خبرته صداتو انداختی سرت.برگشتم طرف ماکان و با همون لحن داد زدم:چیه؟ دیگه چی از جون می خوای؟ تو اصلا اون دختر بدبخت و می شناختی که اینجور بهش توهین کردی. من حالا با چه رویی تو صورتش نگاه کنم.ارشیا آروم وارد شد. دلم پر بود از همه شون. تمام حرصم و ریختم تو صدام:واقعا آقا ارشیا شما دیگه چرا؟ اینه اون همه اعتقاد و مسلمونی. نفهمیده و نشناخته تهمت بزنین به دختر مردم.ارشیا دستی توی موهایش کرد و بدون هیچ حرفی از در خارج شد.نگاهم و گردوندم طرف ماکان هر چی نفرت داشتم ریختم تو صدام گفتم:ازت متنفرم ماکان.حرفم تمام نشده بود که دست ماکان فرود اومد روی صورتم.مامان داد زد:ماکان!با نفرت نگاش کردم و دویدم توی اتاقم.درست از همین نقطه زندگی من وارد مرحله دیگه ای شد. یک جور نیاز برای اثبات خودم. برای اینکه به بقیه بفهمونم من از جنس اونا نیستم. هر کار کردم تا خودمو از اونا و هر چه که بهشون مربوط میشه دورتر کنم.دلم نمی خواست مثل اونا باشم. می خواستم دور شم تا می تونم دور.برای همین رابطه مو با تمام دوستای گذشته ام به طور ناگهانی قطع کردم. موبایلم خاموش شد و به جاش یه شماره دیگه برای خودم خریدم که فقط الهه و دوستای تازه ام داشتنش.حتی به مامان اینا نگفته بودم موبایل دارم. با اینکه تا قبل از اون از رشته های هنری هیچ خوشم نمی امد با بابا صحبت کردم و گفتم می خوام جای نظری برم هنرستان. همه مخالف بودن ولی من فقط سکوت کردم و کار خودمو کردم.گرافیک و انتخاب کردم انگار می خواستم با ماکان و ارشیا رقابت کنم. رفت و آمدم با الهه و بچه های فرهنگ سرا شخصیتم و هم کم کم عوض می کرد. خودمو به اونا نزدیک تر می کردم تا بیشتر از خانواده ام فاصله بگیرم. استاد مهران که این و فهمیده بود به کمک الهه و بقیه به طرز ماهرانه ای بدون اینکه بخوام روی من کار می کرد و همین باعث شده بود. که کم کم از تفکرات خانواده ام فاصله بگیرم.با مفاهیم دینی از نگاه جدید آشنا شدم. اولش فقط برای لج بازی با مامان بود که برای خودش طرز فکر خاصی داشت ولی کم کم دیدم واقعا توی این تفکرات دارم جا می افتم.همه حرفای استاد مهران برام تازگی داشت. ملاقاتم با استاد مهران تنها به همون کلاس ختم نشد.منو وارد یک سری جلسات هفتگی کرد که بچه هایی از جنس الهه و سامان توشون زیاد بود. اگرم نمی خواستم نیروی جمع منو وادار می کرد که به طرف عقاید اونا سوق داده بشم.تو جلسات هفتگی حرف از همه چی بود از موسیقی و هنر گرفته تا سیاست و دین. گاهی اشعار بزرگان خونده میشد و گاهش بچه ها با موسیقی مجلس و گرم میکردن. از همه بیشتر صدای دف مهدی بود که بهم آرامش میداد.همین هم باعث میشد از بقیه با مهدی راحت تر باشم. همیشه بخاطر من دف میزد. احساس خوبی داشتم وقتی صدای دفشو می شنیدم. همین جمع ها منو به سمت موسیقی سنتی سوق میداد.تونسته بودم بین سلیقه های مختلفم یه جور تعادل برقرار کنم. چون بچه ها با اینکه خودشون موسیقی سنتی کار میکردن ولی همه نوع موسیقی گوش میدادن.توی جمع من از همه کوچیکتر بودم برای همین همه یه جورای خاصی بیشتر توجه به من می کردن. تمام این رفت و آمدها و محبت ها رو مدیون استاد مهران بودم. توی خط هم پیش رفت چشم گیری داشتم.زبانم رو هم با جدیت دنبال می کردم. فکر نمیکردم بتونم به این شیوه زندگی ادامه بدم. ولی خیلی سریع با تمام اینها اخت شدم و راه خودمو پیدا کردم. دیگه می دونستم از زندگی چی می خوام و برای آینده ام قراره چکار کنم.گرچه الهه تمام ماجرای اون روز و فراموش کرده بود ولی من هرگز فراموش نکردم.کینه ای نبودم ولی دلم بد جور شکسته بود.ارشیا رفته بود. ولی حضور استاد مهران باعث میشد که هرگز فراموشش نکنم. برگها می ریختند و شکوفه ها تازه می شدند. سالها عبور می کردند و من رشد می کردم. هنرستان جایی بود که من خودم و استعدادمو پیدا کردم. گرافیک و حالا نه بخاطر مقابله با ماکان و ارشیا که برای علاقه شدیدی که پیدا کرده بودم ادامه میدادم.دیپلم گرافیک و به دنبالش ورود به دانشگاه توی رشته خودم. اصلا پشیمون نبودم. یک سال زودتر از هم سن و سالام وارد دانشگاه شده بودم چون دیپلم هنرستان داشتم. و این خودش یعنی یک پله جلو بودن.سه سال گذشته بود. من پوست انداخته بودم. توی خانواده الهه جایی برای خودم باز کرده بودم. مفهوم حجاب و درک کرده بودم و خودم انتخابش کرده بودم. بابا تصمیم و به عهده خودم گذاشته بود ولی مامان کلا مخالف بود.من دیگه ترنج پونزده ساله نبودم. دانشجوی هیجده ساله رشته گرافیک بودم که با مدرک دیپلم چند کتاب کودک و تصویر سازی و چاپ کرده بود.ماکان تا مدتها مقاومت کرده بود و اجازه نمی داد من وارد شرکتش بشم اما بالاخره شکست و پذیرفته و قبول کرده بود که باید از من توی شرکتش استفاده کنه.من هم پذیرفتم. حالا هم درس می خوندم و هم توی شرکت ماکان کار می کردم. دو ترم دیگه فوق دیپلممو می گرفتم و تصمیم داشتم بلافاصله برای کارشناسی امتحان بدم. ارشیا رفته بود و خبری ازش نداشتم. حتی نامزدی آتنا هم خودمو زدم به مریضی و نرفتم. دلم نمی خواست با ارشیا رو به رو بشم.جز خبراهای کوتاهی که گه گاه از زبون ماکان می شنیدم دیگه خبری نبود. ارشیا به گوشه ذهنم خزیده بود و برای خودش جای کوچیکی و اشغال کرده بود.دیگه مطمئن نیستم.........ترنج؟ترنج قلم و نگه داشت و به در خیره شد. بعد به جمله ناتمامش نگاه کرد و ادامه داد........ عاشق ارشیا باشم. در باز شد و سوری خانم وارد اتاق شد. مامان جان فکراتو کردی؟ترنج باز هم به آخرین جمله دفتر خاطراتش نگاه کرد و گفت:مامان به این سرعت نمی تونم جواب بدم باید فکر کنم.خلاصه زشته مامانش دوبار زنگ زده.ترنج سری تکان داد و دفترش را بست و توی کشو گذاشت. بعد لپ تاپش را باز کرد و مشغول کار شد.سوری خانم با دلهره از پله پائین رفت و به شوهرش که توی مبل فرو رفته بود نگاه کرد. مسعود پدر ترنج پرسید:باز چی شده اخمات تو همه.سوری خانم کنار شوهرش نشست و گفت:به خدا بیا خودمون جواب رد بدیم برن.ما اصلا به این خونواده نمی خوریم.آقای اقبال دست همسرش را فشرد و گفت:ولی تصمیم نهایی رو باید ترنج بگیره.می دونم ولی آخه اینا هیچیشون به ما نمی خوره. مادره چادریه بابا.خوب باشه. مگه ترنج خوش چادر نمی پوشه؟سوری خانم دستای ظریف و مانیکور کرده اش را به پیشانی اش کشید و گفت:به خدا دارم از دست این دختر دیونه میشم.ولی من بش افتخار میکنم.سوری خانم اخم ظریفی کردم و گفت:به خدا مسخره اس.سوری عزیزم. تو یک ساله داری همین حرفارو می زنی. می بینی که ترنج راهشو انتخاب کرده.چی بگم والا.خوب تو فقط کافیه این و بپذیری که ترنج حقشه کسی رو انتخاب کنه برای آینده اش که روحیات و عقاید شبیه خودش داشته باشه. می دونم ولی خوب آخه خونواده هم مهمه دیگه بله مهمه. فکر نمی کنی این فکرو باید خونواده امیر هم بکنن که پا پیش گذاشتن. اونا بیشتر باید ناراحت باشن.سوری خانم کلافه بود و نمی دانست چطور این ماجرا را هضم کند. گرچه تنها مادر امیر تماس گرفته و اجازه خواستگاری گرفته بود. و پدر ترنج هم تمام تصمیم را به عهده خود ترنج گذاشته بود.ترنج روی تختش دراز کشیده بود و به اشعاری که با خط خودش نوشته بود و به دیوار زده بود نگاه می کرد.حتی تصورش را هم نمی کرد که برادر الهه خواستگار او باشد. هیچ فکر نمی کرد خانواده الهه اصلا ترنج را با آن خانواده ای که دارد واجد شرایط برای ازدواج پسرشان بدانند.باورش برای خودش هم سخت بود. اینقدر خانواده الهه به او محبت کرده بودند که الان اصلا نمی توانست جواب رد به خانواده اش بدهد.توی این سالها هرگز به ازدواج به طور جدی فکر نکرده بود. تنها خواستگار جدی اش مهدی دوست سامان بود که سال گذشته از او خواستگاری کرده بود و خانواده اش مخالفت کرده بودند چون مهدی همشهری نبود و درسش تمام شده و بود می خواست به شهرش برگردد.خودش مهدی را ترجیح می داد اگر خانواده اش مخالفت نکرده بودند. برایش هم مهم نبود که باید توی شهر دیگری زندگی کند.ولی خانواده اش مخالفت کرده بودند و مهدی هم غمگین رفته بود. با یاد چهره مهدی دوباره غصه دار شد. گرچه هیچ وقت علاقه شدیدی به مهدی در خودش احساس نکرده بود. ولی آرامش و نوع نگاه او خیلی به دلش می نشست.نگاهش دور اتاق چرخید و روی دف مهدی ثابت ماند. در آخرین دیدارشان مهدی با اصرار دف را به ترنج هدیه کرده بود.چه روزهایی که مهدی با ان برای بچه ها نواخته و دل ترنج را به لرزه در آورده بود. دوره های هفتگی به یاد ماندنی که هنوز هم گاهی اتفاق می افتاد با این تفاوت که خیلی از بچه دیگر عضو این گروه نبودند و به شهر هایشان برگشته بودند.بلند شد و دف را برداشت. چقد دلتنگ صدایش بود. زبر لب گفت:کاش اینجا بودی و می زدی.بعد ضربه آرامی به ان وارد کرد. سرش را به ان تکیه داد و به آخرین جمله مهدی فکر کرد:هر وقت مشکلی داشتی یادت باشه یه گوشه این دنیا یه برادر به اسم مهدی داری.یک لحظه آرزو کرد کاش مهدی جای ماکان برادرش بود. از این فکر دلش گرفت. بعد از گذشت مدتها هنوز نتوانسته بود با ماکان رابطه خوبی برقرار کند.با بچه های گروه سامان و الهه راحت بود حتی با میلاد با ان جلف بازی ها و نگاه های گاه و بی گاهش ولی با ماکان نه. ماکان رئیسش بود نه برادرش.با امیر چه می کرد؟ او هم می توانست مورد خوبی باشد ولی ترنج فعلا دلش نمی خواست به ازدواج فکر کند.بهتر دید با الهه صحبت کند با او راحت بود. یک جواب غیر رسمی خیلی بهتر از رد کردن رسمی بود.با اه دف را روی دیوار برگرداند و پشت لپ تاپش نشست. فتوشاپ نیمه کاره اش را باز کرد و مشغول شد. طرح تبلیغات یک بستنی را ماکان به او داده بود.ترنج خیلی صبر کرده بود ماکان بیشتر کارهای کوچک را به او می سپرد. کارتهای ویزیت و تبلیغات کوتاه روزنامه ای.خودش هم می دانست کارهایش فوق العاده است. گرچه خودش طراح اصلی نبود ولی بدون چشم داشت به دیگران ایده می داد و همیشه هم بهترین جواب را می داد.حالا ماکان از سر اجبار کار را به او سپرده بود. منشی بدون خبر از کاری که یکی از طراحان با هماهنگی ماکان قبول کرده بود قول کار را به شرکت سازنده بستنی داده بود.ولی تمام طراحان شرکت که تعدادشان حالا شش نفر بود تا یکی دو هفته آینده مشغول بودند و تنها طراح باقی مانده ترنج بود.تمام طراحان شرکت لیسانسه بودند و تنها ترنج بود که هنوز حتی مدرک فوق دیپلمش را هم نگرفته بود.بارها از کنار بیل بورد اختصاصی شرکت کنار میدان گذشته بود آرزو کرده بود روزی یکی از کارهایش روی آن قرار بگیرد.و حالا که ماکان کار را به او سپرده بود در آخرین لحظات یکی دیگر از طراحان هم اعلام آمادگی کرده بود. ماکان هم برای اینکه دل ترنج را نشکند به هر دو گفته بود کار هر کدام بهتر شد همان را انتخاب می کنند.ترنج مصمم بود وقتش رسیده بود که خودش را ثابت کند.امیر. مهدی میلاد و همه دیگران به عقب ذهنش رانده شدند. وقت کار بود.هواپیما که روی باند نشست ارشیا نفس راحتی کشید. خسته بود و دلش می خواست یک هفته بخوابد. بعد از سه سال دوندگی بالاخره از پایان نامه اش دفاع کرده بود و با خیال راحت برگشته بود.از بالای پله هواپیما به کویر اطراف نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. دلش برای این شهر خشک و داغ تنگ شده بود.توی این سه سال اینقدر فکرش مشغول بود که فقط توانسته بود هر چند وقت یک بار سری به خانواده اش بزند و دوباره سراغ درسش برود.حالا با خیال راحت برگشته بود. چمدان هایش را تحویل گرفت و نگاهی به اطراف انداخت. از بین جمعیت اتنا را شناخت که داشت بالا و پائین می پرید. بازوی نامزدش عماد را هم توی دستش گرفته بود.ارشیا از این حرکت آتنا خنده اش گرفت و برای انها دست تکان داد. و راهش را از بین جمعیت باز کرد و به طرف خانواده اش رفت.مهرناز خانم با خوشحالی ارشیا را در آغوش گرفت. اندام کوچک او در میان بازوان ارشیا جمع شده بود.خوش اومدی عزیزم.خوبین مامان؟حالا دیگه خیلی خوبم.بعد با پدرش مردانه دست داد و در آغوشش گرفت. نفر بعدی آتنا بود و بعد هم عماد.بعد همگی راهی خانه شدند. ارشیا از اینکه دوباره می توانست توی اتاقش باشد احساس خوبی داشت.چمدان هایش را باز کرد و سواغاتی خانواده را داد. سوغاتی ماکان را هم کنار گذاشت تا در اولین فرصت به دیدنش برود.دلش می خواست سریع تر به شرکت برود. توی این سه سال حسابی شاهد پیشرفت ماکان بود. این اواخر هم شنیده بود که خواهرش ترنج هم به جمع شان اضافه شده ولی اینقدر درگیر های پایان نامه اش بود که نتوانسته بود سری به او بزند. دستش را زیر سرش گذاشت و به سقف خیره شد. باورش سخت بود که ترنج وارد شرکت ماکان شده باشد. قبلا همیشه یکی از موضوعاتی که با ماکان صحبت می کردند و می خندیدند ماجرا های مربوط به ترنج بود.ولی بعد از رفتن ارشیا صحبت درباره او و کارهایش کم کم از مکالماتشان حذف شد بدون اینکه ارشیا علتش را بداند.هیچ وقت هم کنجکاوی نکرده بود. که چرا. چون با اخلاق ماکان حسابی آشنا بود و می دانست روی خواهرش چه تعصبی دارد.حتما ماکان ترجیح میداد کمتر درباره خواهر جوانش با یک مرد نامحرم صحبت کند. از این فکر خنده اش گرفت. حاضر بود قسم بخورد که ترنج هنوز هم دست به خرابکاری هایی می زد.حتما چند وقت دیگه ورشکست میشه. با اون کارای عجیب غریبی که ترنج می کرد.با این فکر پوزخندی زد و یاد ان روز توی پارک افتاد. هنوز بعد از سه سال که یادش می آمد عصبی میشد.من نمی دونم چه فکری با خودش کرده بود آخه واقعا که بچه بود. اومده به من میگه دوست دارم. حتما تحت تاثیر همون رمانای آبکی همچین کاری کرده.آخرین تصویری که از ترنج توی ذهنش پررنگ بود همان چهره اشک آلود و بینی سرخی بود که ان روز کذایی دیده بود. روزی که با الهه مچشان را به حساب ماکان گرفته بودند.واقعا شرم آور بود.غلطی زد و فکر ترنج را از سرش بیرون کرد. چیزهای مهم تری برای فکر کردن داشت تا یک دختر بچه لوس و پر سر و صدا.موبایلش را برداشت و شماره ماکان را گرفت:سلام بر رفیق شفیق.ارشیا خندید و گفت:علیک سلام. چطوری رئیس.ای بابا چوب کاری می کنین استاد ما دیگه به گرد پای شمام نمی رسیم.نه بابا فعلا تو داری پول پارو می کنی ما برگشتیم با یه تیکه کاغذ و یه جیب خالی.خودم چاکرتم.

*********************************************************************

جا برات هست جون ماکان.من مخلصتم. بی شوخی اگه نیای دلخور میشم.بابا ماکان بذار برسم.ماکان مکثی کرد وگفت:اومدی؟ارشیا خنددید و گفت:یکی دو ساعتی هست رسیدم.بابا بی معرفت چرا خبر ندادی بیایم استقبال.اتفاقا برای همین خبر ندادم.باشه یکی طلبت.کجایی بیام ببینمت؟تو بی خود می کنی می خوای بیای منو ببینی. بشین سر جات من اومدم.باشه بابا جوش نیار.اومدم.یا علی. ارشیا گوشی را روی میز گذاشت دستش را توی موهایش کشید و حوله اش را برداشت و رفت سمت حمام.تا ماکان بیاید دوش گرفته و تر و تمیز وارد سالن شد. مهرناز خانم با دیدن پسرش لبخندی زد و گفت:عافیت باشه.سلامت باشین. مامان مهمون داریم.کیه عزیزم؟ماکان داره میاد. تازه بش خبر دادم اومدم.قدمش رو چشمو بلند شد و رفت سمت آشپزخانه.ارشیا نشست کنار عماد و گفت:خوب چه میکنی با این آبجی خانم ما.عماد خندید و گفت:می سوزیم و می سازیم.آتنا اعتراض کرد:عماد!!!ای بابا شنیدی؟ارشیا خندید و گفت:خیلی جرات داری تو مقر دشمن همچین حرفی می زنی.ای بابا آتنا جاش روی سر ماست و چشمکی به ارشیا زد.ارشیا باز هم خندید و این بار آتنا محکم به بازوی عماد کوبید و گفت:دیدم چشمک زدی. صبر کن آقا عماد نوبت منم میشه.عماد لحن ناراحتی به خودش گرفت و رو به ارشیا گفت:بفرما بذار برسی بعد بین دوتا کبوتر عاشق و به هم بزن.ای بابا به من چه جلوی اون زبونت و بگیر.صدای زنگ مکالمه شان را قطع کرد. خود ارشیا به سمت آیفون رفت. ماکان پشت در ایستاده بود ارشیا با لبخند گوشی را برداشت:پرواز کردی پسر.دیگه دیگه.بیا توو در را باز کرد. بعد به آتنا گفت:ماکانه.آتنا بلند شد و به اتاق رفت و با یک شال روی موهایش برگشت. بعد از چند لحظه ماکان با یک جعبه شیرینی وارد شد.ارشیا همان دم در به استقابلش رفت.سلام. چرا زحمت کشیدی.ماکان با یک دست ارشیا را در آغوش کشید و گفت:میای جبران می کنی نترس.بعد به عماد و اتنا سلام کرد. مهرناز خانم از آشپزخانه بیرون آمد ماکان که تازه نشسته بود بلند شد و سلام کرد:سلام عرض شد. چشمتون روشن.سلام عزیزم. ممنون. مامان اینا خوبن؟به لطف شما.بگو کم پیدا شدن ها.احوال پرس هستن.لطف دارن سلام برسون.چشم.راحت باش.عماد و اتنا عذر خواستن و ان دو را تنها گذاشتن. مهر ناز خانم هم بعد از تعارف و پذیرائی دنبال کار خودش رفت. ماکان رو به ارشیا گفت:خوب بگو ببینم اون طرفا چه خبر بود؟ارشیا برای ماکان میوه گذاشت و گفت:هیچی جز ترافیک و آلودگی هیچ خبری نبود.ماکان با بدجنسی گفت:اره جون خودت.ارشیا با خنده گفت:مرض منحرف.ای بابا من که چیزی نگفتم. خودت ریگی به کفشته لابد.حالا خوبه منو می شناسی.همین که می شناسمت می گم دیگه. هیچ فکری برا خودت نکردی؟همین من. من هیش سرم به کار خودم بود. اگه فردا دخترای هم کلاسمو ببینم اگه بشناسم شاهکار کردم.ماکان آهی کشید و گفت:همون دیگه نمی فهمی چه کفران نعمتی کردی.ارشیا خندید و گفت:آقا تقدیم تو.حالا دیگه؟ یک بار تو این چند سال دعوتمون نکردی اونجا بلکه این خوش تیپ و دخترای تهرانی ببینن و همونجا موندگار شیم.حالام دیر نشده. بخوای معرفی میکنم.نه دستت درد نکنه. من جواب سوری خانم و نمی تونم بدم. تازه گی ها با مامان جناب عالی دوره افتادن برا ما دوتا دنبال زن می گردن.ارشیا با چشمای گرد شده گفت:جدی که نمی گی؟ماکان پرتقالش را توی دهانش گذاشت و گفت:حالا چند وقت دیگه می فهمی. برات برنامه ها دارن. چون من که بودم و از خودم دفاع کردم تو غایب بودی نمی دونی چه نقشه هایی برات ریختن.ای نامرد. نمی تونستی از منم یه دفاعی بکنی.

***************************************************************************

برو بابا من خیلی هنر کردم با وعده وعید کشوندمشون تا اومدن تو والا دو سال پیش اسم بچه امم انتخاب کرده بودن. ارشیا زد زیر خنده و گفت:فکر کنم با بد کسایی طرف شدیم.آره بابا خیال باطله که فکر کنی می تونی قصر در بری.مهر ناز خانم که قسمتی از مکالمه آنها را شنیده بود وارد سالن شد و گفت: دیگه نه تو بهونه درس داری نه ماکان بهونه نبودن تو وقتشه یه فکری برا خودتون بکنین. بیست و نه سالتونه ها.ارشیا با اعتراض گفت: مامان بخدا بذار من برسم. عرقم خشک بشه. چشم زنم می گیرم.ماکان زیر زیرکی خندید و گفت:پسر بدبخت شدی.ای مرض تقصیر توه این بحث و راه انداختی.هر دو خندید و مهرناز خانم گفت:به مامان بگو برای جمعه شب جایی قول ندن که ما مهمونی داریم.به به جشن فارغ التحصیلیه دیگه.مهرناز خانم نگاه پر اشتیاقی به ارشیا انداخت و گفت:به امید خدا.بعد در حالی که بلند میشد گفت:من از طرف مامان اینا قول میدم. ارشیا هم بلند شد و گفت:حالا کجا؟برم بابا شرکت و ول کردم اومدم اینجا.میام سر میزنم.به جون خودت میزتم اماده کردم. نیای دلخور میشم.باشه بابا.بعد از خداحافظی از مهر ناز خانم قدم زنان به طرف در رفتند.راستی باید یه داوری هم بکنی.ارشیا دست به سینه ایستاد و گفت:داوری؟اره. یه حرفی زدم توش موندم.جریان چیه؟هیچی دو تا طراح برای یک کار طرح زدن خودم گفتم کار هر کدوم تائید شد همون میره چاپخونه. خودمم نمی تونم انتخاب کنم.چرا؟حالا بماند اومدی میگم بهت.باشه فردا یه سر میام.دستت درد نکنه.یا علی.ماکان رفت و ارشیا هم قدم زنان برگشت به خانه. صبح صبحانه خورده و لباس پوشید. مهرناز خانم کلی سفارش کرد که زیاد بیرون نماند که کلی کار دارند برای شب مهمانی.ارشیا هم قول داد و روانه شرکت شد. ساختمان شرکت عوض شده بود و حالا یک ساختمان دو طبقه بود که تابلوی بزرگی هم سر درش خود نمایی می کرد.شرکت در سراسر شهر چندین بیل برد اختصاصی داشت. یکی از انها درست کنار میدان شرکت بود.ماکان عینکش آفتابی اش را برداشت و به تابلوی شرکت نگاه کرد و با لبخند از پله بالا دوید. دلش برای طراحی و شرکت تنگ شده بود.مستقیم سراغ دفتر ماکان رفت. منشی ماکان نشسته بود و داشت رمان می خواند. ارشیا عینکش را به لب برد و سینه اش را صاف کرد.منشی سریع کتاب را بست و گفت:بفرمائید.با آقای اقبال قرار داشتم.آقای؟مهرابی.بله چند لحظه.بعد تلفن را برداشت و شماره ای گرفت:سلام جناب رئیس. آقای مهرابی منتظرتون هستن.بله.قبل از اینکه منشی حرفی بزند در اتاق باز شد و ماکان با خوشحالی گفت:می بینم اینجا نورانی شده و دست پشت ارشیا گذاشت و او را به اتاقش هدایت کرد. بعد رو به منشی گفت:به ملکی بگو دو تا قهوه بیاره اتاق من.چشم آقای رئیس.ماکان در را که بست. منشی دوید طرف آبدارخانه و سرش را برد داخل آقای ملکی؟بله؟دوتا قهوه ببر اتاق رئیس.و خودش دوید توی اتاق ترنج.ترنج؟ترنج سرش حسابی گرم بود و اصلا متوجه نشد.اه ترنج.ترنج سرش را بالا گرفت و گفت:چیه ملیحه چی شده؟ملیحه کنار میز ترنج خم شد و صدایش را تا انجا که می توانست پائین آورد و گفت:این یارو که اومده دیدن داداشت کیه؟ترنج متعجب به ملیحه نگاه کرد:لابد مشتریه.و دوباره مشغول کار شد.نه بابا. آقای اقبال خیلی تحویلش گرفت. خودش اومد بردش تو اتاق.ترنج باز هم دست از کار کشید و گفت:لابد یکی از دوستاش بوده.من دوستاشو می شناسم نه نیست.ترنج کلافه دست از کار کشید و گفت:تو همه دوستای ماکان و از کجا می شناسی؟می شناسم دیگه. صبر کن این فامیلش چی بود. آها مهرابی.ترنج آشکارا جا خورد.ملیحه بدون توجه به حال ترنج گفت:باید میدیدیش تیکه ای بود واسه خودش. ترنج دستی به صورتش کشید و به ملیحه گفت:برگرد سر کارت می خوای باز داد ماکان و در بیاری.باشه بابا رفتم.ترنج چند طرح کامل شده را ریخت روی فلشش.چادرش را سر کرد و رفت توی اتاق کناری.آقای حیدری نیومده من چند تا طرح باید برسونم چاپخونه خودم دارم می برم. دیگه کی قرار بود طرح تحویل بده.فلشش را دست به دست گرداند تا طرح ها را منتقل کنند. بعد هم به طرف اتاق ماکان رفت آرام منشی را صدا کرد:ملیحه!چیه؟حیدری نیمومده من دارم می رم چاخونه ماکان پرسید بگو.باشه خیالت راحت.بعد هم از پله پائین دوید و عرض خیابان را با سرعت طی کرد. ماشینی با عصبانیت برایش بوق زد و او را از جا پراند.بعد هم تاکسی گرفت و از انجا دور شد.ارشیا از پنجره خیابان را نگاه می کرد که دختر چادری را دید که دوید وسط خیابان.زیر لب گفت:طرف دیونه اس نزدیک بود خودشو به کشتن بده.قهوه ات سرد شد.ارشیا نگاهش را از خیابان گرفت و به طرف ماکان رفت. خوب بده ببینم که نمی تونم خیلی بمونم. مامان دستور دادن زود برگردم خونه.ماکان به سمت سیستمش رفت و یک فایل را باز کرد و کارها را مقابل ارشیا گذاشت.این شیش تاست. چهار تاش مال یک طراحه دوتاش مال یکی دیگه.......

نظرت چبه؟ارشیا طرح ها را زیر و بالا کرد و بعد از مدتی گفت:به نظرم این دوتا از همه بهترن.حالا نکنه یکیش مال اون یکی باشه یکش مال یکی دیگه.ماکان لبش را گزید و گفت:از انتخابت مطمئنی؟آره چطور؟یک لحظه صبر کن.تلفن را برداشت و گفت:خانم دیبا به آقای رفیعی و خانم اقبال بگین بیان اتاق من.ارشیا با ابروهای بالا رفته بار دیگربه طرح ها نگاه کرد. پس یکی از طراحا ترنج بوده. خیلی جالب نمیشه اگه کاراش انتخاب نشه.در باز شد و آقای رفیعی که یک جوان لاغر و دیلاق بود و عینک بدون فرمی هم به چشم داشت وارد شد. ماکان به پشت سر او نگاه کرد که جای ترنج منشی اش را دید.پس خانم اقبال کجاست؟ببخشید. آقای حیدری نیامدن ترنج گفت میره چاپخونه طرحای خودشو بقیه رو تحویل بده.ماکان پوفی کرد و گفت:باشه بفرما.بعد رو به رفیعی گفت:بشین.و به ارشیا اشاره کرد و گفت:ایشون از دوستان بنده هستن. آقای مهرابی لیسانس گرافیک و فوق لیساس ارتباط تصویری.رفیعی با احترام با ارشیا دست داد.ماکان ادامه داد:من کارای شما و خانم اقبال و به ایشون نشون دادم و خواستم انتخاب کنن. البته اسمی از طراحا نبردم.بعد مانتور را به طرف او برگرداندو گفت:ایشون این دو تا طرح و انتخاب کردن.رفیعی نگاه سرخورده ای به صفحه انداخت و بلند شد.بله. بنده حرفی ندارم. اجازه می فرمائین؟بله بفرما سر کارتون.رفیعی که رفت ارشیا که هنوز متوجه نشده بود گفت:خوب بالاخره نمی خوای بگی کدوم کار مال کیه؟ماکان دو طرح را جدا کرد و گفت:اون چهار تا که دوتاشو تو انتخاب کردی کارای ترنجن.ارشیا واقعا تعجب کرده بود.جدا؟ماکان سر تکون داد.مدرکش چیه؟دیپلم گرافیک هنرستان داره. دو ترمم کاردانی گرافیک خونده.جالبه. بذار یه بار دیگه کاراشو ببینم.کاری دیگه شم هست. می خوای بینینی؟آره بده ببینم.ماکان فایلی را باز کرد و فولدری به نام ترنج را هم باز کرد و مانیتور را به سمت ارشیا چرخاند.ارشیا با دقت یک به یک طرح ها را بررسی کرد.پس این اولین کار جدیش بوده.ماکان سر تکان داد.می دونم کارش خوبه ولی خوب چون مدرکش پائین تره و خواهرمم هست می ترسم بقیه بگن داره پارتی بازی میکنه.ارشیا عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و گفت: می خوای جلو شو بگیری بخاطر حرف بقیه. این بچه خیلی استعداد داره.اوه اوه مواظب باش جلوش نگی گه جوش میاره باز.ارشیا خندید و گفت:و حتما یه بلایی سرم میده نه؟ماکان تلخ خندید و گفت:نه ترنج خیلی عوض شده. دیگه اون ترنج سابق نیست. من که برادرشم نمی شناسمش چه برسه به تو.ارشیا معنایی که از حرف ماکان برداشت کرد کاملا برعکس چیزی بود که ماکان منظورش بود.چهره ترنج با موهایی که روی چشمهایش را پوشانده بود و شلوار جین تنگش توی ذهنش رنگ گرفت.یعنی حالا چه شکلی شده؟با به یاد آوردن سوری خانم و ظاهر و لباس پوشیدنش ترنج را هم به همان سبک توی ذهنش تصویر کرد و پوزخند زد.

 

 

منبع: رمان خوانها/98تیا/کمپنا

بازدید : 279 | تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 زمان : 21:33 | موضوع : یکبارنگاهم کن , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی